تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود


*** 

  
بعد از مراسم خاکسپاری آنها که در کنار هم قرار گرفتند، من برای مدتی بخاطر دیدن کابوس های مداوم جاشوا، ساکت بودن بیش از حدم و نخوردن غذا، به یک آسایشگاه منتقل شدم. به مرور بهبودی بسراغم می آمد و آرام گرفته بودم اما کابوس، همیشگی ماند. جاشوا از من رنجیده بود و من باید تمام عمر را با حس نابخشودگی او طی می کردم. 
چندین سال گذشت و با مرگ مادر و پدرم، خانه ام را فروختم و همراه با سهم ارثیه والدینم، به شهر کوچک، تمیز و ساکت کنبرا نقل مکان کردم تا شاید دور از خاطراتم بتوانم به یک آرامش نسبی برسم. 
توشه ی همیشگی راه من، عکس های کارولین بود، آن شال زرد ابریشم و همان مجسمه ی محبوب مادرم که به من رسیده بود. 
آنجا خانه ی کوچکی خریدم و بقیه ی پولم را در بانک گذاشتم و از بهره ی آن، زندگی پر از تنهایی را شروع کردم. دیگر حوصله ی هیچکس را نداشتم و در سال فقط چندبار خانواده ی برادرهایم را می دیدم و یا برای چند روز به دیدن آنها می رفتم. 
این جابجایی برای مدتی خوب بود، اما بعد از چندین ماه دوباره راهی شهر دیگر و دیگرتری شدم. دنبال آرامشی می گشتم که از من گریخته بود. 
هر روز که می گذشت، حساب می کردم که اگر کارول زنده بود، باید چند ساله شده باشد؟ مدرسه را تمام کرده یا: 
اگر بود، با ورودش به دبیرستان دوست پسر می گرفت و او را برای معرفی به خانه می آورد. بعد برای جشن فارغ التحصیلی اش، یک لباس آبی بلند می خریدیم و او گوشواره ی آویزدار ستاره ی مرا قرض می گرفت. 
وقتی با مو و صورت کمی آرایش کرده اش از پله ها پایین می آمد، من از او عکس می گرفتم و... پس جاشوا کجا بود؟ 
چرا او در هیچکدام از تصوراتم نقشی نداشت؟ 
روانپزشکم می گفت باید او را ببخشم تا هم از کابوس هایم رها شوم و هم اینکه با خیال خاطرات خوش با او بودن، لذت ببرم! 
اما من هرگز نتوانستم او راببخشم و همیشه او را مسئول مرگ دخترمان می دانستم. حتا مهم نبود که همه ی دنیا برایم توضیح بدهند که او فقط هول شده بوده وگرنه کارول و جیم، بخاطر کنجکاویشان سر کشوی چارلز رفته بودند و مشغول بازی با اسلحه ی کمری او بودند که جاشوا از راه می رسد و هر چه سعی می کند که اسلحه را با زبان خوش از او بگیرد، موفق نمی شود. و بعد که در یک لحظه کارول آن را به طرف پدرش دراز می کند، سر لوله اسلحه بطرف صورت کارول بوده که جاشوا با دستپاچگی اسلحه را از دست او می کشد! انگشت کارول برای یک آن روی ماشه می رود و شلیک می شود... 
دیگر هیچ چیز مهم نبود! حتا دلم نمی خواست یادگاری از جاشوا داشته باشم. شال ابریشم را هم فقط بخاطر بوی سر و گردن دخترکم نگاه داشتم و از آن ببعد، دیگر همیشه به خواسته ی او آبی پوشیدم. 

*** 
مردم بعد از خواندن کتاب، واکنش های مختلفی نشان دادند. اما یک مسئله ی ثابت وجود داشت و آن این بود که آنهایی که کتاب را نخوانده بودند، بعد از شنیدن حرف های کسانی که داستان را خوانده بودند، برای تهیه کتاب اقدام کردند و فروش کتاب آنقدر بالا رفت که خیلی زود، به چاپ دوم رسید. حتا سه نقد منفی و مثبت بر آن نوشته شد و در روزنامه ی معتبر شهر، در دو هفته پی در پی بچاپ رسید. آنها عقیده داشتند که: 
1_ داستان ضعیف و در سطح پایین و بسیار عاشقانه ی عادی بوده. 
2_ چندان حرف تازه ای برای گفتن نداشته و حتا نمی شود برای تجربه اندوزی به آن نگاه کرد، چون برای هر کسی اتفاق های یک جور نمی افتد. 
3_ انگیزه ی چاپ کتاب برای کمک به خیریه را، نوعی شهامت برای ابراز خاطرات خصوصی دانسته بود. 
 اما خبر وجود این کتاب به شهرهای دیگر نیز درز کرد و فروش را بالا برد. 
مثل همیشه، مهم نبود که این نقد مثبت یا منفی باشد، مردم بیشتری کتاب را می خریدند تا خودشان قضاوت کنند که حق با کیست و یا اینکه، با شنیدن کل ماجرا، خودشان را جای مری بگذارند تا فکر کنند چه می کردند؟ 
مری دیگر تنها نبود. یا بهتر است بگوییم مردم تنهایش نمی گذاشتند. همسایه شرقی او که از هندیان متعصب بود، از آن ببعد هر وقت او را می دید، سگرمه هایش را در هم می کشید و بنوعی او را باعث کشته شدن شوهرش می دانست و با نگاه شماتتش می کرد. 
پزشک محله او را دعوت به بخشش می کرد تا خود به آرامش برسد و حتا یکبار باغبانی که هر دو سه ماه یکبار می آمد و شمشاد های اطراف حیاط خانه را مرتب می کرد، موقع صرف قهوه و بیسکویت با مهربانی به او گفت: 
- یک مرد به نیروی عشق و بخشش همسرش توان راه رفتن دارد. حتا اگر بروز ندهد و گاهی غر بزند، هیچ کسی برایش مهم تر از زنی که هم بالینش هست و خانه اش را گرم می کند نیست. حتا بچه اش. اما حالا که پیش آمده و گذشته، او را ببخش چون او هم تلاش می کرده که آن گل را نجات بدهد. فقط قیچی باغبانی اش، بجای تیغی که می خواسته به دستش بنشیند، گل را قطع کرده... یک اشتباه و اتفاق وحشتناک اما ناخواسته! 
کشیش نیز بعد از موعظه ی هفتگی اش، بطور غیر مستقیم او را دعوت به بخشش کرد تا به آرامش برسد. 
اما جینا، خانمی که منشی پزشکش بود، وقتی او را دید گفت: 
- هر مادری حس شما رو داره و درک می کنه چرا هنوز نتونستید او رو ببخشید. وقتی یک زن مادر میشه، فرزند یا فرزنداش میشن قلبش، روحش، مرکز و هسته ی زندگیش، تمام هستیش... و وقتی روح و قلب یه زن رو ازش بگیرن، اون زن دیگه وسیله ی بخشش رو نداره! 
و با گریه ی آرامی ادامه داد که دختر ده ساله او را در ایستگاه اتوبوس ربودند و پلیس جنازه اش را سه روز بعد پیدا کرد و به او تحویل داد... به او تجاوز شده بود و از آن ببعد او خودش را غرق کار کرده بود تا وقت برای غصه خوردن نداشته باشد وگرنه دیوانه می شد. 
زخم مری نه تنها دهان باز کرده بود، بلکه هر روز که می گذشت، با ملاقات مردمی که داستان زندگی او را خوانده بودند و می شناختند، با دردهای آنها هم آشنا می شد. آنقدر که کمتر می توانست فقط به غم خودش و سوگی که همیشه در دلش بود فکر کند. 
حالا با شنیدن حرف های دیگران و بخصوص قضاوت هایشان فکر می کرد که شاید وقت بخشیدن اولین عشق زندگیش رسیده باشد. شاید او هم واکنش بدی نشان داده و موجب مرگ جاشوا شده بود. حتا یک بار مرد جوانی که مسئول پست بود حرفی به او زد که تا بحال به آن فکر نکرده بود. او گفت: 
- خانم مری، خودت را جای شوهرت بگذار. اگه جای او بودی و در همون موقعیت قرار می گرفتی، چکار می کردی؟ دست و پات رو گم نمی کردی؟ دلت نمی خواست هر چه سریعتر اسلحه رو از دخترت دور کنی؟ چون آدم در مورد کسی که خیلی دوستش داره اینطوری دستپاچه میشه. درسته؟ 
اگه یه غریبه باشه، خونسردیشو می تونه حفظ کنه و مثلآ بگه: اسلحه رو بذار رو زمین دختر خوب! ولی وقتی اون دختر جگرگوشه ی تو هست، غیر ممکنه عجله نکنی! نمی تونی عاقلانه فکر و رفتار کنی... اصلآ نمی تونی فکر کنی وگرنه این مصیبت ها پیش نمی اومد! هر مشکل بزرگی تو زندگی، محصول تصمیم هاییه که با تعجیل گرفته می شن... و البته که بعدشم نتیجه اش فقط پشیمونیه و دردسر و ملامت کردن خودمون! 
مری دوستان زیادی در این رابطه پیدا کرد که داستان زندگی شان را با او شریک می شدند و پای درد دلهای آنها که هیچوقت عادت به آن نداشت، می نشست. 
اولین درآمد حاصله از فروش چاپ اول کتاب را، بعد از چاپ دوم و پخش آن در شهرهای بزرگ، به سازمان خیریه بخشید و تصمیم گرفت همسرش را ببخشد و به ملبورن برگردد تا بقیه عمر را در کنار خانواده های برادرهایش بگذراند. 

*** 
بعد از سه ماه که این تصمیم عملی شد، برای موقت به خانه ی برادرش ادوارد رفت. آن روز خانواده برادر دیگرش چارلز نیز آنجا بودند. 
او بعد از ساعتی استراحت، از ادوارد و چارلز خواست تا او را به گورستان ببرند. وسط راه از یک گلفروشی، یک دسته گل گلایل سفید و یک رز سرخ خرید. وقتی به آنجا رسید و اسم دخترش را روی سنگ دید، زانوانش خم شد و روی خاک نشست. گل سرخ را روی قبر جاشوا گذاشت و دسته گل گلایل را روی گور کارولین. 
احساس کرد که دیگر هیچ خشمی از او به دل ندارد. لبخندی زد و دستش را به آرامی و نوازش روی گوشه سنگ قبر کشید و گفت: 
- تو هم منو ببخش! 
چند دقیقه ای بهمان شکل ماند و بعد با کمک برادرهایش بلند شد. رو به گور دخترکش کرد و گفت: 
- دیگه همین نزدیکی می مونم تا منو هم مهمون همیشگیت کنی عزیزم... 
  
پایان 
۲۰۱۰/۶/۳۰ 

* کنبرا پایتخت استرالیاست.  
  
 

+ نوشته شده در  جمعه 27 اسفند 1395ساعت 07:59  توسط نسرین  |  نظرات (1)