تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

وقتی رویا از پاساژ بیرون رفت، خیس عرق بود! نمی دانست عرق شرم شیطنتی بود که کرده یا از احساسی بود که با بودن در کنار این مرد داشت؟ بدون اینکه بداند مقصدش کجاست، شروع کرد به راه رفتن. آنقدر رفت تا دیگر احساس کرد پاهایش همراهی اش نمی کنند!

آنقدر از پاساژی که حالا دیگه برایش محبوب بود دور شده بود، که مجبور شد با تاکسی برگردد تا ماشینش را بردارد!

 شب شد. رویا در اتاقش به یک آهنگ عاشقانه ی غمگین گوش می کرد و نمی دانست با دلش چکار کند.  همیشه عشق را مسخره می کرد و می گفت نمی گذارد که عاشق بشود چون هنوز بقول پدرش، اول بسم الله بود. تازه مدرسه را تمام کرده بود و می خواست دانشگاه برود و با تحصیل و یاد گرفتن بیشتر، نقاشی را به صورت جدی دنبال کند. می خواست بقول مادرش سری توی سرها دربیاورد و بعد عاشق بشود! ولی انگار دوستش راست می گفت و نمی شود  برای عشق تصمیم گرفت که کی به سراغ آدم بیاید!

"حالا باید چکار کنم؟ کاش اینقدر همیشه محکم درباره اش سخنرانی نمی کردم که حالا جرئت نکنم با هیشکی مشورت کنم."

از آن طرف هم سعید حال خرابی داشت. اول با خودش کلنجار رفت تا طرح تازه ای برای دختری که قلبش را به طپش واداشته بود بکشد. ولی هر فکری بجز لبخندها و چشمهای قشنگ اش، از او فراری بود. ظهر که برای ناهار به خانه رفت، محبوبه و مادرش داشتند حرف می زدند و صدای اعتراض محبوبه بالا بود. سعید بعد از سلام کردن، رو به خواهرش کرد  و گفت:

- با صدای آروم هم میشه حرفتو بزنی ها.

مادرش بجای او جواب داد که:

- می خواد برای تولد دوستش بیش از حد خرج کنه و من می گم اجازه نداره. حالا سرکار خانم فکر میکنه با بالا بردن صداش می تونه حرفشو پیش ببره. تو یه چیزی بهش بگو.

سعید خنده اش گرفت و گفت:

- محبوب جون معلومه این کار بیفایده است، باید شگردتو عوض کنی.

محبوبه با اخم گفت:

- فکر کردم پشتمو می گیری. آخه اول اینکه او بهترین و صمیمی ترین دوستمه، بعدشم او بچه پولداره، من نمی تونم هدیه ارزون قیمت براش ببرم!

سعید در حالیکه کلید ماشین را روی میز می گذاشت گفت:

- تو به جیب ات نگاه کن، مگه او بخاطر هدیه ی گرونقیمت تو رو دعوت کرده؟

و بعد برای اینکه اذیتش کند، چشم هایش را گشاد کرد و اضافه کرد:

- یا نکنه او چشم به ثروت تو دوخته باشه که باهات دوست شده؟!

محبوبه که عاصی شده بود با زاری گفت:

- تو رو خدا اذیت نکن... من چکار کنم؟

- مگه چی می خوای براش بخری که مامان میگه نه؟

مادرش که حالا دیگر در آشپزخانه مشغول کشیدن غذا بود، از همونجا داد زد که:

- به خیالش تولد شاهزاده ای دعوته... من میگم اگه صمیمی ترین دوستته، یه شاخه گل هم از طرف تو باید خوشحالش کنه... ولی نه!... ایشون از احترامش کم میشه... حتمآ باید هدیه اش از همه بهتر باشه...

بعد کفگیر به دست از آشپزخونه بیرون اومد و رو به سعید اضافه کرد:

- می دونی چیه سعید؟ حرف سر این نیست که دوستش هدیه ای از طرف محبوبه بگیره، موضوع مهم تر اینه که این خانم از ما بهترون می خواد با دادن هدیه ای گرون تر از همه، جلو مهمونای دیگه پز بده. وگرنه تا بوده و نبوده، دلیل هدیه دادن و هدیه گرفتن این نیست!

سعید رو به محبوبه کرد و پرسید:

- چی می خوای براش بخری؟

- یه عطر که جدید اومده تو بازار.

سعید دستش را دور گردن او حلقه کرد و به طرف خودش کشید و دست دیگرش را مشت کرد و با آن، مثل اینکه بخواهد پشت دری را بزند، ضربه های کوچکی به سر او وارد کرد و گفت:

- من از صبح تا حالا دارم پشه می پرونم و تو واسه دوستت می خوای بری عطر بخری؟ خب دیوونه بیا تا خودم یکی از اون انگشترای آب طلایی که رو دستم باد کرده بهت بدم دوبرابر قیمت، بعد بهت یه ذره تخفیف بدم و برو پز بده که برای دوستم طلا خریدم! همه هم هی به همدیگه می گن: وای خدا مرگم بده! محبوب طلا کادو آورده... منهم تولدم دعوتش می کنم. بعد هی تو تولد دعوت می شی و کار و کاسبی منهم می گیره و هر چی بنجل دارم، به کمک تو از مغازه میره بیرون.

محبوبه سرش را از دست های سعید بیرون کشید، موهایش را که آشفته شده بود مرتب کرد و گفت:

- به همین خیال باش... او انگشتر دوست نداره. یه فکر دیگه برای اون بنجلات بکن.

با صدای مادر که می گفت: محبوبه بیا غذا رو ببر، داره سرد میشه. سعید به طرف دستشویی رفت تا دست هایش را بشورد و محبوبه که هنوز دلخور بود، به طرف آشپزخانه رفت.

نزدیک های عصر بود که سعید توانست یک طرح دیگر بکشد که زیاد راضی نبود. یک زنجیر با استایل زنجیرهای ایتالیایی که در وسط به خوشه انگور منتهی می شد. با دو گوشواره به همان شکل.

فردا صبح، برای اولین بار نیمساعت زودتر از ساعات کار در مغازه بود. همه جا را تمیز کرد و ویترین را چید. شیشه ها را که بقول محمود، مشتری ها با ضریح امامزاده ها اشتباه می گرفتند و هر روز جای هزار انگشت روی آن بود را تمیز کرد و منتظر شد.

برای کشتن وقت، لپتاپش را روشن کرد و به سراغ طرح رفت. چند دقیقه ای نگذشته بود که رویای بی تاب از راه رسید. با خودش عهد کرده بود که شیطنت و دلبری نکند. ولی نمی دانست با ضربان قلبش که با نزدیک شدن به در مغازه، بیشتر و بیشتر می شد چکار کند؟

- سلام!

سعید سرش را از روی لپتاپ برداشت و با لبخندی بی اختیار از سر جاش بلند شد و گفت:

- به به! سلام، حال شما؟

- خوبم. مرسی. شما خوبید؟

- خوبم ممنون.

- چکار کردید با طرح تازه؟

سعید لپتاپ را بطرف او چرخاند و گفت:

- اینه، ولی خودم دوستش ندارم.

رویا با اشتیاق نگاهی به طرح کرد و همزمان گفت:

- وقتی هنرمندی کار خودشو دوست نداشته باشه، دیگرون هم دوستش ندارن.

سعید تایید کرد:

- درسته!

رویا ازجلوی لپتاپ کنار رفت و گفت:

- اولی بنظرم قشنگتر بود.

سعید لپتاپ را بطرف خودش چرخواند و گفت:

- بریم کافه تریا و درباره اش حرف بزنیم؟

رویا ناخواسته لبخندی زد و یادش رفت چه عهدی با خودش بسته:

- مگه اینجا نمیشه درباره اش حرف زد و باید حتمآ تو کافه تریا باشه؟

سعید با ترس و لرز حرف دلش را زد:

- خب می تونیم از خودمون هم بگیم تا همدیگه رو بیشتر بشناسیم.

- که اونوخت چی بشه؟

- یه دوستی ساده و خوب شروع بشه.

- از کجا می دونید منهم بخوام با شما دوست باشم؟

سعید سرش را پائین انداخت و سخت جواب داد:

- نمی دونم... فقط امیدوار بودم که...

رویا بدون جواب و ناگهانی از مغازه بیرون رفت و بدون اینکه حواس اش باشد کارهای آن روز را انجام نداده، به خانه برگشت! در حالیکه یک لیست بلند در کیفش بود!

وقتی در را باز کرد مادرش خونه نبود. پدر هم که همیشه صبح زود از خانه بیرون می زد. با بستن در، با صدای بلند به خودش گفت:

- چرا من اومدم خونه؟!!!

تمام راه را به سی دی عاشقانه ای گوش کرده بود و حالا که آنجا بود، دیگر حوصله ی بیرون رفتن نداشت. تصمیم گرفت یکی دو ساعت دیگر برود و کارهایش را انجام بدهد. فورآ بلوز گشاد و بلندی را که همیشه موقع نقاشی کردن می پوشید تن اش کرد و به اتاق کوچکی که مخصوص نقاشی کردن هایش بود رفت.

بوم بزرگی برداشت و روی پایه گذاشت. فکر می کرد با حال و هوایی که دارد می تواند قشنگترین و متفاوت ترین تابلویش را بکشد. روبروی بوم ایستاد و نگاهش را دوخت به مرکز آن. ولی هر چی فکر می کرد کمتر می دانست از کجا شروع کند؟! دلش می خواست سعید آنجا بود و پرتره ی او را می کشید. خب... حالا که نبود دلش خواست چیزی بکشد که مظهر عشق باشد... چرا عشق؟ "یعنی من به همین سادگی عاشق شدم؟"

در همان حال و هوا  به حرفای او فکر می کرد، بی اختیار با رنگهای نارنجی و زرد و قرمز، برس اش رو روی بوم کشید...و بعد از ساعتی، فکر کرد که دیگر باید متوقف بشود وگرنه حس تابلو را می گیرد. این تابلو باید شاهکار او بشود!

قلم موهایش را بعد از تمیز کردن با دستمال، در شیشه ای که قبلآ مربا، ولی حالا در آن مواد تمیز کننده بود گذاشت. کمی دور ایستاد و به ستاره زل زد. لبخندی به رضایت زد و از اتاق بیرون رفت.

لباس اش را عوض کرد و از خونه بیرون زد. امروز باید هرجوری بود، عکاسی را که به او معرفی کرده بودند، می دید. بعد هم برای سفارش غذا به رستورانی که قبلآ غذاهایش را در یک مهمانی خورده بود می رفت و ترتیبش را می داد. می خواست تا آنجایی که بشود زحمت مادرش را کم کند. چون در حال حاضر هم زحمت های او کم نبود، بخاطر اینکه مهمانی در خانه ی خودشان و سالن بزرگ پذیراییشان برگزار می شد. بعد برای سفارش کیک، باید به قنادی محل می رفت و بعد از ظهر هم قرار بود با محبوبه و افسانه جمع بشوند و سی دی های شاد انتخاب کنند.


 

ناتمام...

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین 1396ساعت 01:28  توسط نسرین  |  نظرات (0)