X
تبلیغات
زولا
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

رویا آنروز هم نتوانست عکاس پیدا کند. اما دیگر مثل قبل در فکرش نبود. محبوبه زنگ زد و پرسید:

- رویا جون هنوز باید لباس مبدل بپوشیم؟ نمیشه استثنا قائل بشی؟

- نه محبوب، فکرتو بکار بنداز و به شکل یکی دیگه دربیا. خوب نیست همه با لباس مبدل بیان و تو نه!

محبوبه گله کرد:

- مثل اینکه همه چیز این پارتی تو می خواد برای من سخت بشه.

- منظورت چیه؟

محبوبه با زاری گفت:

- من هنوز نمی دونم چی برات بخرم.

رویا خندید و گفت:

- من جای تو بودم یه کار خنده دار می کردم.

- مثلآ چی؟

- مثلآ یه قلاده می خریدم...  یا یه تکه چوب خشک میذاشتم تو یه قوطی قشنگ و می آوردم!

محبوبه شاکی شد که:

- می خوای جلوی همه آبروم بره؟

- دیوونه ما دوستیم، هر چی از تو برام عزیزه.

- رویا تو رو خدا برادرم رو هم دعوت کن که من هم از نظر لباس زودتر تصمیم بگیرم و هم هدیه ی تولدت!

- هر کی رو می خوای همرات بیار، فقط اینقدر سخت نگیر! من می خوام تو جشن تولدم شریک باشی، برام مهم نیست هدیه برام بیاری یا نه!

محبوبه از خوشحالی جیغی کشید که سعید در اتاق نیمه بازش را بازتر کرد و با شیطنت پرسید:

- چی شد!؟...شوهر برات پیدا شد؟

محبوبه قبل از اینکه گوشی را بگذارد به او گفت:

- رویا برای تولدش دعوتت کرده و باید با هم لباس مبدل بپوشیم... رویا جون سعید از دعوتت تشکر می کنه و میگه حتمآ میام!... من دیگه باید برم، قربونت، خداحافظ!

و بلافاصله گوشی را گذاشت و به چهره ی شوکه شده ی سعید نگاه کرد و خندید:

- آخ جوون!حالا دیگه هم برای هدیه گرفتن راحت می شم هم برای انتخاب لباس!... چی بپوشیم سعید؟ چی هدیه بخریم؟ بازم میگی انگشتر بدلی براش ببریم؟

سعید با خشم گفت:

- خیلی بدجنسی، یکی طلبت.

محبوبه با خوشحالی خندید و گفت:

- من لباسهامونو تهیه می کنم تو هدیه رو. خوبه؟

- دوتا ماسک می خریم و با لباس عادی می ریم.

محبوبه با التماس گفت:

- نه! تو رو خدا بیا سعی کنیم یه شب خوب و بیاد موندنی واسه خودمون درست کنیم. تو دوست داری زورو بشی یا سوپرمن؟... یا... چی؟

سعید با بی حوصلگی جواب داد:

- روش فکر می کنم و بهت می گم... جشن تولد کی هست؟

- بیست روز دیگه!

سعید مکث ی کرد و با خنده گفت:

- پس من نوزده روز دیگه بهت جواب بدم خوبه دیگه؟

محبوبه چشمهایش را گشاد کرد و با زاری گفت:

- به جون مامان اگه تا فردا نگی، خودم انتخاب می کنم چی باید بپوشی.

سعید که داشت از اتاق بیرون می رفت، برگشت و با کنجکاوی پرسید:

- گفتی کی؟

- بیست روز دیگه.

- من این دوستت رو دیدم؟

محبوبه با خونسردی جواب داد:

- رویا رو؟... نه! ولی مطمئنم وقتی ببینیش ازش خوش ات میاد. از اون خوشگلایه دوست داشتنیه.

سعید بخاطر حدسی که زده بود هیجان زده و با کنجکاوی پرسید:

- عکسشو داری؟

محبوبه با تعجب پرسید:

- معلومه که دارم. واسه چی می پرسی؟

سعید که کمی شک کرده بود که رویا همان دختریست که روز و شب اش را یکی کرده، نه چندان صادقانه جواب داد:

- اگه ببینمش می تونم براش راحت تر هدیه بخرم!... او منو دیده؟

- از کجا ببینه؟... ولی اونروز ماشینتو دم در خونه دید و خوشش اومد!

محبوبه کیف پولی اش را درآورد و عکس سه نفری خودش، رویا و افسانه را که هر سه مشابه اش را داشتند، نشان سعید داد.

سعید روی تخت نشست. خودش بود! دنیا اینقدر کوچک بود؟!... اما خیلی زود بر خودش مسلط شد و گفت:

- دقیقآ می دونم چی براش بخرم، خیالت راحت باشه... اینو جدی می گم.

- خوشگله، نه؟

سعید نگاهی به او کرد و بجای جواب، به او لبخندی تحویل داد و رفت.

سعید همیشه به یک چیز اعتقاد مبرم داشت، نشانه ها! و دوست بودن خواهرش با دختری که دل از او برده بود، برای او یک نشانه بود!

آن روز با اشتیاق به مغازه رفت و اولین کاری که کرد، فرستادن همان اولین طرح که بشکل شاخه ی درخت انگور بود را با یک ایمیل کوتاه برای جواهر سازش، آقای یاوری فرستاد و سفارش کرد که ظریف ترین کارش را تحویل او بدهد. او خواست که انگور را از یاقوت بسازد، برگها را رنگینه ی سبز و طلا حتمآ زرد باشد. او دو بار تآکید کرد که گردنبند باید برای دو هفته ی دیگر آماده باشد.

نمی خواست بدقولی دو سه روزه ی معمول آقای یاوری، تمام نقشه های شیرینش را بر هم بزند! باید همه ی حرکت هایش بجا و سنجیده باشد تا بتواند رویای زندگی اش را به حقیقت نزدیک کند.


ناتمام...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین 1396ساعت 01:11  توسط نسرین  |  نظرات (0)