X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

سه شنبه، سر ساعت ده در دفتر نشر قلم بود. منشی آنجا دختر جوانی بود که با درنظر گرفتن درجه حرارت هوای آن روز، زیاد لباس پوشیده بود. عینک ضخیمی به چشم داشت و با این وجود، کاغذی را نزدیک صورتش نگه داشته بود تا بتواند آن را بخواند! بیشترین چیزی که در صورت او جلب توجه می کرد، لبهای بسیار نازک او بود که با ماتیک صورتی کمرنگی آغشته بود!

مری صبح بخیر گفت و خودش را معرفی کرد. منشی با لبخندی گفت:

- ایشون در حال گفتگوی تلفنی با مشتری دیگه ای هست ولی دیگه طولی نمی کشه... کتاب برای چاپ دارید؟

- بله. اما اول یه مقدار اطلاعات لازم دارم.

- پس شاید من بتونم بهتون کمک کنم.

مری لبخندش را پررنگ تر کرد و گفت:

- متشکرم، اما ترجیح می دم از همون اول، مستقیم با صاحب اینجا رودررو باشم.

- این کار اولتونه یا قبلن هم کتابی چاپ کردید؟

مری جواب داد:

- این در روال کار شما تآثیر می ذاره؟

منشی دست پاچه شد و با خنده جواب داد:

- نه، نه! فقط می خواستم بدونم تجربه این کار رو دارید یا نه؟

مری سری تکان داد و گفت:

- همیشه برای هر کاری، یک اولین بار وجود داره... من می تونم بشینم؟

- حتمن. منو ببخشید... خواهش می کنم بفرمایید.

مری درحالیکه می نشست جواب داد:

- اشکالی نداره... متشکرم.

بعد از ده دقیقه، دیوید اسمارت، رئیس مرکز انتشارات که مردی مرتب و مودب بود، از در خارج شد و از مری دعوت کرد تا به دفتر کار او وارد شود.

او مردی در سنین نیمه ی چهل بود. کت و شلوار سرمه ای و پیراهن آبی بسیار کمرنگی پوشیده بود. کراوات زرشکی اش فریاد می زد که دوخت ایتالیاست... مری این نوع کراوات ها را خوب می شناخت!

از رنگ انتخابی مرد، حس خوبی در او ایجاد شد. رنگ آبی، رنگ مورد علاقه دخترش بود.

مری به او دست داد، وارد شد و روی صندلی که آقای اسمیت از روبروی میز کارش برای او کنار کشیده بود، نشست و تشکر کرد.

منشی وارد شد تا سفارش نوشیدنی را بگیرد:

- چای، قهوه؟

- قهوه ی سفید، بدون شکر لطفن.

وقتی منشی از اتاق بیرون رفت، آقای اسمیت از او پرسید:

- چطور می تونم بهتون کمک کنم؟

مری نگاهی به جعبه که روی زانوانش بود کرد و گفت:

- می خوام کتابی چاپ کنم و هر چه فروش رفت را به سازمان خیریه ی بچه های بی سرپرست اهدا کنم.

- این خیلی ایده ی انسانی و قشنگیه... آیا شما قبلن هم کتابی به چاپ رسوندید؟

- چطور مگه؟

- چون با اعتماد بنفس خوبی در مورد فروش کتاب حرف می زنید... یا داستان اونقدر جالبه و کشش داره که شما به فروش موفق اون اطمینان دارید؟

منشی بدون اینکه حرفی بزند وارد شد و فنجان قهوه را جلوی مری و فنجان دوم را روبروی رئیس اش، روی میز گذاشت. مری با لبخندی رو به او گفت:

- متشکرم... و بعد رو به آقای اسمیت کرد و ادامه داد:

- نه! من قبلن کتابی به چاپ نرسوندم اما هرچه عایدیش باشه را منظورم بود... ضمن اینکه در مقدمه ی کتاب، می خوام ذکر بشه که چه منظوری از فروش کتاب دارم تا شاید به فروش بیشترش توسط آدمای خیرخواه کمک بشه.

- من اول باید نوشته شما رو بخونم و بعد تصمیم بگیرم که اونو انتشار میدم یا نه؟ و بعد درمورد بقیه کار و چگونگی و مبلغ درخواستی اون صحبت می کنیم.

مری در حالیکه فنجان نیمه خالی را روی میز می گذاشت گفت:

- می فهمم! اما من هنوز اونو تایپ نکردم. اول از هر چیز نیاز دارم که چون در این دهکده تازه وارد هستم، از شما کمک بگیرم. کسی را به من معرفی کنید تا برام تایپ کنه و ضمن تایپ کردن، بدون لطمه به هسته ی داستان، ویرایش هم بشه... و بعد از اینکه شما خوندید و تصدیق کردید، اونو چاپ خواهیم کرد!

آقای اسمیت فنجان خالی شده اش را روی میز گذاشت، خندید و گفت:


- امیدوارم... اعتماد بنفس شما قابل تحسینه!... بسیار خوب. شما آدرس و شماره تلفنتون رو بمن بدین، من تا آخر هفته خبرش را به شما خواهم داد. 

مری با دادن شماره تلفن و آدرس خانه اش، دفتر کار انتشارات را ترک و به خانه رفت.

آب و هوای استرالیا گاهی غیرمنتظره هست و آن روز هم برعکس گزارش هواشناسی، بارانی بود. هنوز چند لحظه ای از شروع نم نم باران نگذشته بود که بارش تند آن، شلاق وار به پنجره اتاق نشیمن می خورد.

مریدو لبه ی ژاکتش را بهم کشید و فورن دریچه ها را بست تا از خیس شدن پرده های تور و میز کوچک ماهاگونی که آباژور محبوب اش روی آن بود، جلوگیری کند.

آباژور هفتاد سانتیمتر بلندی داشت و بشکل زنی بود که در کنار دخترکی ایستاده و دستش را به طرف او دراز کرده بود. باد، گویی دامن او را با خود می برد و سه گل نیلوفر که بالای سر آنها قرار داشت، سه لامپ کوچک و کم نور این چراغ تزیینی را تشکیل می دادند. سالها بود که مری آن را از شهری به شهر دیگر منتقل می کرد.  

 باریدن همان و عود کردن درد آرتوروز زانوانش همان. قرص هایش را خورد و منتظر شد تا رعد و برق و باران تمام شوند تا او بتواند با خیال راحت به وکیلی که کتابدار کتابخانه به او معرفی کرده بود تلفن کند. او خوب می دانست که نباید در هنگام رعد و برق از تلفن استفاده کند چون امکان برق گرفتگی داشت.

باران با همان شتابی که آمده بود، متوقف شد و خورشید زیبا، ابرها را کنار و به این سرزمین سبز و زیبا لبخند زد.

شماره ی وکیل را گرفت و درخواست وقت ملاقات کرد. برای ساعت دو و نیم همان بعد از ظهر یک جای خالی بود. مری آن را پذیرفت و خودش را با کمی گردگیری و برنامه های تلویزیون مشغول کرد.

بعد از ناهار همیشه مختصرش، کتاب نیمه خوانده اش را برداشت و به ایوان رفت. ساعت یک و نیم بود که او اتوبوس مرکز دهکده را سوار شد.

وقتی وارد دفتر وکیل شد، به طرف میز منشی رفت و با معرفی خودش گفت که برای ساعت دو و نیم با خانم وینسون قرار دارد.

منشی که زن جوانی بود و بنظر مری چینی می آمد، به جعبه ای که در دست مری بود نگاه کرد و گفت:

- لطفن منو ببخشید، اما باید بپرسم داخل جعبه چیه؟

- عکس و مدرک!

زن نگاه عمیقی به او کرد و با شک گفت:

- لطفن بنشینید تا صداتون کنند.

مری به منظور تشکر سری تکان داد و روی اولین صندلی آنجا نشست. جعبه را روی زانوانش و دستهایش را روی آن گذاشت. انگار می ترسید کسی آن را از او دور کند.

منشی به وسیله گوشی ظریفی که یک سر آن جلوی دهانش قرار داشت، با صدای آرامی رسیدن مری را به کسی در آن طرف گوشی خبر داد و زیر چشمی به او نگاه کرد. مری با لبخندی، جواب نگاه او را داد تا خیال او را بابت محتویات جعبه راحت تر کند و به او خیره ماند.

او کوتاه قد و باریک اندام بود. یک دامن نسبتآ کوتاه مشکی و بلوز سفیدی به تن داشت که بجای یقه، دور تا دور گردن را با تور چین داده بودند که تا لبه ی پایین بلوز ادامه یافته بود.  

او موهای صاف و بلندی داشت که یک طرف آن را پشت گوش زده و خیلی ملایم آرایش کرده بود. گوشواره هایش دو حلقه ی بزرگ و نقره ای بودند که از لاله ی گوش هایش سرک می کشیدند. تمام حرکات این زن، آرام، ظریف و بجا بود و مشخص بود که در کارش مهارت دارد.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که زن میانسال بسیار شیک پوش و آراسته ای از یکی از اتاقها خارج و به طرف مری رفت. او کت و دامن تقریبن تنگ خاکستری رنگی پوشیده بود با بلوز سفیدی که دو دکمه های بالای آن باز بودند و کفش مشکی با پاشنه های بلند. یک سنجاق مشکی براق به شکل برگی ظریف و باریک روی یقه ی کت، نگاه را به خود می کشید. او گردن بلند و کشیده ی زیبایی داشت! با لبخندی گفت:

- عصر بخیر! من شارلوت وینسون هستم، شما باید خانم مری جونز باشید.

بوی عطر خوبی که به خودش زده بود در فضا پخش شد. مری ایستاد، با او دست داد و لبخند زنان همراه او شد:

- عصر بخیر، بله... از ملاقات شما خوشنودم!

- منهم همینطور...

و در حالیکه با دست در اتاقی که باز مانده بود را به او نشان می داد اضافه کرد: لطفن از این طرف!

مری وارد اتاق شد. یک اتاق بزرگ که اطرافش را قفسه های کتاب های مربوط به قانون پر کرده بود. کتابخانه و میز بزرگی که بالای اتاق قرار داشت و دو میز عسلی که کنار پنجره قرار داشت، از چوب گردو بودند. پرده های زرشکی مخمل، کف پوش چوبی اتاق و در آن گوشه، مجسمه ی بزرگ زنی با چشمهای بسته که یک ترازوی میزانی را در دست داشت و همه ی وسایل، حتا صندلی های بزرگ چرم قهوه ای، با سلیقه انتخاب شده بودند.

مری موقع نشستن گفت:

- شما سلیقه ی بسیار خوبی دارید!

خانم وینسون با لخندی جواب داد:

- متشکرم... نوشیدنی چی میل دارید؟

- یک فنجان قهوه ی سفید بدون شکر، متشکرم.

خانم وینسون بوسیله دستگاه روی میز، از منشی تقاضای یک لیوان آب و یک فنجان قهوه سفید کرد. بعد رو به مری کرده و پرسید:

- خب خانم جونز، چکار می تونم براتون انجام بدم؟

مری محکم و راست نشسته بود. سرش را کمی بالا گرفت و با حالتی از طنز گفت:

- فکر می کنم وقت آن رسیده که وصیت نامه ای بنویسم. شما اینطور فکر نمی کنید؟

خانم وینسون خندید و گفت:

- هر انسانی باید وصیت نامه داشته باشه. فکر خوبی کردید.

و بعد فرمی را از قفسه ی کنار میزش درآورد و شروع به پرسیدن کرد:

- تاریخ تولدتون؟

- اول اپریل هزار و نهصد و چهل!

- متاهل یا مجرد؟

- بیوه ام.

- فرزندی دارید؟

وارد شدن منشی با یک سینی کریستال که یک فنجان قهوه و یک لیوان آب درون آن بود، بهترین زمان ممکن برای نفس عمیق کشیدن مری و تسلط بر خویش بود.

او تا خارج شدن منشی ساکت ماند و بعد در حالیکه با دستی لرزان جعبه را روی میز و فنجان را از آنجا بر می داشت گفت:

- هر اطلاعاتی که من از زندگی خصوصیم به شما بدم محرمانه می مونه، درسته؟

خانم وینسون محکم و با اطمینان گفت:

- کاملن همینطوره.

مری جرعه ای از قهوه اش را نوشید و جواب داد:

- فرزندی ندارم و اقوامم به اندازه کافی راحت زندگی می کنن. می خوام تمام دارییم رو که در یه حساب پس انداز هست، و هر چه بابت فروش کتابی که در آینده نزدیک بچاپ می رسونم رو به سازمان خیریه ی بچه های بی سرپرست ببخشم.

وکیل فرم وصیت نامه را پرکرد و گفت:

-من مراحل قانونیشو که تموم کردم، با شما تماس می گیرم و اصل وصیت نامه رو براتون پست سفارشی می کنم. می تونید قبل از رفتن، هزینه رو به منشی پرداخت کنید.

مری تشکر کرد و بعد از خداحافظی از اتاق بیرون رفت.


***

ادامه دارد




+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اسفند 1395ساعت 01:06  توسط نسرین  |  نظرات (1)