تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

***


مادر سعید تلنگری به در اتاق زد و گفت:

- سعید؟...سعید... مگه نمی خوای امروز بری سر کار؟ دیرت شده... سعید!

سعید خواب آلود جواب داد:

- خواب مونده بودم... الآن بلند می شم. و بعد خمیازه ای که صدای خستگی داشت، جایی برای حرف نگذاشت. مادر به آشپزخانه برگشت تا مطمئن بشود که همه چیز آماده است و سعید معطل نمی ماند. چای را در لیوانی که دوست داشت ریخت، چون می دانست او صبر می کند تا چای کمی سرد بشود.

سعید دست و رو شسته و لباس عوض کرده، در حالیکه بند ساعتش را می بست وارد شد و صبح بخیر گفت:

- صبح بخیر مادر، مگه دیشب دیر خوابیدی؟

- بپرس اصلآ خوابیدی؟

مادر با نگرانی پرسید:

- چرا نخوابیدی؟

سعید در حالیکه چای را سر می کشید گفت:

- هیچی... بی خوابی زده بود به سرم. من گرسنه ام نیست، دیرم هم شده. میرم همونجا یه چیزی می خورم.

- برات یه لقمه نون و پنیر و گردو بگیرم تو ماشین بخوری؟

- نه، دستت درد نکنه. خداحافظ

- خدا پشت و پناهت مادر.

سعید نفهمید چطور به پاساژ و مغازه رسید، چون تمام مدت در فکر بود که: یعنی امروز میاد؟ ازش می پرسم که اگه بخواد براش یکی می سازم. اگه بگه نه؟... اونوقت دیگه نمی بینمش...باید یه جوری باهاش دوست بشم، دارم دیوونه می شم. با من چکار کرد؟ من کجا و جدی تو فکر دختری بودن کجا؟ انگار مهره ی مار داشت لامصب!

و از این فکر خنده اش گرفت که صدای قشنگی را از بغل دستش شنید:

- شما همیشه با خودتون می گید و می خندید؟

سعید در حالیکه در را باز می کرد، برگشت و دید خودش هست! "خدای من!"... و کلید از دستش افتاد. آن را برداشت، در را برای رویا گرفت تا وارد بشود و پشت سرش داخل شد. همزمان با لبخندی گفت:

- سلام! صبح بخیر... معمولآ فقط با خودم مشورت می کنم. ولی بگو و بخند تازگی به لیست اضافه شده! حالا شما بگید، شما همیشه اینقدر زود میرید خرید؟

رویا خندید و گفت:

- معمولآ نه! ولی یه مهمونی دارم که برام خیلی مهمه همه چی خوب و آماده باشه... تونستید اون گردنبند رو برام پیدا کنید؟

همین موقع، گدای سمج وارد شد و زیر لب چیزهایی گفت که اصلآ مشخص نبود چه میگوید. فقط کف دست راستش را مثل همیشه باز کرده بود جلو و دست چپ اش را مدام گوشه ی چشم اش می کرد.

سعید گفت:

- آخه بذار از راه برسم!

رویا دست در کیف اش کرد و به پیرمرد که شروع کرده بود به ارباب ارباب کردن، یک اسکناس داد. سعید ناراحت شد و نشست روی چهارپایه پشت پیشخوان.

پیرمرد که خارج شد، رویا گفت:

- خب مگه عیبی داره قبل از اینکه معامله ای بکنید، به یه محتاج کمک کنید؟

- آخه شما مثل من پرونده ی این مرد رو نمی دونید. او بچه های بیگناه رو اجیر کرده تو یه خونه و ازشون بیگاری می کشه. فقط بخاطر سقفی که رو سرشون گذاشته و یه لقمه بخور و نمیر بهشون میده. وضع مالیش از من و شما بهتره... راستش من هیچوقت بهش پولی نمی دم!

رویا که ناراحت شده بود جواب داد:

- اگه می دونستم منهم بهش پول نمی دادم... اینجور جونورا چجوری شب خوابشون می بره؟

سعید دست هایش را روی ویترین تکیه داد و گفت:

- خودتونو ناراحت نکنید، شما که نمی دونستی.

- دلم می خواد برم پولمو ازش پس بگیرم!

سعید خندید و گفت:

- می خواید کمکتون کنم پس بگیرید؟

رویا چشاشو گشاد کرد و پرسید:

- مگه اینا پول هم به کسی میدن؟

سعید خندید و گفت:

- نه، ولی می تونید برید بهش بگید، اون اسکناس رو بده تا یه بزرگترشو بهت بدم، بعد اونو بگیرید و بهش ندید تا دماغش بسوزه... ولی پیله می کنه و دنبالتون میاد... ول کنید، ارزششو نداره.

- نه...بخصوص اینکه دستای کثیفشو زده به اون.

- آره. اما دیگه می شناسیدش و بهش پول نمی دید. همینم خوبه. متاسفانه دیگه صداقت از تو آدما رفته بیرون و نمیشه فرق درست و غلط رو فهمید.

- اوهوم... ولی خیلی حالم گرفته شد واسه اون بچه ها.

- من صبحونه نخوردم و قصد بدی هم ندارم. اگه دوست داشته باشید بریم یه کافه تریا همین نزدیک هست یه قهوه با هم بخوریم تا شاید شما هم از این حال و هوا بیاین بیرون.

رویا که اصلآ حال خوبی نداشت ساکت ماند. سعید فورآ گفت:

- باور کنید قصد بدی ندارم فقط یه قهوه با هم می خوریم، همین.

رویا که دید او هنوز محترمانه حرف می زند و حس کرد که دارد حقیقت را می گوید، با یک مراجعه ی کوتاه به دلش که می خواست با او باشد، خیلی کوتاه گفت:

- باشه. ولی عیبی نداره شما در مغازه رو اول صبحی ببندید؟

- مهم نیس! اگه کسی مشتری چیزی باشه، برمی گرده.


ناتمام...


+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 3 فروردین 1396ساعت 02:04  توسط نسرین  |  نظرات (0)