X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

رویا به افسانه زنگ زد و با صدای دلخوری گفت:

- افسانه جون من یه ذره از دست محبوب دلخورم ولی نمی خوام قضاوت بیجا کرده باشم و بیخودی با سوالم اذیتش کنم. تو می تونی کمکم کنی؟

افسانه با کنجکاوی پرسید:

- بگو ببینم چی شده؟!

- یادته اونروز محبوب گفت برادرش چون یه جای دیگه دعوته نمی تونه بیاد تولد من واسه عکس برداری؟

- آره.

- اگه بمن روراست گفته بود برادرش نمی خواد عکس بگیره برام مهم نبود ولی نمی دونم چرا خودشو مجبور دیده به من دروغ بگه. مگه من او رو زیر فشار گذاشتم؟

افسانه تو حرف رویا پرید و گفت:

- هی هی! صبر کن ببینم چی شد؟ من نمی فهمم.

- خب واسه اینکه صبر نمی کنی ببینی چی می خوام بهت بگم! امروز به من تلفنی میگه برادرمو هم دعوت کن تا من راحت تر بیام تولدت!... می دونی منظورم چیه؟... اگه برادرش جای دیگه دعوت بود، حالا چطوری می خواد بیاد؟ دارم فکر می کنم شاید برادرش واسه عکس گرفتن پول خواسته و محبوب دیوونه روش نشده به من بگه.

- نه بابا. اونا وضعشون همیشه طوری بوده که پول براشون ارزش نداره. اونم تو مرام دوستی. بخصوص سعید... او سرش هم مال خودش نیست! خیلی دست و دلبازه.

- پس چرا اینجوری کرد؟

- نمی دونم. می خوای ته و توشو برات دربیارم؟

رویا کمی من و من کرد و گفت:

- نمی دونم... من از روراستی محبوب خوشم نیومد چرا همین کار رو با او بکنم؟

- اینم حرفیه... نباید بذاریم هیچی بین ما سه تا بوجود بیاد و فاصله بندازه. پس خودت بهش زنگ بزن و ببین جریان چی بوده.

- واسه اینکه یادش بدم باید با من روراست و راحت باشه، بیا یه قرار بذاریم برای امروز عصر و رو در رو ازش بپرسم. تا دیگه او باشه به من رودربایستی نکنه.

- باشه. ساعت شش، تو کافی شاپ همیشگی. بعدشم میریم یه گشتی تو مرکز خرید می زنیم. نه من و نه محبوب هنوز ماسک نخریدیم.

- پس می بینمت. من الآن زنگ می زنم به محبوب.


                                                      ***


سر ساعت شش بود که هر سه دوست سر میز نشستند. رویا بدون مقدمه چینی، رو به محبوبه کرد و پرسید:

- محبوب؟ از کی تا حالا من و تو نباید با هم راحت حرف بزنیم؟

محبوبه جا خورد و با خنده گفت:

- منظورت چیه؟

- اگه برادرت یه جای دیگه مهمونه، چرا حالا ازم می خوای دعوتش کنم؟

محبوبه سرخ شد و دست گذاشت رو دست رویا و گفت:

- تو رو خدا ازم ناراحت نشو.نمی دونستم چطوری بهت بگم سعید قبول نکرده عکس بگیره.

رویا مستقیم به چشم های محبوبه نگاه کرد و گفت:

- با زبون فارسی... دفه ی آخرت باشه این کار رو با من کردی.

محبوب نفس عمیقی کشید و گفت:

- قول میدم... از دستم دلخور نباش تو رو خدا.

با آمدن گارسن، رشته ی حرف عوض شد و دیگر حتا رویا نتوانست بپرسد چرا اصرار دارد برادرش در جشن شرکت کند؟ و بعد به مغازه ای که مخصوص لباس های بالماسکه بود رفتند.

محبوبه لباس "سفید برفی" را انتخاب کرد ولی نمی دانست سعید می خواهد به چه شکل چه شخصیتی بیاید؟ این بود که به او تلفن کرد:

- سعید من سفید برفی شدم، تو می خوای چی باشی؟ چی برات بخرم؟

- واسه من فقط یه ماسک چشم، با یه تاج شاهزاده ای بخر. می خوام اون کت و شلوار ایتالیاییمو بپوشم...یادت باشه ماسک حتمآ سیاه باشه.

محبوبه خندید و گفت:

- اونوقت اگه تو بشی شاهزاده ای که سفید برفی رو می بوسه و بیدار می کنه، دیگه کسی طرف من نمیاد داداشی!

- غصه نخور، من فقط تا دم در با تو میام. اونجا ازت جدا می ایستم تا شاهزاده ی خوابهای طلاییت بیاد سراغت!

محبوبه خیلی شنگول با او خداحافظی کرد و رفت تا به دوستانش که در اتاق پرو بودند، ملحق شد.


***


صبح فردای آنروز، سعید با اطمینان این حس که رویا می آید، ربع ساعت دیرتر به مغازه رفت. دلش می خواست آن روز، او باشد که رویا را مشتاق دیدارشان ببیند! اما اینطور نشد. نزدیک های ظهر بود که او در رو باز کرد و به درون آمد:

- سلام، خسته نباشین!

سعید با ظاهری خونسرد جواب داد:

- سلام. تشکر... حال شما چطوره؟

رویا با لبخندی جواب داد:

- خوبم... خبری شد؟

- اگه منظورتون طرح جدیده، باید بگم متاسفانه نه! ولی دارم روش کار می کنم... اگه این جمعه بیای تا با هم بریم به یه جای خوب، قول می دم غوره ها رو انگور کنم و یه کار ظریف و خوب تحویلت بدم!

- این جای خوب کجاست که غوره رو انگور می کنه؟

- یه دشت به وسعت آسمون.

- نمی دونم می تونم بیام یا نه؟

- چرا نه؟ برای دو سه ساعت با هم باشیم... من خیلی دلم می خواد تو رو بهتر بشناسم.

رویا صادقانه جواب داد:

- سعی خودمو می کنم... بهتره دیگه برم، خدافظ.

سعید فکری کرد و گفت:

- نمی تونی زنگ بزنی خونه و بگی داری با دوستت می ری ناهار رو بیرون بخوری؟

رویا فکری کرد و با شیطنت گفت:

- مامان می پرسه با کدوم دوستت؟

سعید خندید و گفت:

- بگو اسمشو نمی دونم.

- نمی شه. او تمام دوستای منو می شناسه... ولی چون این روزا همش با دوتا از دوستای صمیمیم هستم، ممکنه نپرسه و فکر کنه با اونام. فقط باید به اوندوستام هم بگم که سه نکنن.

- پس مسئله حل شد... فقط اگه اشکالی نداره با ماشین تو بریم.

- چرا؟

- چون به نفع خودته.

رویا ابروهاشو بالا انداخت و پرسید:

- نفعش کجاست؟

- ماشین من تو گاراژه و امن. ولی ماشین تو کنار خیابونه و هر آن ممکنه بچه های تخص خط خطیش کنند... تازه، ماشین تو آماده برای رفتن تو جاده است!

رویا قبول کرد و مبایلش را از کیف بیرون آورد.


                                                           ***

یک ساعت بعد، سعید و رویا در رستورانی نشسته و مشغول حرف زدن و منتظر آماده شدن ناهارشان بودند.

ولی هیچ کدام به فکر گرسنگی و غذا نبودند!

آن روز تا عصر با هم بودند.سعید فهمید که رویا علاقه ی زیادی به ستاره ها دارد و گل آقتاب گردان. او دانست که او اولین دوست پسر رویاست و امروز بخاطر اینکه به مادرش نگفته که دارد با او بیرون میرود، وجدان درد گرفته!

رویا فهمید که سعید قبل از او دوست دخترای زیادی داشته و کشف کرد که سعید عاشق طبیعت است. هر وقت از روزگار ماشینی دلگیر و خسته می شود، به طبیعت رو می آورد. جاهایی را بلد هست که دیگران از وجودشان هم خبر ندارند! دلتنگی هایش را با کوهپیمایی از مغز و بدنش دور می کند و دلش می خواهد روزی بتواند شروع کند به دنیا را گشتن و بلاخره اینکه عاشق ماشین های کورسی است.

سعید فهمید که رویا بهترین شنونده ایست که می تواند ساعت ها با او راحت حرف بزند و این راحت بودن برایش تازگی داشت. او مثل گلبرگی، پاک و زیبا بود و سعید هر چی می گذشت، بیشتر شیفته ی او می شد.

بعد از دو ـ سه ساعتی با هم بودن،با خنده و شوخی، سوار ماشین شدند و به طرف مرکز خرید ی که مغازه ی سعید در آن بود رفتند. رویا سعید را پیاده کرد و قرار شد فردا صبح برگردد تا تصمیم بگیرند برای گردنبند چکار کنند!


ناتمام...

+ نوشته شده در  سه‌شنبه 8 فروردین 1396ساعت 01:04  توسط نسرین  |  نظرات (0)