تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

با هم به طرف کافه تریای آخر پاساژ راهی شدند. محمود که مشغول چیدن ویترین مغازه اش بود، با تعجب دید که همان دختری که از سعید دل برده بود، با او راهی است. دستی به علامت سلام برای سعید تکان داد و مشغول شد.

وقتی آنها وارد کافی شاپ شدند و پشت میزی نشستند، سعید نمی خواست یک ذره هم ریسک کند و او را از دست بدهد. بخصوص که فهمیده بود او با اکثر دخترهایی که در زندگیش بودند فرق دارد. پس باید احتیاط می کرد و چون به او احساس پیدا کرده بود، باید مثل یک تکه جواهر ناب و دست نخورده با او رفتار می کرد.

- چی می خورید؟

رویا نگاهی به منو کرد و گفت:

- کافی گیلاسه لطفآ.

سعید آن را به اضافه یک صبحانه برای خودش سفارش داد و رو به رویا کرد و پرسید:

- میشه اسم شما رو بدونم؟ فقط اصلآ نمی خوام فکر کنید باید اینکار رو بکنید.

- پس ترجیح می دم نگم.

سعید که داشت از کنجکاوی می مرد، با لبخندی گفت:

- چرا؟

- چه اهمیتی داره اسم من چیه؟

- معمولش اینه که وقتی آدم با کسی همصحبت میشه، اسمشو بدونه ... اصلآ بگید ببینم، اگه من اون روز می پرسیدم اسمتون چیه تا امونتی تونو که پیدا کردم براتون نگه دارم، شما نمی تونستی اسم ندی. می تونستی؟

- نه! ولی من اسم الکی بهتون می دادم یا اسم فامیلمو می گفتم.

سعید خندید و عقب نشست و با آمدن گارسون، عملآ این بخش از گفتگویشان به آخر رسید. رویا با جرعه ای از نوشیدنی اش پرسید:

- امروز اومدم که ببینم تونستید گردنبند انگور رو پیدا کنید یا نه؟

سعید بدون اینکه فکر کند، با صداقت جواب داد:

- نه!خیلی هم سعی کردم شما رو خوشحال کنم ولی نشد.

رویا با شیطنت اما قیافه ی جدی پرسید:

- چرا براتون مهم بود منو خوشحال کنید؟

سعید از اینکه داشت دستش رو می شد، لقمه در گلویش گیر کرد و به سرفه افتاد. یک جرعه از قهوه اش را نوشید و لبهایش را با دستمال سفره پاک کرد و با خنده گفت:

- ما باید هوای مشتریهامونو داشته باشیم تا جای دیگه خرید نکنند!

رویا با لبخندی که شیطنت ازش می بارید پرسید:

- همین؟

سعید مستقیم به چشمهایی که خواب را از او ربوده بود نگاه کرد و سکوت گویایی کرد... رویا سرخ شد.

سعید در علت سرخ شدن او شک کرد. نمی دانست او فهمیده که منظور سعید چه بوده؟ یا برعکس ِ آن را برداشت کرده و نمی داند چه بر سر او آورده!...می ترسید و بخاطر همین سعی کرد با عوض کردن موضوع، وقت بیشتری برای خودش بخرد تا بتواند به او شناخت بیشتر و بهتری از خودش بدهد. پس پرسید:

-اما چیزی که شما در مورد من نمی دونید اینه که من طراح جواهرات هم هستم. می تونم یه گردنبند قشنگ براتون درست کنم که تک باشه... نظرتون چیه؟

رویا فکری کرد و گفت:

- فکر می کنید به موقع حاضر بشه؟ چون تا شما طرحشو بکشید و بدید برای ساخت لابد کلی طول می کشه.

سعید دهنش رو با دستمال پاک کرد و در حالیکه قهوه اش را بر می داشت گفت:

- دقیقآ برای کی لازمش دارید.

رویا کمی فکر کرد و گفت:

- بیست و پنج روز دیگه.

سعید با اطمینان گفت:

- حاضرش می کنم.

- ولی اگه من دوستش نداشته باشم چی ؟

سعید لبخندی زد، به چشمهای رویا زل زد و گفت:

- طرحش آماده هست. اگه موافق باشید برگردیم تو مغازه تا نشونتون بدم و احیانآ اگه دوستش نداشتین، هر تغییری خواستین براتون انجام می دم.

رویا لبهایش را به طرف داخل دهان مکید و گفت:

- و اگه اصلآ دوستش نداشته باشم؟

سعید با سماجت جواب داد:

- اینقدر طرح می کشم تا یکی شو انتخاب کنید! ولی درینصورت باید مرتب بهم سر بزنید تا هر روز یه مدلشو نشونتون بدم.

رویا که دیگر دست او را خوانده و خنده اش گرفته بود، کمی فکر کرد و گفت:

- باشه.

بعد از اینکه سعید پول میز را حساب کرد، با هم به راه افتادند.

در مغازه، سعید لپتاپش را روشن کرد و طرح گردنبند رو به او نشون داد. رویا دهانش باز ماند و گفت:

- این خیلی قشنگه! اما خیلی زود اضافه کرد: ولی شاید بتونید یه چیز قشنگتر طراحی کنید.

سعید از اینکه او کارش را تایید کرده خوشحال شد. رویا اضافه کرد:

- اگه این دونه های انگور یاقوت بشن و برگاش زمرد، میشه یه تکه جواهر تک!

سعید که از هم فکری او با خودش لذت می برد گفت:

- راستش خودمم همین فکر رو می کردم ولی نمی دونستم شما چقدر می خواید براش بودجه بذارید.

اینبار رویا بدون فکر کردن گفت:

- پولش برام مطرح نیست... راستی زنجیرشو طلای سفید انتخاب می کنید یا زرد؟

- زرد!

- چون طلای زرد دیگه دمده شده شک کردم وگرنه هارمونی زرد با قرمز و سبز خیلی قشنگتر از سفیده.

- دقیقآ منهم همین نظر رو دارم. زرد به سبز و قرمز بیشتر میاد.

رویا نزدیک سعید ایستاده بود تا بتواند طرح را در لپتاپ ببیند و همین باعث شده بود که سعید بوی خوش عطر ملایم او را به وضوح به ذهنش بسپارد. از اینکه اینهمه به او نزدیک ایستاده خوشحال بود. این خوش آمدن، با تمام لذت های قبلی که با دخترهای دیگری که دوستش بودند، فرق داشت. دلش نمی خواست رویا از آنجا برود و آرزو می کرد که آن لحظه ها کشدار بشوند و تا ابد دوام داشته باشند!

رویا در یک آن خودش را کنار کشید و گفت:

- خب؟ کی بیام که طرح بعدی رو ببینم؟

سعید بی درنگ گفت:

- فردا!

رویا بابت قهوه و طرح تشکر و خداحافظی کرد. داشت از مغازه بیرون می رفت که با لبخندی برگشت. از کنار چشمش به او نگاه کرد و گفت:

- خیلی هم نذارید گرون بشه ها!

سعید که صدای قلبشو می شنید، لبخندی زد و گفت:

- خیالتون راحت باشه. هواتونو دارم!

رویا رفت! سعید ماند و صدای ضربان قلبش! قلبی که دیگر خالی از عشق نبود. و این تنها چیزی بود که سعید در آن حال و هوا از آن مطمئن بود... یعنی می شد این آهوی وحشی هم همین احساس را به او داشته باشد؟



ناتمام...

+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین 1396ساعت 01:56  توسط نسرین  |  نظرات (0)