X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

آن روز لعنتی، یک روز گرم وسط تابستان بود. 

ما به خانه ی چارلز، برای ناهار مهمان بودیم و قرار بود که آنها استیک را روی منقل الکترونیکی شان که تازه خریده بودند، کباب کنند. خانواده ی ادوارد باید با خودش نوشیدنی می آورد. خانواده ی ما سالاد سیب زمینی و سالاد فصل و همسایه شان که او نیز مهمان بود، دسر بیاورد. رسم خوب همیشگی مهمانیهای خودمانی تمام استرالیاییها. یه این ترتیب میزبان همه ی کارها را نمی کرد و خسته نمی شد. در نتیجه او هم به همان میزان مهمانها لذت می برد. 
برای کارولین، یک لباس سفید رکابی خریده بودیم اما او با اصرار همان لباس آبی محبوبش را می خواست و راضی نمی شد لباس جدیدش را بپوشد. جاشوا بمن گفت که فردا لباس را با یک لباس آبی که رنگ محبوب کارول بود عوض کنم و به این ترتیب همان لباس آبی آسمانی را به او پوشاندم و موهای جعد دار قشنگش را با دو روبان ساتن آبی، در بالای گوشهایش جمع کردم و بستم. 
او یک دختر بچه ی پنج ساله ی زیبا و باهوش بود که می دانست چه می خواهد و به حرف کسی چندان گوش نمی کرد. مگر اینکه او را با توضیحات مجاب کنیم که ما درست می گوییم و او اشتباه می کند! 
ما فکر می کردیم که کارول باید به همین نحو رشد کند تا اعتماد بنفس اش همیشه خوب و شخصیت قوی داشته باشد. بخاطر همین می گذاشتیم که در مورد کارهای شخصی اش، خودش تصمیم بگیرد. آن لباس سفید هم انتخاب خودش بود اما عقیده اش را عوض کرده بود و حاضر نبود آن را بپوشد! 
من یک لباس بنفش پوشیده بودم و شال محبوب زردم را که خیلی مواظبش بودم و بندرت از آن استفاده می کردم، دور گردنم انداختم چون یقه لباس بنظرم زیادی باز و برای مهمانی روز مناسب نبود. اما به محض نشستن در ماشین، کارول که روی صندلی عقب نشسته بود، از پشت و به آرامی شال را از دور گردن من کشید. 
من تظاهر کردم که نمی دانم شال ام چه شده و چه کسی آن را برداشته، از جاشوا پرسیدم: 
- تو ندیدی کی شال منو برداشت؟ 
او در حالیکه در آینه به او نگاه می کرد و چشمک می زد، با صدای بلندی گفت: 
- نه ندیدم، شاید تو خونه جا گذاشتیش. 
و من برگشتم و در همان حال از کارولین پرسیدم: 
- تو شال منو ندیدی کارول؟ 
و با دیدن اینکه شال را دور سر و گردن خودش پیچیده و می خندد، با شادی گفتم: 
- آه خدای من! تو؟ تو برش داشته بودی دختر شیطون! 
کارولین خندید و گفت: 
- این جریمه ی تو بود! 
ابروهایم را بالا انداختم و با تعجب پرسیدم: 
- مگه من چکار اشتباهی کردم؟ 
- تو باید آبی می پوشیدی چون قشنگتر از رنگ بنفشه! 
جاشوا با خنده گفت: 
- هر دو رنگهای قشنگی اند و هر دو هم به مامانت میاد عزیزم. 
کارولین اخمهای قشنگش را درهم کرد و با لبهایی که موقع لوس شدن آنها را جمع می کرد گفت: 
- نه! آبی بیشتر بهش میاد. 
جاشوا مثل همیشه، خیلی زود تسلیم او شد و گفت: 
- حق با توست... مری، دفعه ی دیگه به حرف کارول گوش کن و آبی بپوش! 
در حالیکه به طرف جلو بر می گشتم گفتم: 
- روش فکر می کنم. 
او تا به خانه ی چارلز برسیم، با ریشه های بلند شال بازی کرد. اما موقع پیاده شدن، آن را از دور گردنش باز کرد و روی صندلی انداخت و به طرف دایی چارلز دوید که برایش آغوش گشوده بود و با شوق دیدن او می گفت: 
- بیا اینجا شاهزاده خانم محبوب من! 
شال را برداشتم و دور گردنم انداختم و یکی از ظرف های سالاد را برداشتم. دیگری را برای جاش گذاشتم و به طرف خانه چارلز رفتم. 
ظرف سالاد را روی میز ناهار خوری گذاشتم و به حیاط خلوت که بوی استیک کباب شده از آن می آمد رفتم. 
جیم و تام در استخر پلاستیکی شان مشغول آب بازی بودند و سارا کنار منقل ایستاده و مشغول کباب کردن مقداری قارچ بود. صورت هم را بوسیدیم و گفتم: 
- چرا تو؟ امروز روز پخت و پز مردهاست! 
خندید و با شوخی گفت: 
- از چارلز خواستم یه نوشیدنی خنک برام بیاره، فکر کنم رفت تلویزیون رو روشن کرد و نشست پای مسابقه ی بیس بال! 
داشتم از حرف او می خندیدم که کارول در آغوش چارلز و پشت سرشان جاشوا وارد شدند. در دست جاشوا، یک سینی حامل چهار لیوان لیموناد بود و روی لبه ی هر لیوان، یک برش نازک لیموی سبز فرو رفته بود. تکه های کوچک یخ و یک نی رنگی در لیوان های بلند شناور بودند.  
کارول با دیدن بچه ها در آب، خواست که مایو اش را بپوشد و به آنها ملحق شود که خانواده ی ادوارد و پدر و مادرم از راه رسیدند. با فاصله ی چند دقیقه، همسایه ی خانه بغلی آنها که زنی میانسال و تنهایی بنام مارگریت بود، با یک کیک شکلاتی در دست، از راه رسید و جمعمان تکمیل شد. 
بچه ها مشغول آب بازی بودند و مردها با گفتن لطیفه و خنده های بلند، استیک ها را کباب می کردند. ما زنها هم زیر آلاچیق روی صندلی های پلاستیکی نشسته بودیم، لیموناد می نوشیدیم و حرف می زدیم. 
یکی دو ساعت بعد از ناهار، مارگریت خداحافظی کرد و رفت. گویا با دوستانش در کازینوی وسط شهر قرار داشتند تا بازی کنند. 
بعد از رفتن او متوجه شدم که کارولین و جیم نیستند. از جاشوا خواستم او را پیدا کند چون می دانستم ساکت بودن بچه ها، یعنی زنگ خطر! 
یکی دو دقیقه از رفتن جاشوا نگذشته بود که با صدای شلیک تیر در جایم خشک شده و احساس کردم خودم را خیس کرده ام... سارا جیغ کشید و همزمان با چارلز و ادوارد بطرف اتاق دوید!  
بتی کنار پسرها ایستاده بود و سعی می کرد با باز کردن دستهایش، جلو رفتن آنها را به اتاق بگیرد... 
پدر، از همانجا که نشسته بود، دستش را به طرف مادرم دراز کرد و دست او را گرفت. مادر وحشت زده بود و نفس های عمیق و صدادار می کشید! 
قدرت هر گونه حرکتی از من گرفته شده، نفسم به شماره افتاده بود! بدون آنکه بدانم چه اتفاقی افتاده، اشک می ریختم و به خدا التماس می کردم که هیچ اتفاق بدی نیفتاده باشد... 
با تمام شدن صدای صندل سارا بر کف پوش چوبی، صدای دلخراش فریاد جاشوا به آسمان رفت: 
- نه ه ه ه! 
یکباره داغ شدم و احساس کردم خونریزی دارم! زیر نافم تیر کشید و بعد تمام تنم بی حس شد، چشمانم سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم. 
وقتی چشمهایم را باز کردم، سرم روی پاهای جاشوا بود. او داشت دستش را روی پیشانی ام می کشید و گریه می کرد... هیچوقت گریه کردن او را ندیده بودم! چارلز داشت با تلفن صحبت و با صدای خیلی آرام درخواست پلیس و دو آمبولانس می کرد! 
- چی شد؟ 
این اولین جمله ای بود که به زبان آوردم. جاشوا اشک می ریخت و مرتب تکرار می کرد: 
- من فقط می خواستم اسلحه رو ازش بگیرم... قسم می خورم... فقط می خواستم اسلحه رو بگیرم و او نمی داد... من ترسیده بودم مری... به خدا قسم می خورم... قسم می خورم! 
من با حرکت تندی بلند شدم و بی اعتنا به کمر و دل درد شدید و به خونی که از پاهایم سرازیر بود، به طرف اتاقی که صدای شلیک گلوله از آن آمده بود رفتم. هیچکس نتوانست به موقع جلوی مرا بگیرد... وقتی وارد شدم، دیدم که گوشه ی اتاق و در کنار کشوی بغل تخت خواب سارا و چارلز، یک ملافه روی جسم کوچکی افتاده و ملافه غرق خون است. مچ دست راست کارولین از زیر ملافه بیرون بود که من با دیدن آن شروع به جیغ زدن های عصبی کردم و آرام نمی شدم. 
جاشوا به من رسیده بود و از پشت مرا محکم گرفته بود که نزدیک نروم و ملافه را کنار نزنم. اما قدرت من از همیشه بیشتر شده بود، شاید بخاطر خشمی که سراسر وجودم را گرفته بود که هیچوقت در خود سراغ نداشتم. 
فریاد زدم: 
- ولم کن! 
و خودم را در یک پیچش ِ تند از او جدا کردم و بطرف ملافه رفتم... با این دعا در دلم که: خدایا نگذار فرشته ی من زیر این ملافه باشد... 
کنار ملافه نشستم، اما جرئت اینکه ملافه را پس بزنم نداشتم. جسم را با ملافه بغل زدم... بوی خوب کارول با بوی خون آغشته شده بود... 
- کارول... نه، نه! یکی منو از خواب بیدار کنه، من باور نمی کنم... باور نمی کنم... این غیر ممکنه... 
سرش به عقب افتاد و ملافه از روی صورت زیبا و معصومش لغزید... دیدم که سوراخی از زیر گلویش پیداست که پر از خون بود و وسط فرق سرش از هم کمی باز شده بود. دلخراش ترین چیزی که در تمام زندگیم دیده بودم! 
با التماس به طرف جاشوا برگشتم و گفتم: 
- برسونیمش بیمارستان... او زنده هست، باید زنده بمونه... باید زنده بمونه... می فهمی؟! 
ادوارد و چارلز به هر ترتیبی بود کارول را از من جدا کردند و روی زمین خواباندند. ادوارد مرا مطمئن کرد که او جابجا مرده، و برای هر کاری دیر است! 
به طرف جاش برگشتم و با خشم شروع کردم به مشت زدن به سر و سینه اش... انگار مشتهایم توان نداشتند یا جاشوا مشت های مرا طاقت می آورد تا کمی از احساس گناهش کم شود. اما من عصبانی تر از آن بودم که بگذارم این آرامش کم در او دوام بیاورد. 
با خشم فریاد کشیدم: 
- بی شرف، حرومزاده، تو او رو کشتی!... ازت متنفرم... ازت بیزارم! برو گمشو... دیگه نمی خوام ببینمت... برو به جهنم... 
جاشوا با چشمانی متعجب به من، که تابحال حرفی بجز احترام و عشق نشنیده بود زل زده بود و هیچ نمی گفت. ماموران آمبولانس سر رسیدند. یکی از آنها با یک معاینه ی چند ثانیه ای گفت: 
- متاسفم! 
من روی جنازه ی دخترکم افتادم و بغلش کردم. نمی خواستم باور کنم که او دیگر چشمهایش را باز نخواهد کرد. زار می زدم و التماسش می کردم که چشمهای قشنگش را باز کند که صدای شلیک یک گلوله ی دیگر، همه را از جا پراند... 
جاشوا اسلحه را از درون کشو در آورده بود و لوله ی آن را دقیقن جایی که کارولین گلوله خوره بود گذاشته و شلیک کرده بود... او نیز جابجا مرد! شاید برای مجازات خودش، شاید بخاطر ملامت های عصبی و غیر منطقی من و شاید برای اینکه نمی توانست دور از کارولین بماند... شاید هم به هر سه علت... نمی دانم! 
فقط می دانم که حتا یارای حرف زدن هم نداشتم، چه خواسته بخواهم گریه و زاری کنم. 
ساعت ها کسی نتوانست مرا از آن گوشه ی اتاق تکان بدهد. حتا حاضر نشدم به اصرار مردی که مآمور آمبولانس بود به بیمارستان بروم... نمی خواستم از آخرین بوی کارولین دور بشوم... و باورم نمی شد تمام این اتفاق ها در عرض یک ساعت افتاده و خدا به این سرعت دو نفر از عزیزترین آدمهای زندگیم را از من گرفته باشد. باید کابوس باشد... حتمن همین است... بهتر است به حرف سارا گوش کنم و دوش بگیرم، شاید بیدار بشوم... شاید اعصابم آرام بگیرد. اما قبل از ورود به حمام، لرزشم بیشتر شد و حس می کردم درون بدنم یخ زده است. انگار تمام خونم را کشیده بودند و من داشتم در یک یخچال نفس می کشیدم! بدون آنکه بخواهم، به جایی که دخترکم را دیده بودم بر گشتم. 
برادرم داشت مادر را به اورژانس بیمارستان می برد. گویا آسم اش خیلی بالا رفته بود و اسپری کاری از پیش نمی برد! 
پدرم نگران مرا می پایید و درمانده بود که با مادرم برود یا با من بماند؟ بچه ها ساکت تر از همیشه به سارا نگاه می کردند که داشت زمین خون آلوده را می شست. ادوارد، نه تنها پدر و خانواده اش را به خانه می برد، بلکه ترجیح داده بودند که جیم و تام هم با آنها بروند تا کمی از محیط دور باشند تا آنجا برای من آرام باشد. 
چارلز مرا در آغوش کشید و سعی کرد آرامم کند، اما شدنی نبود. تا اینکه اتفاقی چشمم به شال افتاد و یادم آمد که در تمام طول آمدن، دور سر و گردن کارول بود. از آغوش چارلز بیرون آمدم و به طرف شال رفتم. آن را بوییدم و آرام گرفتم و همانجا مچاله شدم و چشمهایم را بستم... چقدر خسته بودم!... بوی کارولین من... چقدر بوی کارول خوب بود... 
و دیگر چیزی نفهمیدم. 
وقتی بیدار شدم، گان سفیدی تنم بود و روی تخت بیمارستان بودم... اما دیگر حامله نبودم! 
  
*** 
  
بعد از مراسم خاکسپاری آنها که در کنار هم قرار گرفتند، من برای مدتی بخاطر دیدن کابوس های مداوم جاشوا، ساکت بودن بیش از حدم و نخوردن غذا، به یک آسایشگاه منتقل شدم. به مرور بهبودی بسراغم می آمد و آرام گرفته بودم اما کابوس، همیشگی ماند. جاشوا از من رنجیده بود و من باید تمام عمر را با حس نابخشودگی او طی می کردم. 
چندین سال گذشت و با مرگ مادر و پدرم، خانه ام را فروختم و همراه با سهم ارثیه والدینم، به شهر کوچک، تمیز و ساکت کنبرا نقل مکان کردم تا شاید دور از خاطراتم بتوانم به یک آرامش نسبی برسم. 
توشه ی همیشگی راه من، عکس های کارولین بود، آن شال زرد ابریشم و همان مجسمه ی محبوب مادرم که به من رسیده بود. 
آنجا خانه ی کوچکی خریدم و بقیه ی پولم را در بانک گذاشتم و از بهره ی آن، زندگی پر از تنهایی را شروع کردم. دیگر حوصله ی هیچکس را نداشتم و در سال فقط چندبار خانواده ی برادرهایم را می دیدم و یا برای چند روز به دیدن آنها می رفتم. 
این جابجایی برای مدتی خوب بود، اما بعد از چندین ماه دوباره راهی شهر دیگر و دیگرتری شدم. دنبال آرامشی می گشتم که از من گریخته بود. 
هر روز که می گذشت، حساب می کردم که اگر کارول زنده بود، باید چند ساله شده باشد؟ مدرسه را تمام کرده یا: 
اگر بود، با ورودش به دبیرستان دوست پسر می گرفت و او را برای معرفی به خانه می آورد. بعد برای جشن فارغ التحصیلی اش، یک لباس آبی بلند می خریدیم و او گوشواره ی آویزدار ستاره ی مرا قرض می گرفت. 
وقتی با مو و صورت کمی آرایش کرده اش از پله ها پایین می آمد، من از او عکس می گرفتم و... پس جاشوا کجا بود؟ 
چرا او در هیچکدام از تصوراتم نقشی نداشت؟ 
روانپزشکم می گفت باید او را ببخشم تا هم از کابوس هایم رها شوم و هم اینکه با خیال خاطرات خوش با او بودن، لذت ببرم! 
اما من هرگز نتوانستم او راببخشم و همیشه او را مسئول مرگ دخترمان می دانستم. حتا مهم نبود که همه ی دنیا برایم توضیح بدهند که او فقط هول شده بوده وگرنه کارول و جیم، بخاطر کنجکاویشان سر کشوی چارلز رفته بودند و مشغول بازی با اسلحه ی کمری او بودند که جاشوا از راه می رسد و هر چه سعی می کند که اسلحه را با زبان خوش از او بگیرد، موفق نمی شود. و بعد که در یک لحظه کارول آن را به طرف پدرش دراز می کند، سر لوله اسلحه بطرف صورت کارول بوده که جاشوا با دستپاچگی اسلحه را از دست او می کشد! انگشت کارول برای یک آن روی ماشه می رود و شلیک می شود... 
دیگر هیچ چیز مهم نبود! حتا دلم نمی خواست یادگاری از جاشوا داشته باشم. شال ابریشم را هم فقط بخاطر بوی سر و گردن دخترکم نگاه داشتم و از آن ببعد، دیگر همیشه به خواسته ی او آبی پوشیدم. 
*** 
+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 26 اسفند 1395ساعت 00:51  توسط نسرین  |  نظرات (0)