X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

پرده را کنار می کشم و با باز شدن دریچه، به جاده ای کشیده می شوم که مملو از برگ های زرد و نارنجی و قرمز است.

پاهایم برهنه اند. مثل همیشه باد می آید و من دست هایم را از هم باز می کنم، دور خودم می چرخم و فریاد می کشم... باز مثل همیشه، هیچکس صدایم را نمی شنود. هر کسی کنار دستم هم که باشد، فکر می کند زوزه ی باد را شنیده و بعد از یک تآمل کوتاه، از کنارم می گذرد. اما امروز می خواهم با تو حرف بزنم محبوبم. با تو که رنگ چشمانت را هیچ احدی نداشت و آغوشت، که امن ترین پناهگاه خدا بود.

می خواهم تمام وجود تکه تکه شده ام را، روی خاک در کنار تو بچینم و تو همه را بهم بچسبانی و بگویی که من به کجا ختم می شوم؟!

نازنینم!

در سرزمینی که من نفس می کشم، دنیایی حکمفرماست که همیشه مکان و زمان ساکن می شوند... یک سکون بی در و پیکر!

جاده ی پیچ در پیچ و طولانی جلو رویم هست که مثل همه ی جاده های دیگر، انتهایش پیدا نیست... پشت سرم را نگاه می کنم، هنوز نور نارنجی چراغ پنجره ای که از آن بیرون آمده ام، سوسو می کند. پس هنوز کاملآ گم نشده ام!

رویم را بر می گردانم و به جلو می روم، دنبال عقابی می گردم که یک شب مرا پشت خودش گذاشت و برد تا آخر آسمان آبی! آنقدر برد تا آسمان نیلی شد و ستاره های محبوبم، یکی یکی پدیدار شدند. از عقاب خواستم مرا روی بزرگترین آنها بنشاند. او گفت: خواهی سوخت! و من ترسیدم. اما از آن ببعد، همیشه فکر می کنم: باید می نشستم و می گذاشتم تا باد، خاکسترم را که زیبا شده بود، در آسمان پخش کند! راستی... نشستن روی یک ستاره چه حسی داشت؟... منجمد کننده بود یا سوزنده؟... باید آن را تجربه کنم! اما دیگر عقاب را پیدا نمی کنم و نمی خواهم از خانه ام دور بمانم. کسی در آنجا منتظر من است که خود من است! می دانی چه می گویم!

حواسم کجاست؟ ترا دیگر ندارم! تو زیر خاک گم شدی... خود خاک شدی... و دستان من، کوتاه تر از همیشه اند.

دوباره باید برگردم به خانه ی اول!

خسته به طرف نور بر می گردم. پاهایم زخمی شده اند... یادم می آید که دیگر نمی توانی به چشمانم خیره بشوی و به حرف هایم گوش کنی و بگویی: این سرنوشت توست!

تو یک بار دیگر نتوانستی کمکم کنی و باز هم بخاطر این نبود که نمی خواستی!

 به خانه ام می رسم. از پنجره داخل می شوم و دفتر خاطراتم را باز می کنم. تکه ای از خودم را لای آن می گذارم و دفتر را می بندم. جایی که عکس از نیمه پاره شده ی تو و پدر را گذاشته ام. او هم تا تو نمردی نفهمید که عشق واقعی زندگیش بودی و نباید می گذاشت از او جدا بمانی.

مسخره نیست؟!



5 خرداد 90



برچسب‌ها: به مادرم
+ نوشته شده در  جمعه 13 اسفند 1395ساعت 00:50  توسط نسرین  |  نظرات (1)