X
تبلیغات
زولا
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

رویا گوشی را گذاشت و به فکر فرو رفت. مادرش پرسید:

- کدوم کشتی رویا خانم غرق شده؟

رویا لب ورچین کرد و گفت:

- اون کشتیم که عکاس ام توش بود!

مادرش ابروهاشو تو هم کشید و پرسید:

- یعنی چی؟

- قرار بود برادر محبوب شب تولدم بیاد برای عکسبرداری. قبلآ جایی دعوت شده و عذرخواهی کرده.

- خب مگه عکاس قحطه؟ این نشد یکی دیگه.

- آخه تو نمی دونی چه عکسای باحالی می گیره. دلم می خواد همه چی اونشب پرفِکت باشه.

- چی باشه؟

- بی نقص!

- آهان... خب حالا فقط او تو شهر به این بزرگی عکاس خوبیه؟

رویا مادرش را از پشت بغل زد و در گوشش گفت:

- راست میگی... یکی دیگه رو پیدا می کنم. امروز قراره با افسانه و محبوب بریم بیرون. باید پرس و جو کنم ببینم کی کارش خوبه.

بعد صورت او را بوسید و با خداحافظی از خانه بیرون رفت.

وقتی محبوبه را جلو خونه شون سوار کرد، دید یک ماشین کورسی خوشگل جلوی پل خانه شان پارک است. پرسید:

- این ماشین بوی فرندته محبوب؟

مجبوبه خندید و گفت:

- نه بابا، مال داداشمه.

- لابد حسابی با این ماشینه دورش شلوغه، آره؟

- نه فقط بخاطر ماشینش... داداشیم خیلی هم خوشگله و دل تموم دخترای شهر رو برده!

- پیاده شو با هم راه بریم محبوب... مثل اینکه منهم جزو دخترای این شهرما!

-اتفاقآ تیپ اش به تو می خوره رویا. هر دوتون خوشگل و هنرمندید.

رویا خندید و گفت:

- مرسی، میل ندارم. من حالا حالاها می خوام آزاد باشم. باید درسمو تموم کنم بعد عاشق بشم.

محبوبه صداش رفت بالا که:

- تو هم که فکر می کنی میشه برای دل برنامه ریزی کرد... تو نمی تونی تصمیم بگیری کی عاشق بشی رویا. این فقط رویا بافیه جان تو!

و بعد هر دو بخاطر کلماتی که بکار برده بود،خندیدند.

افسانه قرار بود جلوی در خانه شان منتظر باشد تا آنها فقط یک نیش ترمز بزنند و او سوار شود.اما طبق معمول کسی نجا نبود و این وقت نشناسی، رویا را کلافه می کرد. با اضطراب به محبوبه گفت:

- تو رو خدا زود زنگ بزن بهش ببین کجا گیر کرده. من اینجا نمی تونم پارک کنم.

محبوبه داشت شماره را می گرفت که افسانه از در خارج شد و به طرف آنها دوید. با لبخندی سوار شد و گفت:

- اینبار دیگه نذاشتم سرم غر بزنید.

رویا گفت:

- محض همین دم در منتظر بودی که تا می رسیم بپری بالا؟!!!

- وقتی افسانه خانم اینجوری خودشو می رسونه که قبل از اینکه بهش زنگ بزنی، تو ماشینت باشه باید از خوشحالی کلاهتو بندازی هوا!

رویا حرکت کرد پرسید:

- افسانه جون، برادر محبوب نمی تونه بیاد برای عکس گرفتن. چکار کنیم؟

افسانه گفت:

- همون عکاس بی معرفتی که برای شب تولدم باید می اومد و نیومد رو می تونم خبر کنم، بشرطی که اگه باز نیومد، بذاری خودم قلم پاشو قطع کنم!

رویا بدون مکث جواب داد:

- او اگه خوب بود که دست و پای تو رو توی پوست گردو نمیذاشت دختر خوب خدا!

مجبوبه خندید و گفت:

- رویا می دونی خیلی از اصطلاح هایی که بکار می بری عین حرفای داداشمه؟

رویا پرسید:

- مثل چی؟

- دختر خوب خدا! یا مثلآ تو تنها دوستی هستی که منو محبوب صدا می کنه و سعید هم منو همیشه محبوب صدا می زنه!

افسانه با تمسخر گفت:

- نکنه می خوای بگی عقد رویا و سعید رو تو آسمونا بستن؟

رویا خندید.اما محبوبه با سماجت گفت:

- من دلم می خواد اینا همدیگه رو ببینن. باور کن خیلی چیزاشون مثل هم هست.

- خب که چی؟ این که دلیل نمیشه با هم جور باشن. اصلآ فکرشو بکن که چقدر زندگیشون یکنواخت میشه؟

رویا در حالیکه پارک می کرد با صدای بلند گفت:

- هی، هی...دارید برای خودتون می بُرید و می دوزیدها. حالا کدوم یکی از ما دوتا خواسته با هم باشیم که شما خاله باجی ها دارید تصمیم می گیرید که ما برای هم مناسبیم یا نه؟

محبوبه گفت:

- ولی تو که کسی تو زندگیت نیست، سعید هم الآن دوست دختر نداره. بیا و داداشی منو هم دعوت کن واسه تولدت و بعد از دیدنش و صحبت باهاش تصمیم بگیر.

- تو از کجا می دونی کسی تو زندگی من نیست؟

هر دو با هم پرسیدند:

- هست؟!

رویا خندید و گفت:

- شاید!

محبوبه و افسانه با شوق به او نگاه کردند. افسانه گفت:

- تا تعریف نکنی از ماشین پیاده نمی شیم. بعد با دست به سر شانه ی محبوبه زد و پرسید:مگه نه؟

محبوبه تایید کرد:

- زود باش تعریف کن ببینم این شاهزاده خوشبخت کیه؟

- اسمشو نمی دونم... فقط ازش خوشم میاد... نمی دونم... همش دارم بهش فکر می کنم و نمی دونم چرا؟ این حس برام تازگی داره.

افسانه پرسید:

- کجا قراره همدیگه رو ببینین تا من و محبوبه هم بیایم یه گوشه قایم بشیم و ببینیمش. ما باید تاییدش کنیم تا تو اجازه داشته باشی دوست دخترش بشی.

رویا خندید و گفت:

- قراری نیست... پاشید بریم پی کارمون.

محبوبه با بی صبری پرسید:

- چی چیو بریم پی کارمون... بقیه شو بگو.

رویا در حالیکه در ماشین رو باز می کرد و پیاده می شد گفت:

- همین بود.بقیه نداره، رفته بودم تو مغازه اش، خریدمو کردم و ازم شماره تلفن خواست. دماغشو سوزوندم و اومدم بیرون... همین!

افسانه گفت:

- چرا حال گیری می کنی؟ خب بیا الآن با هم بریم مغازه ش تا ما ببینیمش.

- دیدن نداره افسانه جون. شاید خودمم دیگه نرم اونجا... بعدشم مغازه او، اونطرف شهره... فراموشش کن!



ناتمام...


+ نوشته شده در  سه‌شنبه 1 فروردین 1396ساعت 01:08  توسط نسرین  |  نظرات (0)