X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

روبرویم یک دشت بزرگ است. پر از زرد گلهای آفتابگردان و چقدر زیبا هستند!

نسیم لابلای آنها می رقصد، با آن همراه می شوم. بلندی گلها از من بلندتر است، به هوا می جهم و جلو می روم... خنده ام می گیرد: همتایی با گل های آفتابگردان؟!پیش می روم، بدون آنکه چیز دیگری را ببینم.

از وسط یکی از گلها، یک تخمه را در می آورم و به دهانم می گذارم، طعم آن را حس نمی کنم، اما می دانم که شیرین است!... به رفتن ادامه می دهم، دلم می خواهد ببینم آخر راه به کجا ختم می شود؟ پشت اینهمه گل چیست و کجاست؟

چرا یادم نمی آید که از کجا آمده ام؟ از کجا این راه شروع شد؟... پایم به سنگی می خورد و به زمین می خورم. خون می آید اما نه درد دارم و نه سوزش!... دستم را روی زخم می کشم و راهم را ادامه می دهم.نسیم خوبی می آید و صورتم را نوازش می دهد. آنقدر می روم تا به بالای تپه ای می رسم. دستهایم را از هم باز می کنم و سرم را به طرف آسمان بی نهایتش می کنم... چقدر حالم خوب است! چشمهایم را می بندم و انگار تپه مرا بدور خودش می چرخاند!  دخترکی را پشت پلکهایم می بینم که بی پروا می خندد و در حال دویدن است. انگار کاغذکی را دنبال می کند. یک کاغذک نارنجی که خال های بنفش دارد!

چشم هایم را باز می کنم، تمام لباسم پر است از نقش گل آفتابگردان! 

 


14.11.2010



برچسب‌ها: ایجاز
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اسفند 1395ساعت 01:24  توسط نسرین  |  نظرات (0)