X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

سه - چهار سال گذشت. من و جاشوا هر دو معلم بودیم و در یک مدرسه ی کوچک به بچه های ابتدایی، درس می دادیم. او معلم کلاس اول و من کلاس دوم را درس می دادم. هر دو شیفته ی کاری که می کردیم بودیم، بخصوص که هر روز با هم به محل کارمان می رفتیم. 

با فاصله ی چند دیوار، از صبح تا عصر نزدیک هم بودیم و هر دو ساعت یکبار، برای زنگ تنفس، همدیگر را می دیدیم. با هم قهوه می خوردیم یا ناهار را با هم شریک می شدیم و در آخر روز، با هم به خانه هایمان برمی گشتیم. تعطیلات آخر هفته هم با برادرها و دوستان دیگر، همیشه برنامه داشتیم و با هم می گذراندیم. 
در یک روز زیبای بهار بود که جاشوا از من خواست بعد از تمام شدن ساعات کار، به اتاقی که او در آن درس می داد بروم. ساعت سه و چهل دقیقه ی بعد از ظهر شانزدهم سپتامبر 1362 بود که من در کلاسی که جاشوا درس می داد را زدم. 
فورآ در را باز کرد، شاگردهایش رفته بودند و کلاس خالی بود. از در بیرون آمد و پشت سر من قرار گرفت و با دست، چشمهایم را بست و گفت: 
- برو تو کلاس. 
انگشتهایم را از هم باز و دستهایم را بی اختیار به جلو بردم و آرام، چند قدم به جلو گذاشتم. او دست آزادش را روی شانه ام گذاشت و با فشار کوچکی مرا به سمت راست و روبروی تخته سیاه چرخاند و بعد دستش را از روی چشمانم برداشت. اولین چیزی که دیدم، این نوشته بر روی تخته بود: 
عزیزترینم!  
عشق ابدیم می مانی؟ 
تکیه گاه همیشگی ام  می شوی! 
می خواهم برای همیشه با تو باشم. 
 مری جونز، با من ازدواج می کنی؟ 
تمام تنم از شادی می لرزید... با چشمی پر از اشک به طرف او برگشتم و خودم را در آغوشش انداختم و دستهایم را به دور گردنش آویختم و گفتم: 
- بله... بله... بله! 
برای چند دقیقه ای فقط همدیگر را می بوسیدیم، به چشمهای هم نگاه می کردیم، می خندیدم و دوباره هم را می بوسیدیم. 
او بسته ی کوچک و باریکی را به من داد که با رویان زیایی آراسته شده بود و گفت:
- اینو تا دیدم، فکر کردم این باید مال تو باشه! 
با عجله و علاقه بازش کردم، یک شال ابریشم بسیار زیبای زرد رنگ بود. آن را دور گردنم انداختم و دستی رویش کشیدم و با شوق گفتم: 
- قشنگه... مثل بودن من و تو! 
خندید و گفت: 
- برای ابد! 
با هیجان تکرار کردم: 
- برای ابد! 
جاشوا دستهایم را در دست گرفت. به چشمانم خیره شد و گفت: 
- منظورم از ابد، حتا بعد از مرگمونه! 
با تعجب پرسیدم: 
- چطوری!؟ 
- نمی دونم... راهشو پیدا می کنیم! 
من با خوشحالی گفتم: 
- من می دونم... بیا وصیت کنیم که بعد از مردنمون ما رو بسوزونند و اون یکی که از ما دوتا مونده، خاکستر اون دیگری رو همیشه همراش داشته باشه و ازش جدا نشه! 
قبول کرد و به این ترتیب ماندنمان را برای هم، همیشگی کردیم. 
  
*** 
  
خیلی زود ازدواج کردیم و زندگی ساده و شیرینی را که پر از خوشبختی بود، شروع کردیم. هر تعطیلاتی که پیش می آمد را به مسافرت می رفتیم و با مکان ها و آدم های تازه آشنا می شدیم. صبح های شنبه، یکساعتی رکاب می زدیم و با دوچرخه به جایی می رفتیم که خیلی خلوت و ساکت بود. رودخانه ای آنجا بود که ما بعد از شنا کردن در آن، سبد کوچک خوراکی مان را باز می کردیم، گرسنگی مان را برطرف کرده و باز رکاب زنان و خندان برمی گشتیم. شبهای بسیاری را باز به همان تپه ی رویایی رفتیم. منتها دیگر من بودم و او و آسمانی که پر از ستاره بود و انگار می توانستی با دراز کردن دست هایت، آن ها را بچینی! 
هنوز یکسال از ازدواجمان نگذشته بود که من حامله شدم و احساس کردیم که زندگیمان، کاملتر از این نمی شود. 
زمان خوبی نیز بود، برای اینکه پدر و مادرم هر دو بازنشسته شده بودند و همین امر باعث می شد که من بتوانم در مورد لزوم، از کمک مادرم استفاده کنم. 
این فرزند می توانست جای پای ما در آینده باشد و عشقی که بینمان بود را با وجودش ادامه بدهد! 
دوران حاملگی من با آرامش و خوبی گذشت و من با وجود چند مشکل کوچک معمولی که ممکن بود برای هر زن حامله ای پیش بیاید، تا هشت ماهگی، به راحتی به شغلم ادامه دادم. 
دخترمان کارولین بدنیا آمد و دنیای ما رنگ بهتری گرفت. منتها من و همسرم دیگر مثل قبل برای هم وقت نداشتیم و حالا باید آن را بین چهارنفر قسمت می کردیم! من و کارولین، کارولین و جاشوا! دو قسمت ما بودیم و دو قسمت کارولین که انگار رقیب عشق هر دو نفرمان شده بود! 
یک ماه بیشتر از تولد او نگذشته بود که حسادت های جاشوا و گاهی خودم را احساس می کردم. کارول بیش از حد عزیز بود و ما به اینکه برای هم در درجه دوم جایگاه عشق قرار بگیریم، عادت نداشتیم. همین باعث می شد که گاهی از هم برنجیم و یا بحث هایی بینمان بوجود بیاید که قبلآ خبری از آنها نبود! 
با عشق و حساسیت بخصوصی به او شیر می دادم و تر و خشکش می کردم. شبها با علاقه از صدای گریه اش، به اتاق او که خیلی زیبا آن را آراسته بودیم می دویدم، بغلش می کردم و شیرش می دادم. اگر خودش را خیس کرده بود، پوشک او را عوض می کردم و با خواباندنش، پیش جاشوا بر می گشتم که همیشه خواب سنگینی داشت. 
اما زمانی که کارول حتا یک تب ساده و یا سرماخوردگی پیش پا افتاده داشت، جاشوا به یک پرستار خصوصیِ و وسواس بدل می شد! از خواب و خوراک می افتاد تا دخترمان بهبودی دوباره اش را بدست بیاورد. 
این علاقه، روز به روز بیشتر می شد و تمام اطرافیان را متوجه خود کرده بود. حتا یکبار شارلوت به ما گوشزد کرد و گفت: 
- اینهمه توجه نه تنها لازم نیست، بلکه ممکنه برای طفل معصوم درست هم نباشه! 
جاشوا بدون اینکه احترام مادرش را در تجربه ای که داشت در نظر بگیرد، به او جواب داد: 
- کجای عشق ممکنه زیادی باشه یا لطمه بزنه؟ 
مادرش در جواب گفت: 
- هر چیزی، زیادیش خوب نیست... شما دو نفر با هر نفس کشیدن بلند این بچه، بطرفش می دوید و انگار با هم مسابقه دارید که او رو از یه دنیای معمولی و تربیت عادی جدا کنید... بنظر من بهتره بذارید فرزند دومتون زودتر بیاد تا این توجه نصف بشه! 
جاشوا نگاهی به او کرد و گفت: 
- فکر نمی کنی این یه تصمیم شخصی بین من و مری هست؟ 
و بعد کارولین را که در آغوشش خواب بود، درون ننو گذاشت و از اتاق خارج شد تا شارلوت دنباله حرف را نیاورد. 
موقع خداحافظی، شارلوت از جاشوا عذر خواهی کرد و اشاره کرد که منظورش فضولی نبوده و فقط خواسته چیزی را که حس کرده به نفع نوه اش هست، گوشزد کند. 
من دیگر کار نمی کردم و به توافق هر دومان، مراقبت از کارولین را بعهده داشتم و مادر تمام وقت بودم. او هر روز عصر با اشتیاق به خانه می آمد تا بقیه اوقات روز را با من و بیشتر با کارولین بگذراند. 
سه سال گذشت و با بزرگ شدن کارولین، به مرور وابستگی او بما کمتر می شد. جاشوا به تفریح قدیمی اش که شکار بود برگشته بود و گاهی در تعطیلات آخر هفته، با ادوارد و چارلز که هر دو ازدواج کرده و بچه دار شده بودند، به شکار پرنده ها در جنگل می رفتند.  
در همین سال، جان، پدر جاشوا بر اثر سکته مغزی درگذشت.او مرد بسیار موقر و مهربانی بود و طرفدار کراواتهای ابریشمین ایتالیایی بود. دانستن این موضوع، هر سال خریدن هدیه تولدش را برای من آسان می کرد و او را خوشنود! 
خانه ی آنها چهار اتاق خواب داشت و خانه ی ما دو تا و کوچک بود. شارلوت تنها شده بود و از تنهایی وحشت داشت. همین باعث شد که با مشورت بین ما و پدر و مادر من و شارلوت، تصمیم بگیریم که خانه ی ما را برای اجاره دادن خالی کرده و به خانه ی ویلیامزها نقل مکان کنیم. 
کارولین تنها شده و دیگر همبازی نداشت. چون اسباب کشی که کردیم، دو سه دوست همسن و سالش که همسایه مان بودند را عملن از دست داد. بخاطر او بود که تصمیم گرفتیم دوباره بچه دار شویم و چند ماه بعد حامله و مشغول تدارک وسایلی برای فرزند دوم شدیم. 
کارولین از همه خوشحال تر بود اما همزمان، بیماری مرموزی که به سراغ شارلوت آمده بود، این شادی را برایمان کمرنگ کرد و دیری نپایید که او را از میان ما برد. انگار نمی توانست برای مدت زیادی دور از شوهرش بماند! 

*** 

برادرم چارلز افسر پلیس بود و با همسر ایرلندی و دو پسرش، زندگی راحتی داشتند. بخصوص اینکه همسرش سارا، قسمت جلوی آفتاب گیر خانه شان را به مهد کودک تبدیل کرده بود که هم مواظب بچه های خودشان جیم و تام باشد، و هم با پولی که از این راه در می آورد، کمک خرجی برای زندگیشان. 
برادر دیگرم ادوارد، بتازگی داروخانه ی کوچکش را افتتاح کرده بود و علیرغم مسئولیت و ساعات کاری زیاد، روی ابرها بود! بتی همسرش صندوقدار داروخانه بود و بجز آنها، سه نفر دیگر در آنجا کار می کردند. 
ادوارد بخاطر شرایط جدیدشان، تا زمانی که دو پسرشان از آب و گل در بیایند و وضعیت مالی داروخانه ثابت شود، به خانه ی پدریمان نقل مکان کرده بودند. والدینم خیلی راضی و خوشحال بودند، بویژه که پسرهای ادوارد، شان و استیو را خیلی دوست داشتند. آنها دوقلو و بسیار شیرین بودند! 
تمام تعطیلات مخصوص سال را دور هم جمع می شدیم و خیلی خوش می گذشت. اگر چند روز پیاپی تعطیلات رسمی بود، یک روز از آن را جاشوا همراه با ادوارد و چارلز به شکار پرندگان زبان بسته می رفتند و البته همیشه می دانست که اگر او هم شکاری را زده باشد، نباید آن را با خود به خانه بیاورد. حتا گوشت مرغابی هایی که مرتب از فروشگاه های گوشت فروشی می خریدیم! 
همینکه فکر می کردم جاشوا آن پرنده را کشته، نمی توانستم آن را بخورم و یا حتا بپزم و جلو دیگران بگذارم. درست مثل وقتی که به ماهیگیری می رفتند و او همیشه می دانست که باید دست خالی به خانه برگردد! حتا اگر فردای آن روز، از مغازه ماهی بخریم! 
دست خودم نبود! بار اول که شکار را در دست او دیدم که با افتخار و شوق آن را بالا گرفته بود و بمن نشان می داد که: 
- ببین چی شکار کرده ام! 
حالم بد شد و آنقدر گریه کردم که او مجبور شد پرنده را به در خانه همسایه ببرد و آن را به آنها بدهد. بعد برگردد و عذرخواهی کند که: 
- دیگه این اتفاق نمی افته، قول میدم! 
  
*** 
  
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اسفند 1395ساعت 02:04  توسط نسرین  |  نظرات (0)