X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

وقتی به خانه رسید، زانوانش پر از درد بود. زانو بند را به پا کشید، دو مسکن خورد و روی صندلی چرمی بزرگش لم داد و پتوی کوچکی را روی پاهایش کشید. 

با فشار دادن شاسی کوچک زیر دسته، زیرپایی کوچکی بالا آمد و او پاهایش را به آرامی روی آن گذاشت و تلویزیون را روشن کرد. اما بعد از چند دقیقه، بر اثر یکی از خاصیت های قرص و گرم شدن پاهایش، بخواب رفت. 
نیمساعتی نگذشته بود که بیدار شد و برای خودش چای درست کرد. دو عدد بیسکویت ساده را در پیشدستی گذاشت و مشغول خوردن شد. 
با تمام شدن چای، تلویزیون را خاموش کرد و به سراغ دفترهای خاطراتش رفت. روی هر کدام، سال نوشتن آن را مشخص و در اوراق، فقط به نوشتن روز و ماه بسنده کرده بود. چهل و هفت دفتر، جای چهل و هفت سال از زندگی گذشته ی او را گرفته بود. با خود فکر کرد: انگار همین دیروز بود! 
به طرف میز جلوی صندلی راحتی اش برگشت و نگاهی به جعبه کرد. آهی کشید و فکر کرد: "چقدر می تونست متفاوت بگذره!"

کتاب ها همه درون سه جعبه ی پلاستیکی بزرگ جا داده شده بودند و منتظر اینکه کسی بجز مری آن ها را بخواند و به راز بزرگ این زن پی ببرد.


*** 

روز بعد، وقتی مری مشغول جدا کردن کرم های سبز رنگی که پشت برگهای رز سفید وول می خوردند بود، تلفن زنگ خورد. ناشر بود. می خواست شماره تلفن ماشین نویسی که ویراستار هم بود را به او بدهد. 
مری شماره را یادداشت کرد و بلافاصله آن را گرفت: 
- دوشیزه آنجلا آدامز؟ 
از آن طرف سیم صدای دلپذیری جواب داد: 
- بله خودم هستم! 
- اسم من مری جونز هست و شماره شما رو از آقای اسمیت گرفتم که قراره ناشر کتاب من باشه. او گفت که شما هم ماشین نویسی می کنید و هم ویراستاری، درسته؟ 
- بله، درسته. 
- شما کی وقت آزاد دارید که بتونید با من قرار ملاقاتی بذارید؟ 
- در حال حاضر مشغول تمام کردن ویرایش یه نمایشنامه هستم. اما می تونم برای صبح جمعه با شما قرار بذارم. چون این کارم بزودی تموم میشه. 
- چه ساعتی؟ 
- ساعت نه و نیم برای شما مناسبه؟ 
- بعد از ساعت هفت، هر زمانی شما بیایید برای من مناسبه. 
- بسیار خوب، لطفن آدرستون رو بگید تا یادداشت کنم. 
- شماره ی 13، خیابان نیوپورت. 
مری فرصت داشت که یکبار دیگر دفترها را دربیاورد و به ترتیبی در جعبه ها بگذارد که آنجلا بتواند به راحتی از روی آنها شروع به خواندن و تایپ کردن کند.
 
***
 
روز جمعه، نزدیک ساعت نه بود که آنجلا زنگ در را به صدا درآورد. وقتی مری در را باز کرد، با دختر بیست و سه - چهار ساله ای روبرو شد که بلوز صورتی کمرنگی به تن داشت و دامن بلند و کلوش شیری رنگی پوشیده بود. انتخاب لباس و کیف و کفش پاشنه کوتاهش، نشانگر این بود که او دختر ساده پوشی است. چشمان آبی و بینی ظریفی داشت و موهای روشن و ابروهای باریک و کوتاهش، از او یک آدم آرام به نمایش می گذاشت! 
لبخند زیبا و چال گونه هایش به دل مری نشست، به او دست داد و در را بیشتر گشود تا راحت وارد شود: 
- صبح بخیر، من مری هستم. شما باید آنجلا باشید! 
- صبح بخیر... بله، حالتون چطوره؟ 
- خوبم، متشکرم . شما چطورید؟ 
- خوب... خوب، متشکرم!... روز زیبایه! 
- بله هست... 
و در حالیکه با دست به مبل دو نفره ای کنار صندلی اش اشاره می کرد ادامه داد: خواهش می کنم بنشینید. 
آنجلا تشکر کرد و در جایی که مری اشاره کرده بود، نشست. کیفش را کنار مبل روی زمین گذاشت، دستهایش را به هم گره زد و به مری چشم دوخت. 
مری بدون آنکه بخواهد، او را زیر ذره بین نگاهش گذاشته بود، اما نمی دانست گره زدن دستهای او را به معنای شرم اولین برخورد بگذارد یا پنهان کردن احساسش از اولین دیدار با او؟ 
- می تونم به شما چیزی تعارف کنم؟ چای، قهوه؟ 
- نه متشکرم، تازه صبحونه خوردم... شاید بعد! 
مری روی صندلی اش نشست و به او گفت: 
- این شغل رو خیلی وقته انجام می دید؟ 
- از وقتی هنوز دبیرستان می رفتم شروع کردم و بصورت نیمه وقت برای روزنامه محلی هر دو کار رو انجام می دادم. بعد از تمام شدن دبیرستان چون این کار رو دوست داشتم، ترجیح دادم ادامه بدم. 
- چیزی که برای من خیلی در کار کردن با شما مهمه، رازدار بودن شماست! من نمی خوام هیچکس تا چاپ کتاب، از محتویات اون باخبر بشه. 
- از این بابت خیالتون راحت باشه. این جزو اولین قانون های این شغله و من هیچوقت با شکستن این قید، باعث از دست دادن مشتری های بعدیم نمی شم. 
مری به چشم هایش خیره شد و احساس کرد که می تواند به او اعتماد کند. با خوشحالی گفت: 
- پس می تونیم کارمون رو شروع کنیم. شما ساعتی دستمزد می گیرید یا صفحه ای؟ 
- هر کدوم رو که شما بخواین. 
بعد کاغذی را از کیفش در آورد و به دست او داد. روی آن قیمت تایپ کردن و ویرایش را نوشته بود. 
مری نگاهی به آن کرد و گفت: 
- فکر می کنم قیمت عادلانه ایه. بسیار خوب، من این قیمت رو قبول می کنم. 
- میشه الآن من کمی از نوشته هاتونو بخونم تا با دستخطتون آشنا بشم؟ 
مری در حالیکه بلند می شد تا به طرف جعبه ها برود گفت: 
- البته! 
و اولین دفتر را در اختیار او گذاشت. 
آنجلا در حالیکه دفتر را از او می گرفت، چشمش به جعبه ها افتاد و پرسید: 
- اینها همون داستانند؟ 
- بله، همینطوره. 
آنجلا دفتر را باز کرد و صفحه ی اول را تا نیمه خواند و پرسید: 
- می خواید به صورت دفتر خاطرات نوشته بشه یا داستان؟ 
مری کمی ابروهایش را بالا انداخت و گفت: 
- فکر می کنم با نوشتن یک مقدمه کوتاه، به صورت همون دفتر خاطرات نوشته بشه. نظر شما چیه؟ 
- اگر به صورت دفتر خاطرات باشه که ویرایش چندانی نمی خواد و تایپ سریع تر انجام میشه چون هم دستخط خوانا و خوبی دارید و هم انشای قوی. اما اگه بخواید بصورت داستان نوشته بشه، خیلی کار بیشتر طول می کشه... 
- می تونید از همین امروز شروع کنید؟ 
- چرا نه؟ اما اول باید روی این موضوع فکر کنید و بهم بگید چه تصمیمی گرفتید. چون این کاملن بسته به خواست و سلیقه شما داره که به چه صورتی نوشته بشه. 
مری کمی فکر کرد و گفت: 
- با توجه به اینکه خودم تمام عمر خواننده ی کتاب بوده ام نه نویسنده، تصور می کنم که اگر خاطراتم به صورت داستان نوشته بشه، جذاب تر و در نتیجه فروش بیشتری خواهد داشت و چون قصد من از فروش این کتاب کمک به امور خیریه هست، فروش اون برام مهمه. اما شما نویسنده ی خوبی سراغ دارید که قبل از تایپ، اونو بصورت داستان دربیاره؟ 
آنجلا با کمی مکث گفت: 
- فکر خوبیه. یکی ـ دو نویسنده ی خوب در این شهر هستند اما ریچارد مکینتاش، قلم بهتری بنظر من داره. کتاب "شاپرک ها آرام می میرند" رو او نوشته که نمی دونم اونو خوندید یا نه؟ 
- نخوندم. اما خواهم خوند. می تونم اونو از کتابخونه شهر قرض بگیرم؟ 
- باید بپرسید، نمی دونم. اما اگه مایل باشید، من اونو دارم و بشما قرض می دم. 
- بسیار خوب... حالا به من بگید، دفترها رو به او بسپارم و سفارش کنم که کار تایپ با شما خواهد بود؟ چون من توانایی اینکه خاطرات را به داستان تبدیل کنم، ندارم. 
- ظاهرآ چاره دیگه ای نیست! من می تونم با او تماس بگیرم و جریان رو بپرسم. اگر موافقت کرد، شماره تلفن او رو به شما میدم. اما شماره تلفنش را با خودم ندارم، میرم خونه و بعد از تماس با او، بهتون تلفن می کنم. 
مری از او تشکر کرد و از هم خداحافظی کردند. 
یک ساعت بعد آنجلا تلفن کرد و گفت: 
- آقای مکینتاش مایله اول نگاهی بهش بیاندازه تا ببینه مایل به این هست که وقت روی اون بگذاره یا نه؟ و اگر بنظرش ارزش کار کردن داشت، بخاطر اینکه فروش کتاب برای امور خیریه صرف میشه، او با قیمت ارزون تری این کار رو انجام میده! 
او از من خواست که شماره تلفنش رو به شما بدم تا سه نفری، نشستی داشته باشیم و در صورت پذیرفتن، برای روال کارمون تصمیم بگیریم. به او گفتم که من کمی از نوشته ی شما را خوندم و قلم روونی دارید. 
- متشکرم عزیزم. شما خیلی مهربونید... فکر بسیار خوبیه. کی برای شما خوبه؟ 
- امروز رو من برای شما آزاد گذاشته بودم، اما نمی دونم آقای مکینتاش هم وقت داشته باشن یا نه؟ 
- خیلی زود خبرش رو بشما خواهم داد. 
مری تلفن را قطع کرد. شماره ی نویسنده را گرفت و برای همان غروب قرار گذاشت. بعد آنجلا را در جریان گذاشت و برای پختن پای سیب به آشپزخانه رفت. 

*** 
سر ساعت مقرر، زنگ در خانه به صدا درآمد و مری این را به فال نیک گرفت. وقت شناسی را دوست داشت، آن را نشانه ی احترام و توجه آن شخص به آداب و رسوم خوب انسانی می دانست. 
در را که باز کرد، با مرد خوشروی چهارشانه و میانسالی روبرو شد که سبیل های پرپشت و بلندش از دو طرف به هوا رفته بود. معلوم بود آن را مدام با انگشتانش حسابی پیچ و تاب می دهد! سر گونه های کمی گوشت آلودش گلگون بود و چشمهای ریز درخشانی داشت. 
او یک کت و شلوار قهوه ای پررنگ با پیراهن کرم روشن پوشیده بود. کراواتش، راه راه اریب قهوه ای و کرم رنگ داشت. 
مری دستش را بسوی او دراز کرد و با لبخند همیشگی اش سلام کرد. مرد دست او را به گرمی فشرد... چقدر از اینکه کسی با او شل دست بدهد بیزار بود! در دست دیگر او یک جعبه شکلات بود که آن را موقع احوالپرسی به دست مری داد و گفت: 
- این برای شماست! 
مری با تشکر، آن را گرفت و مبل را به او نشان داد تا بنشیند. 
آقای مکینتاش نگاهی به اطراف خانه کرد و گفت: 
- خونه ی زیبایی دارید! 
مری در حالیکه در بسته شکلات را باز و آن را روی میز می گذاشت گفت: 
- تحمل خونه های شلوغ رو ندارم، منو یاد سمساری ها می اندازن. بنظر من، خونه باید مجموعه ای باشه از وسایل ضروری آسایش و راحتی و چند وسیله ای که دوستشون داری. همین! وگرنه وسایل زیبا گم میشن و به چشم نمی خورند. 
آقای مکینتاش با قهقهه ی خنده ای گفت: 
- پس خوب شد که به خونه من نیومدید، اونجا باید دنبال راه باریکی بگردید تا بتونید به قسمت های دیگه که شلوغترند، برسید! 
مری خندید و جواب نداد. 
آقای مکینتاش گردنش را راست گرفت و به سوی آشپزخانه بو کشید و پرسید: 
- منو ببخشید ولی عجب بوی خوبی از آشپزخانه میاد! 
مری خندید و گفت: 
- پای سیبه... تا دوشیزه آنجلا رسید، می تونیم اونو بخوریم... 
در همان لحظه زنگ خانه به صدا درآمد. آقای مکینتاش خندید و گفت: 
- پای سیب از راه رسید! 
مری از شوخ طبعی او خندید و با عذرخواهی کوتاهی برای تنها گذاشتن او، به سوی در رفت. آنجلا بود که کتاب را برایش به امانت آورده بود و با آمدنش، پای سیب و شیر کاکائو را صرف کردند و طی آن حرف زدند. 
آقای مکینتاش که دو سه صفحه از دفتر خاطرات را تند خوانی کرده بود پرسید: 
- می تونم مری صداتون کنم؟ 
- البته! 
- مری عزیز من! این خاطرات خودتونه، درسته؟ 
جالب بود که او در هنگام صحبت درمورد کار، یک آدم جدی بود و هیچ نشانه ای از شوخی های بامزه ی دائمی اش نبود! 
مری کمی جابجا شد و بجای جواب پرسید: 
- چطور؟ 
آقای مکینتاش مکثی کرد و نگاهش را به صورت مهربان مری دوخت و گفت: 
- جوابم را گرفتم... فرقش اینه که در نوشتار ممکنه یه جاهایی من با شما موافق نباشم، اگه خاطرات واقعی باشند، این حقو ندارم که تصرفی در اش داشته باشم و یا قسمتیشو حذف کنم. باید راهی پیدا کنم که حتا از قسمتهایی که با سلیقه ی من جور نیست، گریز بزنم. اما اگه تخیلی باشه، دستم بازه! میشه اسمشو گذاشت "احساس مسئولیت کاری" 
مری گفت: 
- آقای مکینتاش... 
او در میان حرفش پرید و گفت: 
- قرار است ما سه نفر، ماه ها با هم کار کنیم. پس لطفن منو ریچارد صدا کنید. 
- بسیار خوب ریچارد... شما مختارید که در جزئیات دخالت کنید به شرطی که به اصل موضوع لطمه ای وارد نشه. هر ورق از این دفتر خاطرات رو، من با درد و احساس درونیم، صادقانه نوشتم و دلم می خواد از این تجربه ی زندگیم، کسانی بتونند درس بگیرند. مطمئنم که متوجه هستید چی می گم. 
او سری به تایید تکان داد و گفت: 
- متوجه ام! باید درد و حس شما رو به خواننده منتقل کنم... بخاطر همین، اگه بمن اجازه بدید، من یک جعبه از دفترها را می برم و تا هر چه باشه، به صورت داستان، دوباره نویسی شون کنم و براتون بیارم... البته ترجیح میدم تمامش کنم و بعد بخونیدش... چون اگه قراره با هم کار کنیم، باید به هم اعتماد داشته باشیم. در غیر این صورت، من نمی تونم یک کلمه هم بنویسم! البته حس می کنم شما بزرگترین راز زندگیتونو توی این جعبه ها جا دادی و بخاطر همین اینقدر روشون حساسید. یا می خواید صبر کنم کتابمو بخونید و بعد تصمیم بگیرید؟ 
- نه... نه... قبول دارم. ببرید... همه را هم که ببرید من حرفی ندارم، چون احساس می کنم می تونم به هر دوی شما اعتماد کنم و از این بابت خوشحالم... من همیشه تو زندگیم با احساسم تصمیم گرفتم و فکر می کنم اینبار اشتباه نمی کنم!
و کتاب او را از روی میز برداشت و اضافه کرد: منهم از همین امشب، خوندن داستان شاپرکهای شما رو شروع می کنم. 
- نظرتون رو صادقانه درموردش بهم بگید. با شروع پخش اش، حرفهایی تو روزنامه ها و محافل درباره اش زدند. مثبت و منفی با هم! 
مری سرش را تکان داد و گفت: حتمن این کار رو می کنم. 
بعد قرار های مالی قضیه را با هم گذاشتند و همه را با مشخصات کامل روی کاغذ آوردند و هر سه امضا کردند. 
شب شده بود که آنها با گذاشتن جعبه ها در ماشین آقای مکینتاش، با هم خداحافظی کردند. 
گویی مری آنشب قسمتی از وجودش جدا شده بود و احساس تنهایی می کرد. 

*** 
حدود شش ماه گذشت و در این مدت، هر سه نفر، روزهای یکشنبه بعد از برنامه دعای کلیسا، همدیگر را می دیدند و گپ و گفتگوی کوتاهی بینشان صورت می گرفت. گاهی هم آقای مکینتاش، تلفنی با مری تماس می گرفت و حتا یکی دوبار برای شام، هر سه نفر منزل مری، دور هم جمع شدند و درباره داستان و همچنین کتاب شاپرکها با هم حرف زدند. 
قبل از چاپ کتاب، آقای مکینتاش به مری پیشنهاد داد تا خود او بعنوان یک نویسنده شناخته شده، مقدمه ای بر کتاب بنویسد. که این موضوع را مری با خوشنودی پذیرفت. 
کتاب، چاپ و قرار معرفی آن در سالن کلیسا گذاشته شد. بیشتر مردم آن شهر، هیچ یکشنبه ای آمدن به کلیسا را از دست نمی دادند و چون می دانستند که آقای ریچارد مکینتاش، ویرایش و دوباره نویسی خاطرات مری را بر عهده گرفته، با خوشحالی آن را می خریدند. بخصوص که کشیش در آن روز اعلام کرد که این داستان واقعی است و تمام سود حاصله از آن به امور خیریه ی بچه ها می رسد. 
کتاب را با هم ورق می زنیم: 


+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اسفند 1395ساعت 01:40  توسط نسرین  |  نظرات (1)