X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

 اواخر ژانویه بود که بخاطر شغل پدرم، از سیدنی به ملبورن که یکی از زیباترین شهرهای استرالیاست منتقل شدیم. من که آن زمان دختر نوجوان شادی بودم و دو برادرم، هم هیجان زده بودیم که یک شهر جدید را می بینیم و تجربه می کنیم، و هم ناراحت از اینکه مجبور بودیم دوستان قدیمی را ترک کنیم. 

وقتی با مینی بوس مخصوص فرودگاه به خانه ای که از قبل، شرکتی که پدرم برای آنها کار می کرد در نظر گرفته بود رفتیم، هنوز کامیون بزرگ اسباب زندگیمان که یک روز قبل از ما حرکت کرده بود، نرسیده بود. 
در را باز کردیم و داخل شدیم. پشت در یک جا رختی چوبی قهوه ای رنگ، که گیره هایی که لباس به آن آویزان می شد بشکل شاخ های گوزن بود، قرار داشت. 
سالن غذاخوری و یک نشیمن بزرگ و دلباز با شومینه ای که با دیدنش، من از خوشحالی جیغ زدم. دو ردیف قفسه بندی روی دیوار که می توانست جای وسایل تزیینی یا کتاب باشد، با کفپوش چوبی که به راهرو باریک و کوچکی وصل می شد. انتهای این راهرو یک اتاقک کوچک انباری مانند بود که سه دیوارش قفسه بندی شده بود که مخصوص گذاشتن لباسشویی و خشک کن، میز اطو و جارو برقی بود.   
آشپزخانه نیز با کابینت های متعدد به رنگ چوب و یک یخچال سفید و بزرگ که داخل آن برایمان از طرف شرکت، مقداری میوه، نوشابه، آبمیوه، مقداری پنیر و یک بسته نان گذاشته بودند. 
اتاق خوابها در طبقه دوم قرار داشتند و مادرم این را بسیار دوست داشت. چون همیشه دلش می خواست که محل زندگی روزمره از مکان خواب و اتاقهای همیشه بهم ریخته ی برادرهایم دور باشد! چهار اتاق خواب که در بزرگترین آنها حمام و توالت کوچکی نیز بود با کمدهایی که درون دیوار جاسازی شده بود. دو تا از اطاقها کمد نداشتند که می توانستیم از کمدهایی که در راه بودند استفاده کنیم. کف طبقه ی بالا و پله ها، با موکت کرم رنگ پوشیده شده بود. 
هر کدام، چمدانهایمان را به اتاقهایی که انتخاب کرده بودیم بردیم و به طبقه پایین رفتیم. مادرم مشغول بریدن نان و پنیر شد اما من و برادرهایم برای گشت و گداز به اطراف، از خانه خارج شدیم. 
خیابان ما کوتاه و پهن بود، با یک سری از درختان کهنسال و بزرگ در دو طرف آن. خانه ها همه تقریبآ بزرگ و اطراف آنها را، نرده های سفید رنگ چوبی کشیده بودند. هیچ خانه ای نبود که پنجره های آن با پرده های تور سفید یا کرم رنگ پوشیده نشده باشد. در بیشتر ایوان ها یک میز و دو صندلی گذاشته بودند و باغچه ی روبروی آنها که فاصله ی بین نرده ها تا پلکان در ورودی خانه را تشکیل می داد، همه مرتب و گلکاری شده بودند. فقط خانه سمت راست ما کمی فرق می کرد. 
در آنجا بجای میز و صندلی چوبی یا فلزی، یک نیمکت بود که از بالا به دو زنجیر محکم و کلفت پایه هایش وصل بود... یادم نمی رود که چقدر وسوسه شده بودم تا بروم روی آن بنشینم و تاب بخورم! پایین نرده ی ایوان، یک باغچه ی دراز بود که در چهار ردیف سبزیجات کاشته بودند. در بالای این باغچه، روی یک چوب بلند، مترسکی اخم کرده بود و پیراهن سیاه و یک کلاه مسخره ی سوراخ به سر داشت. دو دستش را گویا از دو طرف کشیده بود و مرز بین خودش و بقیه ی دنیا را تعیین می کرد! بیشتر که خیره می شدی، می فهمیدی که بجای سر، از یک توپ پلاستیکی نارنجی استفاده کرده اند و رویش را با رنگ سیاه، شکل چشم و ابرو و لبی که بیشتر به دو خط راستِ بریده و کوتاه و سه دایره می ماند، کشیده بودند. بهرحال هر چه بود، برای ترساندن پرنده و چرنده کاری بود! 
کنار در این خانه، روی یک تکه چوب بیضی شکل، دو پرنده ی کوچک که میان گل های خشک شده روبروی هم ایستاده بودند، به میخ روی دیوار آویزان بود که وسط نوک های آنها نوشته بود: "خوش آمدید" 
در دو طرف بالای سه پله ای که به ایوان می رسید، دو گلدان بزرگ سفید قرار داشت که گلهای سرخ رونده ای، از درون آنها به دور دو ستون کنارشان کشیده شده و بسیار زیبا بودند. بخصوص که در قسمت بالایی، شاخه ها سر در هم کرده بودند و ورودی خانه چشمگیر بود. 
خیابان در آن ساعت روز که حدود ظهر بود، خلوت و ساکت بود و فقط صدای جیک جیک پرنده ها را می شد شنید و گاهی صدای کامیونی که از سر کوچه ی ما، در خیابان اصلی رد می شد. 
دو _ سه ساعتی گذشت و من و مادرم در این فاصله، لباس های چمدانهای والدین و مرا،  به کمدها منتقل کردیم و آباژوری که مادرم خیلی دوست داشت و یادگار مادرش بود را برای موقت، در یکی از فقسه های درون اتاق نشیمن گذاشتیم. 
این آباژور مجسمه زنی بود با دخترش که روی سر آنها سه نیلوفر بزرگ تر از میزان با جثه ی آنها، روی سرشان قرار داشت و جای لامپهای آباژور بودند. گویی نسیم، دامن مادر و دختر را با خود همراه می کرد! 
چند ساعت بعد با رسیدن کامیون وسایل، کار سخت جابجایی شروع شد. اما با مدیریت خوب مادر و سختگیری پدرم، هیچکداممان نمی توانستیم از زیر کار در برویم. همین باعث شد که تا شب، وسایل ضروری و بزرگ را سر جای خودشان بگذاریم. بقیه هم می ماند برای چند روز آینده که آرام آرام جا می گرفتند. 
اما شب اتفاق جالبی افتاد! در را کوبیدند و وقتی برادرم چارلز در را باز کرد، با قیافه زن و مرد همسایه بغلی و پسرشان که تقریبآ همسن و سال من بود، روبرو شدیم. خانواده ی ویلیامز! 
در دست هر کدام ظرفی از غذا، سالاد و نوشیدنی بود که برای ما آورده بودند، اینها همان همسایه ی صاحب نیمکت بودند! 
اسم زن شارلوت بود، شوهرش جان و پسرشان جاشوا. یک خانواده معمولی که برای مهربانی و آشنایی آمده بودند. ما توانستیم از آنها همان شب درباره مدرسه نزدیک به خانه و فروشگاههای مفید اطراف سوال کنیم. 
خیلی زود به محیط عادت و دوستان جدیدی پیدا کردیم. مدرسه هایمان آنقدر به خانه نزدیک بود که پیاده، ربع ساعت بیشتر طول نمی کشید. هر سه در یک دبیرستان بودیم، ادوارد کلاس هفتم، چارلز کلاس نهم و من کلاس ده را می گذراندیم. 
جاشوا که دوستانش او را جاش صدا می کردند، همکلاس من بود و مرا تنها نمی گذاشت! 
  
*** 
یک ماه گذشت و پاییز از راه رسید. کوچه ی ما آنقدر قشنگ شده بود که دلم می خواست همیشه در ایوان خانه بنشینم و به درخت ها و برگ ریزانش خیره بمانم. کف خیابان پر از رنگ گرم و شاد زرد و نارنجی و قرمز بود... انگار خدا یک عالمه برگ را روی آسفالت خیابان پخش کرده بود!   
در ایوان ما، یک میز نه چندان بزرگ گرد و چهار صندلی فلزی مسی رنگ بود که مادرم برای آنها بالشتک های جیر نارنجی دوخته بود. در گوشه ی انتهایی ایوان، یک صندلی قدیمی که یادگار مادر بزرگم بود قرار داشت که چهار پایه ی آن روی دو چوب منحنی شکل وصل شده بود. وقتی روی آن می نشستی، با فشار نوک پا می توانستی مثل اینکه در ننو یا نیمکت همسایه مان باشی، آرام آرام تکان بخوری. این صندلی پهن و بزرگ، محل آرامش من بود. روی آن می نشستم و گاهی چشمانم را هم می بستم و ساکت به صدای روزنه ی نسیم در لابلای برگها، یا به صدای پرنده ها گوش می کردم. گاهی آنقدر در این حال غرق می شدم که مکان و گذشت زمان از یادم می رفت. 
آن روز هوا سرد نبود و من دوباره روی آن صندلی نشسته بودم و در حالیکه چشمهایم را بسته بودم، از آفتاب کم حرارت روز لذت می بردم. گاهی نسیمی به صورتم می خورد که دوستش داشتم. 
یادم هست که یک بلوز سفید یقه دار نخی و دامن دورچین قرمز به تن و جوراب کوتاه سفید و کفش کتانی سفید رنگ ی به پا داشتم. موهایم را از پشت جمع کرده بودم  و چتری همیشگی روی پیشانی ام رها بود. 
آن روز کسی خانه نبود و من در عالم خودم بودم که صدایی مرا از جا پراند! 
- سلام! 
دستم را روی سینه گذاشته و چشمانم را باز کردم، جاش بود... 
- ترسوندیم! 
دستها را در جیب هایش فرو برد و با خنده و تردید گفت: 
- ترسناکم؟ 
- نه... نه! ترسناک نیستی ولی چون تو فکر بودم، متوجه نشدم اینجایی. 
- به چی فکر می کردی؟ 
- داشتم به صدای پرنده ها گوش می دادم و به قشنگی خیابونمون فکر می کردم. به این رنگ ها... زیبا نیستند؟! 
جاش برگشت، به درخت ها نگاهی کرد و با نگاه قشنگی به من گفت: 
- همه ی چیزهای اینجا قشنگند! 
و بعد از پله ها بالا آمد و در کنار من که از حرف او جا خورده بودم، روی صندلی بغلی نشست. قرمز شده بود، اما به من خیره ماند تا عکس العمل مرا ببیند. من نمی دانستم چکار کنم! فقط نوک پا را روی زمین محکم نگاه داشتم تا بی حرکت بمانم. داشتم یک جریان تازه را تجربه می کردم و مشغول تجزیه و تحلیل آن بودم. 
تا آن روز بارها به عشق فکر کرده بودم ولی هنوز به سراغم نیامده بود. و حالا... 
مرا با سوالی از آن مخمصه در آورد و به چاله ی بزرگتری انداخت: 
- کس دیگه ای رو دوست داری؟ 
من فقط توانستم با تکان دادن سر، این موضوع را نفی کنم. 
- پس می تونم امیدوار باشم که دوست دختر من بشی؟ 
و من باز هم با تکان دادن سر، جواب او را دادم. اما اینبار جوابم مثبت بود و نمی دانستم چرا او را امیدوار کرده بودم! جوابم صادقانه نبود! باید به او می گفتم که روی موضوع فکر خواهم کرد. باید برای خودم وقت می گذاشتم، اما دیر شده بود و من در جای خودم میخکوب مانده بودم! 
جاش خوشحال بود و من دلم می خواست او برود! یا من به اتاقم پناه ببرم و تنها باشم تا بتوانم راحت فکر کنم... چرا آن لحظه های خوب را از من گرفته بود؟ داشتم با رنگها و برگها گپ می زدم. داشتم با جیر جیرک های درخت روبرویی دوست می شدم و داشتم همراه نسیم می رفتم... 
دوباره به صدا درآمد: 
- خوشحالم که تو هم احساس منو داری. دوست داری برای خوردن آبمیوه به کافه تریای سر خیابون بریم؟ 
من یکباره بلند شدم، به طرف در خانه می رفتم و گفتم: 
- نه، متشکرم... من باید برم... کار دارم! 
اما در حالیکه در خانه را باز می کردم، برگشتم و به او گفتم: 
- لطفن در این باره به کسی چیزی نگو چون من در این مورد مطمئن نیستم و باید بیشتر روش فکر کنم. 
بدون آنکه منتظر جواب او که از عکس العمل من خشکش زده بود بشوم، داخل خانه شده و در را بستم. 
کمی پشت در ایستادم و خودم را به در چسباندم. اما بدون آنکه بخواهم، نفسم را در سینه حبس کرده و چشمانم را بسته بودم... خدای من! چه کرده بودم؟ نباید آن جواب را می دادم. من که به او احساس بخصوصی نداشتم، پس چرا جواب مثبت دادم!؟ 
با شنیدن صدای پای او که آرام آرام از پله ها پایین می رفت، کمی آرام گرفتم. به اتاقم رفتم و تا آمدن پدر و مادرم به خانه، بیرون نیامدم... احساس می کردم تب دارم. 
مادرم سر میز شام متوجه تغییری در من شده بود، اما چیزی روآور نکرد! آن شب، زودتر از هر شب به بهانه خستگی به اتاق خوابم پناه بردم. 
مادرم که حس کرده بود اتفاقی افتاده، به اتاقم آمد و در را پشت سرش بست. قبل از آنکه از من دوباره چیزی بپرسد، توی بغلش فرو رفتم و همه چیز را برایش گفتم. او نزدیک ترین و بهترین دوست من بود! 
خوب به حرفهایم گوش داد و موهایم را نوازش کرد و گفت: 
- خوب کردی که در آخر گفتی باید رو حرفاش فکر کنی. الآن هم فقط کافیه همین کار رو بکنی. به قلب ات رجوع کن و ببین از رابطه با او چی می خوای؟ یه دوستی ساده، فقط یه همسایه که همکلاسیت هم هست و یا بیشتر؟ 
یادت باشه که با خودت روراست باشی و بخاطر خودت تصمیم بگیری نه از روی دلسوزی برای او. 
با نگرانی گفتم: 
- ولی نمی خوام کسی بخاطر من اذیت بشه. 
- اول خودت مهمی. یادت باشه که اگر به او دروغ بگی و از احساسی بهش قول بدی که نداری، هم به خودت خیانت کردی و هم بزرگترین ضربه رو به او زدی. هر احساسی داری، باید با صداقت باهاش روبرو بشی. و این حق جاش هست که احساس واقعی تو رو بدونه نه یه دروغ شیرین و موقتی. 
حالا راحت بخواب و فردا صبح که مغزت خسته نیست، روش فکر کن و تصمیم بگیر. الآن هر تصمیمی بگیری، احساسیه نه عاقلانه!  
او بهترین مادر دنیا بود. 
  
*** 
  
اولین روز بعد از آن گفتگو، خیلی برایم سخت بود که به دبیرستان بروم. دلم می خواست جاش نیامده باشد یا اصلن مرا نبیند. از او فرار می کردم! 
داشتم در کابینت کوچک آهنی کتابهایم را در راهرو مدرسه باز می کردم که صدایش را از پشت سر شنیدم: 
- صبح بخیر. 
همچنان که نگاهم به درون جعبه ی آهنی بود جواب دادم: 
- صبح بخیر. 
- می خوام بدونی به کسی چیزی نگفتم و نمی گم تا وقتی خودت بگی. دلم نمی خواد اذیتت کنم، راحت باش و تا هر وقت خواستی روش فکر کن. من نمی خوام هیچ جوری بهت فشار بیارم. 
در حالیکه کتابچه های لازم را برداشته و مشغول بستن در بودم گفتم: 
- خوبه... متشکرم. 
و بعد با هم به کلاس رفتیم. 
مدتها گذشت و جاش با صبوری گذاشت تا من بیشتر با او و روحیاتش آشنا بشوم. با درنطر گرفتن اینکه می دانستم بمن علاقه مند هست، این رابطه و شناخت بیشتر او برایم شیرین بود. بخصوص زمانی که به نکته های مثبت شخصیت او پی می بردم که یکی از آنها شوخ طبعی او بود که بجا و گاهی خیلی ظریف خودش را نشان می داد. از آن گذشته هیچوقت پا را از گلیم ادب بیرون نمی گذاشت و کسی را بخاطر شوخی کردن، به تمسخر نمی گرفت. 
من، چارلز، ادوارد و جاش، بیشتر اوقات فراغت و تعطیلی را با هم بودیم. حتا با کمک هم، روی درخت بسیار بزرگ حیاط پشتی آنها، یک خانه چوبی درست کردیم که بعضی از شبها به آنجا می رفتیم و هر چهار نفرمان، در آن ورق بازی می کردیم یا تصویرهای پازل را کامل می کردیم. خانواده هایمان هم در یکی از خانه ها و پشت شیشه های بسته پنجره ها، مشغول گفتگو و ترویج دوستی و رابطه شان بودند که خیلی خوب پیش می رفت. 
یک شب مهتابی در خانه را زد و از ما خواست با دوچرخه هایمان به جایی که تا بحال ندیده ایم برویم. او قول داد که از آنجا خوشمان خواهد آمد! 
او ما را به روی تپه ای برد که بقول خودش، جای دنج و مخصوص او بود و تفکراتش. او آنجا را، تپه ی رویایی نام گذاشته بود! از ما خواست که دوچرخه هایمان را رها کنیم و در کنار او، روی تپه بنشینیم. 
آسمان شفاف و غرق ستاره بود. ماه گوشه ای نشسته و گویی فقط تماشا می کرد و ستاره ها مشغول ناز فروختن به جهان بودند! 
جاش معطل کرد تا ما بنشینیم و بعد خودش با کمی فاصله در کنار من نشست و آرام پرسید: 
- زیبا نیست؟ 
من که غرق لذت تماشا بودم، سرم را به نشان تایید تکان دادم و گفتم: هست! چارلز گفت: 
- فوق العاده است. حتا یه تکه ابر هم نیست... انگار هیچوقت نبوده! 
ادوارد یکباره دست چارلز را با شیطنت کشید و از تپه به طرف پایین دوید! من ماندم و جاش! جاش گفت: 
- خیلی از شبها با یاد تو میام اینجا و تو رویا با تو حرف می زنم. اینجوری حرفام رو زدم، بدون اینکه به تو فشار بیارم یا اذیتت کنم! 
برای اولین بار احساس کردم که دوستش دارم و بدون اینکه فکر کنم، او را در آغوش گرفتم و بوسیدم. او اول مات زده و بی حرکت ماند. اما خیلی زود دستهایش را دور کمرم حلقه کرد و انگار قصد رها کردنم را نداشت! 
از آن شب رابطه ی ما عوض شد. کم کم احساسم به او رنگ دیگری می گرفت. دیگر از اینکه با او به تنهایی به کافه تریا بروم و یا گاهی غروبها با دوچرخه به تپه ای که حالا دیگر نقطه محبوب من در این شهر بود، می رفتیم. 
تا آنجا می راندیم و بعد روی تپه در کنار هم دراز می کشیدیم. دستهایمان را زیر سر قلاب می کردیم و به آسمان خیره می شدیم و هیچ نمی گفتیم. سخن، جایی نداشت. بخصوص که هر چه می گذشت، ما بهم نزدیکتر می شدیم و علاقه هایمان شبیه تر و عاشقانه تر می شد. 
بعد از ساعتی به خانه برمی گشتیم و پشت در چند بوسه ی دیگر از هم می گرفتیم و از هم جدا می شدیم. 
دیگر همه می دانستند ما با هم هستیم و می خواهیم که این بودن همیشگی باشد و هیچکس هم اعتراضی نداشت. حتا پدرم که معمولن سختگیر بود! 
  
*** 
  
دو سال به همین منوال گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد. جشن فارغ التحصیلی از دبیرستان بود و جشن بزرگی در سالن بزرگ دبیرستان، از طرف مدیر بر پا شد. 
مادرم موهایم را با میله ی بلندی که داغ کرده بود، بصورت حلقه های متعددی در آورده و داشت با گیره های مو، آنها را بشکل گل در پشت سرم جمع می کرد. با کمی آرایش ملایم، کار روی سر و چهره ام کامل شد. 
لباس بلند صورتی را که مخصوص آن شب خریده بودم، پوشیده و یک جفت گوشواره که هدیه ی آخرین کریسمس جاش به من بود را به گوشهایم آویزان کردم. دو زنجیر نقره که در انتهای آنها یک ستاره بود! 
وقتی در آینه خودم را دیدم، لبخندی به رضایت زدم! دلم می خواست آن شب، همه چیز در حد اعلای زیبایی باشد. 
ساعت شش بود که جاش زنگ خانه را زد. چارلز در را باز کرد و او با گل سفید زیبایی که روی یک دستبند وصل بود و درون یک جعبه ی شفاف قرار داشت، وارد شد. 
از پله ها که پایین می آمدم، او را برای اولین بار در کت و شلوار سرمه ای شیکی دیدم که با تحسین مرا تماشا می کرد و پدرم با غرور از ادوارد خواست تا از من عکس بگیرد. 
پایین پله ها جاش دستبند را از درون جعبه درآورد و بنا به رسمی که نوجوانان برای این شب مخصوص دارند، به دست من کرد. برادرم از ما اولین عکس های جفتی مان را گرفت... آن شب، یکی از زیباترین شبهای زندگی من بود. 
اواخر آن شب، جاش و من برای هم قسم خوردیم که تا آخر عمر با هم بمانیم. 
  
*** 
+ نوشته شده در  سه‌شنبه 24 اسفند 1395ساعت 00:15  توسط نسرین  |  نظرات (0)