X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

از چند هفته پیش که مری به این دهکده کوچک آمده بود، هر کس او را در خیابان ها می دید، یک جعبه بیست در بیست سانتیمتری قهوه ای رنگ در دست داشت و انگار قیمتی ترین چیزی را که در زندگی دارد، درون آن حمل می کند.

این زن کوچک اندام، صدای ظریفی داشت، همیشه لبخند می زد و تمام حرکات، حتا راه رفتنش آرام و متین بود. همیشه یک بلوز و دامن تقریبآ بلند به تن داشت با یک پلوور جلو باز روی آن... مردم بیشتر او را در رنگ آبی می دیدند.

روی مچ یک دستش همیشه بند کیف کوچک سیاهش بود و در هر دو کف دست، جعبه را نگاه می داشت. اگر به مغازه ای می رفت، یک لحظه آن را زمین نمی گذاشت، مگر برای پرداخت قیمت اجناسی که خریده بود. و بعد با پرداخت بیشتر، از مغازه دار می خواست تا آنها را برای او به خانه کوچکش بیاورند.

اگر برای نوشیدن چای به خانه همسایه دعوت می شد، جعبه را در کنارش و یا روی زانوانش می گذاشت!  خلاصه اینکه مردم، هیچوقت او را بدون جعبه نمی دیدند. اما هیچکس هم از او نمی پرسید که درون آن جعبهه چیست و چرا آن را با خود به همه جا می برد؟ حتا پیرزن همسایه شرقی او که در محله به فضولی معروف بود،، تنها با نگاه های خیره و ناراحت، بارها پرسشگرانه به جعبه نگاه کرده اما از آن گذشته بود.

انگار یک جور حصار محکم خصوصی، دور و بر آن جعبه کشیده شده بود که هیچکس  اجازه عبور از آن را بخود نمی داد.  

جلو در خانه ی کوچکش، در دو طرف ورودی، دو بوته بلند و بزرگ از گلهای شیپوری کاشته بود. باغچه ی همیشه مرتبش، پر از گل و گیاه بود و حصار دور حیاط خانه را شمشادهای مرتبی که به بلندی یک متر می رسیدند، تشکیل داده بود.

 همیشه قبل از ظهر روی نیمکت تاب مانندش، مشغول کتاب خواندن بود. صبح های شنبه به خرید کلی می رفت و یکشنبه صبح به کلیسای محله و دوشنبه ها بدون استثنا تمام صبح را در کتابخانه کوچک روستا می گذراند.

بعد از مدتی، مردم کنجکاویشان بیشتر شد تا بدانند درون آن جعبه چیست! حتا عده ای با هم شرط بندی کردند، یک عده می گفتند تمام جواهراتش در آن است و عده ای فکر می کردند که با در نظر گرفتن شخصیتت مهربان زن، یک یادگار بسیار عزیز را همواره با خود حمل می کند، وگرنه می توانست جواهراتش را در بانکک بگذارد که امن باشد. کدام دزد و آدم ناکسی نمی توانست جعبه را در یک لحظه از او برباید و فرار کند؟

تا یک روز یکشنبه، وقتی که همه مشغول خوردن بیسکویت و قهوه ی بعد از موعظه ی کشیش بودند، یکی از مردها پا پیش گذاشت و  از او پرسید:

- روز بخیر خانم مری ، می تونم یه سوال خصوصی بکنم؟

مری با لبخند همیشگی اش جواب داد:

- حتمآ... و البته می تونم حدس بزنم که سوالتون درباره چیه؟

مرد خندید و با شیطنت گفت:

- پس لطفآ بدون اینکه من بپرسم، جواب بدید.

توجه اطرافیان به جوابی که مری می خواست بدهد جلب شد. او نگاهی به جعبه کرد و گفت:

- شما می خواید درباره ی این جعبه بدونید، درسته؟

مرد در حالیکه سرش را کمی به پایین خم کرده و ابروهایش را بالا نگه داشته بود، به نشانه ی تایید حرف او، سرش را به بالا و پایین جنباند.

مری نگاهی به او و دیگران کرد و گفت:

- این خاکستر شوهر مرحومم هست. ما قسم خورده بودیم که تا آخر عمر از هم جدا نشیم. بخاطر همین هر دو وصیت کردیم که بعد از مرگ ما رو بسوزونند تا اون یکی بتونه از محبوبش جدا نشه!

و به این ترتیب، از شر نگاه های پرسش بار مردم ده، راحت شد! همه انگار آن روز منتظر هیچ اتفاق خاص دیگری در کلیسا نباشند، به خانه هایشان رفتند تا آبجو خوری و دود کباب پزان هر روز یکشنبه را در خانه هایشان براه بیندازند.

مری نیز با جعبه ای که در بغل داشت، راهی خانه اش شد تا مطالعه ی کتاب جدیدی را که به نیمه رسانده بود، تمام کند.

آن روز، یک روز آفتابی و خوب بهار بود.

 ***

بعد از اینکه مری ناهار مختصری خورد، جعبه را برداشت و به ایوان خانه رفت. روی نیمکت نشست، چشمهایش را بست و گذاشت که آفتاب کم زور اوایل بهار، او را گرم کند و چرتی بزند.

خیلی زود خوابش برد و خواب دید که دارد دنبال دخترکش می دود. باز جوان شده بود و در یک دشت بزرگ بودند که پر از شقایق بود... انگار آنجا را می شناخت! حتا هوا و بوی آن دشت برایش آشنا بود و سایه ی شوهرش که مثل یک ابر سیاه روی آنها افتاده بود، هر دم نزدیک و نزدیکتر می شد.

با هراس برگشت و چشمهای قرمز شده ی او را دید که از حدقه درآمده اند! دهانش تا حد امکان باز بود و فریاد می زد. اما هر چه مری گوش می داد، چیزی نمی شنید! مشخص نبود چه می گوید... همانطور که به او نگاه می کرد و دخترش را در آغوش می فشرد تا نترسد، بیدار شد.

عرق کرده و دهانش خشک شده بود. جعبه را برداشت، به درون خانه رفت و در را قفل کرد. دفتر خاطراتش را باز کرد و نوشت:

دوم اکتبر

باز هم بخوابم آمدی، اما دیگر به آمدن هایت و ترسم از تو عادت کرده ام. هر چه هم فریاد بزنی، دیگر دستت نه به من و نه به کارولین نمی رسد!

امروز، آدمهای ساده ی دهکده از من پرسیدند که داخل جعبه چیست؟ من گفتم که خاکستر شوهر محبوبم هست و آنها چه راحت کنجکاوی شان تمام شد! فقط ایکاش این زن شرقی همسایه ام نبود. هرچند او حتا اینقدر جرئت ندارد که تنها باقیمانده وجودش را خالی کند. یک فضولی تام و تمام نشدنی و بی مصرف!

دفتر را بست و در جعبه را باز کرد. داخل جعبه دو قسمت بود، یک قسمت را عکس هایی از دخترکش گذاشته بود و در قسمت جنبی، یک شال کوچک ابریشمی زرد رنگ. 


کمی به تک تک عکس ها خیره شد و بعد شال را برداشت و بو کشید و بوسید. آن را روی صورتش گذاشت و آرام گریست. 

بعد از چند دقیقه آنها را سر جای خود گذاشت و در جعبه را بست. آن را روی زانوانش گذاشت و تلویزیون را روشن کرد... تبلیغ یک موسسه ی نشر کتاب را نشان می داد. مری شماره تلفن آنها را یادداشت کرد. می دانست که بزودی باید دست بکار بشود: انتشارات قلم!


شماره را گرفت و وقت ملاقات خواست. منشی برای روز سه شنبه، ساعت ده صبح وقت داد.


ادامه دارد



برچسب‌ها: رمان کوتاه
+ نوشته شده در  شنبه 21 اسفند 1395ساعت 00:24  توسط نسرین  |  نظرات (2)