تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

(تعریف همان روز از طرف سعید)


سعید در حالیکه داشت لنز دوربینش را تمیز می کرد، به محمود که سالها با هم دوست بودند و روبروی هم مغازه داشتند حرف می زد که دید دختری جلوی ویترین مغازه اش ایستاد و به چیزی خیره شد.

محمود گفت:

- من هنوز نفهمیدم چرا هر چی دختر خوشگله جلب مغازه تو میشه و هر چی پیرمرد درب و داغونه میاد طرف من بدبخت!؟

سعید خندید و گفت:

- حالا تو از کجا می دونی این دختره خوشگله؟

محمود با تعجب گفت:

- مگه اینکه کور باشی که اینو بگی. دختر نگو هلو بگو! از اوناییه که چشاش آدمو نابکار می کنه.

سعید با شیطنت لنز دوربین را بطرف دختر گرفت و نیمرخ صورتش را دید.محمود راست می گفت... بدون اینکه بخواهد، دکمه ی گرفتن عکس را فشار داد! خیلی زیبا بود! بخصوص چشمهایش!

مثل یک روح از مغازه محمود بیرون رفت. وارد مغازه خودش شد و شروع به صحبت کرد. نفهمید گفت و شنودشان چقدر طول کشید، حس کرد چند ثانیه بعد دختر رفته و او قول داده بود که گردنبندی به شکل انگور برایش تهیه کند. همین!

دختر رفته بود اما بوی عطر خوبش تمام مغازه و ذهن او را گرفته بود.بی اختیار در را بست و روی چهارپایه ی بلندش نشست و به فکر فرو رفت...

"او که بود؟! انگار مال این دنیا نبود! مثل یه فرشته... اما نه...اگر فرشته بود دلش نمیومد منو با اون چشاش خاکستر کنه و بدون نام و نشونی از اینجا بره بیرون."

محمود در را باز کرد و رشته افکاری که برای سعید تازگی داشت را پاره کرد...

- هی... کجا رو داری سیر می کنی؟ انگار دین و ایمونتو برد، آره؟

- بدجوری محمود... بدجوری... او کی بود؟!!! هیچوقت هیچ دختری نتونسته با من اینجوری کنه... منظورم اینه که اینقدر بی احساس از من بگذره و منو تو این حال بذاره... هیچوقت!

محمود خندید و گفت:

- پس بالاخره یکی پیدا شد که دل دون ژوان پاساژ رو زیر پاهاش له کنه و بهش نه بگه. خوبه... خوشمان آمد...

و دوباره زد زیر خنده.

سعید با بی حالی پرسید:

- خوشحالی بی معرفت؟

- چه جورم جان تو، دلم خنک شد!

همین موقع پیرمرد ژولیده و کثیفی که هر روز به گدایی می آمد و همه می دانستند که او بچه های بیگناه را به گدایی وامیدارد، وارد مغازه محمود شد. سعید با شیطنت خندید و گفت:

- من امروز سهمیه مو گرفتم حالا نوبت تو شده... برو به اون لعبتی که داره میره تو مغازه ات که عطر خوبشو پخش کنه برس... بدو تا از دستت نرفته!

و پشت بند حرفش خندید تا خنده های رفیقش را تلافی کند.

محمود دوید طرف مرد و فریاد زد:

- کجا سرتو انداختی پایین و هری داری میری تو؟ مگه نمی بینی هیشکی اون تو نیست؟

مرد با خنده ی چندش آوری که دندانهای کثیفش را به نمایش میگذاشت، فقط کف دست راستش را جلوی او دراز کرد. محمود با تشر به او گفت:

- خدا روزیتو یه جای دیگه حواله کنه. تو که از صدقه سر اون بچه های بیگناه بیشتر از من داری. چرا دیگه دستتو دراز می کنی؟! برو پی کارت تا نابکارت نکردم.

مرد کمی از او فاصله گرفت و باز با خنده ی مشمئز کننده اش پرسید:

- مثلآ چیکارم می کنی ارباب؟

- بلایی سرت میارم که هفت جد و آبادتو یاد کنی... گفتم برو پی کارت. الآن زنگ می زنم حفاظت پاساژ بیاد بندازدت بیرون که مزاحم مردم نشی... اصلآ تو و امثال تو باعث میشید ما هم از نون درآوردن بیافتیم.

و بعد بدون اینکه منتظر جواب او بشود، داخل مغازه شد و در را بست و تلفن را برداشت. اما با شروع شماره گرفتن، مرد غیبش زد.

سعید که از پشت شیشه ماجرا را با لبخندی دنبال می کرد، احساس عجیبی داشت. دلش می خواست در مغازه را ببندد و سوار ماشینش بشود و براند تا ناکجاآباد...دیگر اصلآ حوصله ی کار کردن و چانه زدن با مشتری را نداشت. دلش می خواست بزند بیرون شهر و آنقدر رانندگی بکند تا گم بشود... این چه احساسی بود؟ یعنی ممکن است عاشق شده باشد!؟... نه! ممکن نبود. به عشق در اولین نگاه اعتقادی نداشت. اصلآ به عاشق شدن معتقد نبود... پس این حال و هوا چه بود؟!


***


شب که شد، سعید برعکس همیشه که دوری در شهر می زد و گاهی به رفقایش سر می زد، به خانه رفت و به اتاقش پناه برد.

خواهرش باز مثل همیشه بی هوا در را باز کرد و هل خورد توی اتاق. اینبار سعید از جایش پرید و نشست وسط تخت! محبوبه خندید و گفت:

- چی شد یه دفه؟! مگه جن دیدی که اینطوری از جات پریدی؟

سعید دست هایش را گذاشت کنار بدنش و به زمین خیره شد و گفت:

- چیکارم داری؟ خسته ام، می خوام بخوابم.

- وا... به این زودی؟ از تو بعیده داداشی.

- سر بسرم نذار محبوب. از صبح تا حالا با صد جور آدم سر و کله زدم و حوصله ندارم.

- مامان میگه بیا شام بخور.

- گرسنه نیستم...برو دیگه.

محبوبه همینطور که دستگیره ی در را در دستش می چرخاند گفت:

- نچ... یه کار دیگه هم باهات دارم. تولد دوستمه و دلش می خواد عکسای خوب بگیره که موندنی باشن. افسانه بهش گفته که تو خیلی خوب عکس می گیری. خواسته ازت بپرسم اینکار رو براش می کنی؟

- من که عکاس مجلس نیستم!

محبوبه سرش را کج کرد و به شکوه گفت:

- می دونم ولی متاسفانه افسانه عکساشو نشون رویا داده و او هم عاشق هنرت شده. میگه عکسا خیلی از زاویه های خوبی گرفته شدند و از ژست های مصنوعی خالیه و نورش خوبه و ازین حرفا...

- رویا کیه؟

- همین دوستم که تولدشه.

سعید با بیحوصلگی گفت:

- معلوم میشه یه چیزی از عکاسی سرش میشه.

- نقاشه. تابلوهاشو تو هوا می برند. اونم با قیمت های خوب!

- خب... خوش بحالش.بهش بگو یکی دیگه رو پیدا کنه. من عکاس مجلس نیستم. برای افسانه هم کردم چون دلم براش سوخت که عکاسه شب تولدش قالش گذاشته بود. بعدشم... او دختر عموم بود نه یه غریبه.

محبوبه لبهاشو ورچید و گفت:

- من چجوری بهش بگم تو دلشو شکوندی و گفتی نه؟

- اون دیگه مسئله ی خودته.

- خب بیا عکساشو بگیر ولی ازش پول نگیر.

- مگه خُلم؟!...مثلآ عاشق چشم و ابروشم که مجانی بیام وقت عزیزمو بذارم، عکساشو بگیرم و بعدشم مجانی؟

محبوبه با خنده گفت:

- پس پول بگیر اما نگو نه.

- نه!

بعد از روی تختش بلند شد. دست او را از دستگیره جدا کرد و به آرامی دست دیگرش را روی شانه اش گذاشت و او را از اتاق بیرون کرد.

- شب بخیر خانم خانما... از مامان هم تشکر کن، بگو من شام خوردم و الآنم خوابم میاد... از این ببعد هم وقتی میخوای بیای تو اتاق من، اول در بزن... شاید من لخت باشم و داشته باشم لباس عوض کنم دختر خوبِ خدا!


***


با رفتن محبوبه، او ظاهرآ تنها شد. چراغ را خاموش کرد و با همان لباسهایی که از صبح تن اش بود روی تخت افتاد. اما او کجا و خواب کجا؟ صورت و چشمهای دختر یک لحظه از جلویش محو نمی شدند.

چند ساعتی روی تخت غلتید تا خوابش برد. ولی حتا در خواب، آن دختر بود و خنده ی قشنگی که موقع بیرون رفتن از مغازه به او کرد و نشان داد که دستش را خوانده. بخاطر همین هم شماره تلفنش را نداد!

از خواب که بیدار شد حس کرد اصلآ نخوابیده و اولین چیزی که به ذهنش آمد، فکر او بود و صورت قشنگ و محجوبش که در عین حال پر از شیطنت بود!

"اسمش چی می تونه باشه؟ شهرآشوب؟ مارال؟... کاش فقط اسمشو می دونستم... باید هر جوریه گردنبند انگور شکل رو پیدا کنم. امروز زنگ بزنم به آقای یاوری و سفارش کنم برام پیدا کنه... او تنها کسیه که می تونه همچین چیزی رو برام دست و پا کنه."

دوش گرفت، لباسش را عوض کرد و به طبقه ی پایین رفت. مادرش کنار میز صبحانه ایستاده بود و برای خودش چای می ریخت. با دیدن سعید یک استکان و نعلبکی دیگر را از سینی برداشت و در حالیکه در آن چای می ریخت، جواب سلام او را داد و گفت:

- دیشب حالت خوش نبود، حالا بهتری؟

سعید لبخندی زد و گفت:

- خسته بودم، فقط همین!

مادرش در حالیکه چای را روبروی سعید می گذاشت، نگاهی از زیر عینک به او کرد اما چیزی نگفت. سعید صبحانه را خورد و راهی مغازه شد.

آن روز تا ظهر با تلفن دنبال کسی می گشت که مدال گردنبندی به شکل انگور داشته باشد یا برایش بسازد. اما نه آقای یاوری همچین چیزی سراغ داشت و نه کس دیگری.

لپتاپش را باز کرد و رفت به سراغ طراحی کردن جواهر. سرگرمی و هنری که در آن داشت. بعد از یک ساعت گردنبندی طرح کرد که می توانست در یک ساخت ظریف، خیلی قشنگ از آب دربیاید.

زنجیر بصورت دو شاخه ی درخت تاک، دور گردن می پیچید و در وسط یک خوشه ی انگور که دانه هایش یاقوت بودند آویزون بود. دو برگ ظریف و کوچک هم از زمرد، به بالای انگور وصل می شد.

روی شاخه که از دو طرف گردن او را در بر می گرفت، به فاصله ی هر سه سانت، دو برگ ریز داشت. پشت زنجیر، آویزه ی کوتاهی داشت که انتهای آن، یک برگ بود.

با تمام کردن طرح، عقب نشست و آن را نگاه کرد. گردنبند خیلی قشنگی می شد اگر جواهرساز، ظریف و با دقت رویش کار می کرد. اما آیا آن دختر وضع مالیش اجازه می داد که بجای بدل، یک گردنبند جواهر بخرد؟

نمی دانست طرح را برای ساخت به کارگاه بدهد یا نه؟

صدای جر و بحث همیشگی مرد گدا و محمود از پشت در می آمد. با لبخندی به آنها نگاه کرد و به حرف هایشان گوش کرد. حوصله ی گردگیری روزانه ی ویترین و شیشه ها را نداشت. دلش می خواست فقط بنشیند و هیچکس کاری به کارش نداشته باشد تا او با رویایش دلخوش باشد. چرا اینقدر عوض شده بود؟ این حال برایش تازگی داشت و با وجود شیرینی اش، او را نگران می کرد.

محمود بعد از رد کردن پیرمرد وارد مغازه سعید شد و با حرص گفت:

- این مردک آخرش منو سکته میده جان تو!

سعید خندید و گفت:

- سخت نگیر.

محمود با عصبانیت گفت:

- گفتنش آسونه... تو نمی دونی چطوری رو مغز و اعصاب من راه میره!

- خب نباید نشونش بدی. او نقطه ضعفتو پیدا کرده. محلش نذار...

- گدای به این پیله ای تو عمرم ندیدم. خیلی سمجه جان تو... بخصوص می دونه همه ی اهل این پاساژ می دونن وضع مالیش توپه، ولی بازم میاد و با این ارباب ارباب کردناش رو اعصاب آدم راه میره... عین کِنه هم می چسبه به آدم و ول کن نیست هر چی میگی برو پی کارت مردک!

سعید برای اینکه حواس محمود را پرت کند، در حالیکه لپتاپش را باز می کرد و دنبال فایل گردنبند انگور می گشت گفت:

- بیا یه چیزی بهت نشون بدم... اینو ببین... نظرت چیه؟

محمود نگاهی به گردنبند کرد و گفت:

- خوشگله. مشتری جدید گرفتی؟

سعید همونجور که روی لپتاپ خم بود، سرشو بالا آورد و با لبخندی گفت:

- یادته دیروز یه دختر خوشگلی اومده بود تو مغازه و تو گفتی چرا هر چی خوشگله میاد پیش تو؟

- آره.

- او ازم یه گوشوار خرید که شکل انگور بود. وقتی خواست بره دیدم نمی تونم ازش دل بکنم و بهش گفتم گردنبندشم می تونم براش تهیه کنم.

محمود با شیطنت خندید و گفت:

- خب، خب؟! داره موضوع جالب میشه!

سعید دستهایش را در جیب کرد و گفت:

- هر چی امروز گشتم نتونستم گردنبندی به اون شکل پیدا کنم. بخاطر همین این طراحی رو کردم. البته هنوز نمی دونم از طلای سفید استفاده کنم که الآن بیشتر مُده یا طلای زرد که بنظرم قشنگتر میشه با رنگ های سبز و قرمز؟... سوال مهم تر اینکه نمی دونم وضع مالیش در چه حدودیه که بدونم از یاقوت و زمرد استفاده کنم یا سنگ مصنوعی؟

- خب ازش بپرس... شماره شو که گرفتی؟

- خواستم بگیرم ولی او نداد!

محمود که جا خورده بود، ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

- پس یکی پیدا شد که به آقا سعید گل بلبل ما بگه نه!... باریک الله... خوشمان آمد بابا ایولله!

سعید وسط خنده ی او پرید و گفت:

- ولی خودش گفت هفته ای یه بار سر می زنه.

- خب دیگه پس مشکلی نداری... اینبار اومد بهش بگو یه چایی بخوریم تا با هم مشورت کنیم. بگو می خوای درباره گردنبند صحبت کنی و به این بهانه ببرش کافی شاپ و ازش بپرس. بعدشم مخشو بزن دیگه... اما نکنه دُم به تله بدی سعید جون؟ مثل من خر نشی.

سعید خندید و جواب داد:

- من به عشق و ازدواج اعتقادی ندارم. خودتم می دونی، پس سخنرانی بیخودی نکن... اما پیشنهادت خوبه. نمی برمش کافی شاپ... مسخره است به دختری که به مغازه دار شماره نمیده که بهش تلفن کنه و بگه گردنبندش حاضره، بگم بریم کافی شاپ برای مذاکره ی سران درباره یه گردنبند! دیگه نمی خوام نه ازش بشنوم. باید باهاش دوست بشم محمود... خیلی ازش خوشم اومده.

محمود خندید و با هیجان پرسید:

- اسم شریفشون چیه؟

سعید نفس بلندی از دهانش بیرون داد و گفت:

- نمی دونم... هنوز نه!


ناتمام...

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اسفند 1395ساعت 00:55  توسط نسرین  |  نظرات (1)