تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

وقتی سعید به خانه رسید، خیلی دلش می خواست هزار سوال ی که درمورد رویا داشت را از محبوبه بکند، ولی اگر او به رویا لو می داد، تمام نقشه هایش به هم می خوردند. پس به سراغ نت رفت و تا می توانست از ستاره ها اطلاع جمع کرد. عکس های زیبایی که موقع شب گرفته بودند را دید و فکر کرد که چطور تا بحال اینهمه زیبایی را سرسری رد کرده و به آنها توجه ای نداشته!

فردای آن روز وقتی به مغازه رفت، آقای یاوری را در انتظار خودش دید. داشت با او سلام و علیک می کرد و دست می داد که متوجه کاغذ سفیدی روی شیشه ی مغازه ی محمود شد:


به علت گرفتاری خانوادگی، امروز عصر مغازه تعطیل می باشد"


با تعجب و نگرانی، به آقای یاوری تعارف کرد و داخل شدند. در را باز گذاشت تا هوای داخل مغازه عوض بشود و پرسید:

- ایمیل و سفارش گردنبند به دستتون رسید؟

- آره.

- خواهش می کنم سر وقت حاضرش کنید چون برای یکی از دوستان نزدیکم هست که خیلی روم حساب کرده.

- خیالتون جمع باشه. اومدم که بگم من ده روز دیگه، واسه دو هفته دارم می رم مسافرت. ولی قبل از رفتن حتمآ گردنبند را حاضر می کنم. منتها یه مقدار بدل برام اومده که آب طلا کاری شده و کارای ظریفی اند. گفتم نشونتون بدم ، شاید بپسندید.

- ببینم.

وقتی کیف سامسونتش را باز کرد و آنها را به او نشان داد، سعید چشمش به یک ستاره افتاد که مدال گردنبند بود. آن را برداشت. آقای یاوری گفت:

- از اون همون یکیه. ولی اگه زود فروش رفت، می تونید با خیال راحت به مشتری هاتون بگید که رنگهای آبی و صورتی شم میاد.

- فکر نمی کنم رنگای دیگه اش قشنگ باشند. همین الماسی خوبه... من این یکی رو بر می دارم و الآن پولشو می دم.

تا او از مغازه بیرون رفت، شماره مبایل محمود را گرفت:

- سلام محمود. چی شده!؟ نگرانم کردی.

- خوبم.

- تو تا حالا تو هر وضعیتی گیر کردی، در مغازه تو نبستی. حالا می خوای باور کنم که خوبی؟

- خودم خوبم ولی خانمم خوب نیست.

- چی شده؟ دقمرگم می کنی تا حرف بزنی ها.

محمود با بغض گفت:

- امروز ظهر که رفتم خونه، دیدم کف آشپزخونه دمر افتاده و دخترم هم نشسته پهلوش و گریه می کنه. دنیا برام سیاه شد سعید... فهمیدم خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم دوستش دارم.

رسوندمش بیمارستان و تا حالا هم از پهلوش جم نخوردم. گویا یه سکته خفیف بوده که دکترا می گن بخیر گذشته.

- این یادداشت رو کی نوشته برات رو شیشه مغازه؟

- زنگ زدم به تو برنداشتی، از برادر زنم خواستم بیاد بنویسه و بچسبونه اونجا... هیچی دیگه برام مهم نیست سعید. فقط می خوام یه شروع جدید داشته باشم. می خوام قدر داشته هامو بهتر و بیشتر بدونم. می خوام با هر چی تو دستمه زندگی رو بهترش کنم و بسازم ... تغییر بدم... تنوع بدم... چه می دونم؟ فقط می دونم این اتفاق برام یه زنگ هشیاری و هشدار بود.

- مواظب خودت باش. اگه خواستی فردا رو هم پیش همسرت بمونی، کلید رو بفرست برام تا مغازه تو باز کنم.

- ممنون! ولی اگه نتونم بیام، نمی رسم کلید رو هم بیارم... راستش دیگه برام هم مهم نیست...فقط اگه دیدم نمی تونم تنهاش بذارم، بهت زنگ می زنم تا یادداشت رو عوض کنی.

- بهرحال هر کاری داشتی روم حساب کن.

- قربونت.

سعید گوشی را گذاشت و بفکر رفت.خوشحال بود که آن حرف در مورد بی رنگ شدن عشق فقط یک سخنرانی از روی یکنواختی گذر زندگیشان بوده...

عشق نجات پیدا کرده بود!


***


رویا به خانه رفت. احساس بدی داشت که به مادرش راستش را نگفته است. در را با کلید آرام باز کرد و پاورچین پاورچین به اتاق خودش رفت. مادر و پدرش هر دو خواب بودند!

در اتاق را بست و روی تختخوابش افتاد... داشت چه اتفاقی می افتاد؟! این مرد می توانست در آینده ی او نقش ی داشته باشد؟ ماندنی بود؟ آیا او ارزش اینکه او بخاطرش دروغ بگوید را داشت؟ ووو...

باید با یکی حرف می زد، افسانه یا محبوبه؟

افسانه را گرفت، گوشی اش خاموش بود " در دسترس نمی باشد" شماره ی محبوبه را که گرفت، فوری جواب داد:

- سلام خانمی. خوش گذشت؟

- سلام محبوب... خوش گذشت ولی الآن حالم خوب نیست!

- چرا؟

- وجدانم درد می کنه!

محبوب خندید و پرسید:

- مگه چیکار کردی شیطون؟

- بخاطر دروغی که به مامان گفتم.

- دروغ نگفتی!

- راستشم نگفتم. اگه او می دونست دارم با یه پسر میرم، شاید می گفت نه!

- حالا به خودت زهرش نکن. افی چی می گه؟

- در دسترس نمی باشد!

محبوبه خندید و گفت:

- ای لعنت به این در دسترس نمی باشدا... من میگم برو یه دوش بگیر و تصمیم بگیر دیگه بهش دروغ نگی تا حالت خوب بشه.

- به مامان بگم؟

- تو که خیلی به مامانت نزدیک و صمیمی هستی، چرا نه؟

- صبر می کنم تا با افسانه هم مشورت کنم و بعد تصمیم بگیرم.

- حالا بگو ببینم کجا رفتید؟

رویا با بیحوصلگی گفت:

- بعدآ مفصل واسه دوتاتون تعریف می کنم. خوب بود. پسر مودب، نجیب و مغروریه. می دونی که من خیلی به این چیزا اهمیت می دم. از اونایی که شنیدم پسرا زودی دستشونو آزاد می کنن و زودی با دخترا تو همون جلسه ی اول دختر خاله _ پسر خاله میشن، نیست. او از اون دسته ای بود که به دخترا احترام میذارن... راستش ازش خیلی خوشم میاد... مدام دارم بهش فکر می کنم... تو می گی من عاشق شدم؟

محبوبه با شک گفت:

- نمی دونم والا! منم مثل تو هنوز تجربه شو ندارم... البته شاید الآن تو داری تجربه اش می کنی!

با صدای تلنگر زدن به در اتاق رویا، آنها خداحافظی کردند و رویا با یک حالت گناهکارانه، به مادرش سلام کرد!


***


سر ساعت شش، افسانه و محبوبه به کافه تریا رسیدند. با تعجب دیدند که رویا نشسته و دارد ناخن هایش را می جود و آرایش نامرتبی دارد. چیزی که هیچوقت در او سراغ نکرده بودند. او کم و ملایم آرایش می کرد ولی همیشه مرتب بود.

محبوبه با نگرانی پرسید:

- تو چت شده دختر؟ انگار جن زده ها شدی!

افسانه برای دلداری دادن گفت:

- هر چی باشه، درست میشه. کدوم کار دنیا بوده که تا بحال یه جور مونده باشه؟ بگو ببینم خانمی، چی شده؟

اشک توی چشمای رویا پر شد و گفت:

- اولین باره که دارم چیزی رو از مامانم قایم می کنم و این موضوع داره خفه ام می کنه!

افسانه فورآ گفت:

- خب بهش بگو!

- نمی تونم بگم بهش دروغ گفتم.

محبوبه خونسرد گفت:

- من اینجور موقع ها خودمو تنبیه می کنم و راحت می شم.

رویا مستآصل پرسید:

- چطوری؟

- دیگه اون کار رو نمی کنم. البته حالا دیگه یاد گرفتم که قبل از اینکه کاری رو بکنم به این فکر کنم که اگه به مامانم بگم، چه عکس العملی نشون می ده. اگه واکنشش بد بود، اون کار رو محاله انجام بدم. دیگه به تنبیه کردن هم نمی کشه.

رویا کمی فکر کرد و گفت:

- بد فکری نیست... ولی اونوقت دیگه او رو نبینم؟ فکر دیدنش برام شده اولین دلیل بیدار شدنم! ولی مثل اینکه مجبورم همین کاری رو که تو میگی بکنم.

محبوبه با دلخوری پرسید:

- یعنی می خوای عشقی که بهت رو کرده رو از زندگیت بکنی بیرون دیوونه؟

رویا با ناچاری جواب داد:

- مجبورم. راه دیگه ای نیست!

محبوبه مثل بادکنکی که بادش را بکشند نفسی کشید و عقب نشست:

- باورم نمیشه...

رویا با ناخن روی میز خط ی کشید و گفت:

- خودمم باورم نمیشه ولی تو نمی دونی چقدر وجدانم ناراحته.

محبوبه گفت:

- یه کم روش بیشتر فکر کن، شاید به این نتیجه برسی که دوستانه قضیه رو به مامانت بگی و او رو هم از دست ندی.

رویا با اطمینان گفت:

- یعنی یه خط قرمز بکشم رو همه ی چیزایی که با اطمینان گفتم و بهشون وعده دادم؟... نه!...اصلآ می دونید چیه؟ برای عاشق شدن خیلی زوده. تازه هجده سالمه، حالا حالاها برای عشق و عاشقی وقت دارم. من نباید بخاطر یه نفر دیگه نقشه هایی که برای آینده ام ریختم رو خراب کنم.

افسانه به آرامی پیشنهاد داد:

- ولی می تونی عوضشون کنی.

گارسن برای دفعه ی سوم به سر میزشان آمد. رویا بدون اینکه از کسی بپرسه گفت:

- سه تا بستنی تمشکی لطفآ.

و بعد سرش را در دستانش گرفت و تآکید کرد:

- نه افسانه! می دونم این تصمیم ام درسته. باید شما دوتا پشتم وایسید و تشویقم کنید. فقط همین!

محبوبه که از همه حساس تر بود، با تاسف پرسید:

- پس اون پسر بیچاره چی میشه؟ لااقل خبرش می کنی که چه تصمیمی گرفتی؟ یا بهش نمی گی که همه چی رو می خوای تموم کنی؟

افسانه رو به او کرد و گفت:

- انگار نشنیدی رویا چی ازمون خواستا! ما نظرمونو بهش گفتیم و او تصمیم گرفت کاری که خودش فکر می کنه درسته رو انجام بده. ما فقط نباید یه مدتی رویا رو تنها بذاریم تا این احساس از سر قشنگش بره بیرون... همین!

رویا تآیید کرد:

- راست میگه... خیلی نامردیه که بی خبر ول کنم. فردا صبح میرم و بهش می گم که نمی خوام این رابطه ادامه داشته باشه.تو عهد بوق که زندگی نمی کنیم. یه مشت آدمای روشنفکریم خیر سرمون. باهاش خداحافظی می کنم و می گم رابطه ی ما به جایی نمی رسه. ما رو بخیر و شما رو به سلامت! بعدشم از در میام بیرون و تمام!؟

افسانه با تردید گفت:

- به همین راحتی!

محبوبه قاشق بستنی را در دهانش فرو کرد و پرسید:

- و اگه او قبول نکرد؟... وای میسی که مجابش کنی؟

افسانه بجای رویا جواب داد:

- رویا مجبور نیست چیزی رو براش توضیح بده. این دیگه مشکل خودشه اگه نخواد قبول کنه. بخصوص اگه اینقده خودخواه باشه که نخواد شرایط رویا رو در نظر بگیره.

رویا با اطمینان گفت:

- بخاطر همینه که مطمئنم قبول می کنه و دوستانه از هم خداحافظی می کنیم.


***


وقتی فردا صبح، رویا در مغازه را باز کرد. دو دختر داشتند برای سعید عشوه می آمدند ولی او آنها را تحویل نمی گرفت.

وقتی چشمش به رویا خورد، بدون اینکه شادی دیدن او را پنهان کند، رو به او گفت:

- به به! سلام!

رویا از برخورد او خوشش آمد، اما خیلی زود بر خودش مسلط شد و جواب داد:

- سلام.

دخترها بیرون رفتند و رویا با سعید تنها ماند. سعید گفت:

- صبحم بخیر شد!

رویا با شیطنت پرسید:

- با مشتری هایی که اینجا بودن؟

- نه! با دیدن ستاره ای که دیگه روز و شب برام روشنه.

رویا نمی خواست طولانی آنجا بماند تا سعید وقت برای حرف زدن داشته باشد، نمی خواست هیچ چیز باعث بشود که این رابطه را تمام نکند:

- اومدم ازت خداحافظی کنم. دیگه برام مقدور نیست تو رو ببینم. چون نقشه های دیگه ای برای زندگیم دارم و نمی خوام ازشون بگذرم یا تغییرشون بدم.

سعید که منتظر شنیدن این حرفها نبود با تعجب اما خونسرد پرسید:

- مطمئنی نمی تونیم کمک هم باشیم برای رسیدن به هدفهامون؟

رویا همینطور که چشم هایش به روی ویترین بود جواب داد:

- من فکر می کنم این جور رابطه ها برای من زوده، می دونی؟... من قبل از داشتن یه رابطه ی جدی، خیلی کارها باید بکنم... نه! برای من خیلی زوده. من دیگه باید برم. فقط اومدم خداحافظی کنم. فکر کردم درست نیست بی خبر غیبم بزنه.

سعید کلید جعبه ای که در دیوار جاسازی شده بود را در آورد و همینطور که داشت آن را با عجله باز می کرد گفت:

- پس لطفآ یه دقیقه صبر کن!

و ستاره ای که روز پیش خریده بود را درآورد و درون زنجیر ظریفی کرد و گفت:

- این ستاره رو بیاد تو خریدم و تو باید قبولش کنی.

- چرا باید؟

- بجای این بلایی که داری سرم میاری باید اینو قبول کنی و یه قول بهم بدی.

رویا با تعجب پرسید:

- قول چی؟

- اگه تا یه ماه دیگه یه نشونه دیدی که معلوم کرد من و تو باز هم یه جا با هم قرار می گیریم، باید یه شانس دیگه به من بدی که بهت ثابت کنم مردی که عاشق واقعیه، نه تنها میذاره که اون زن به خواسته هاش برسه، بلکه کمکش هم می کنه.

که بدونی وقتی مردی دل زنی رو بخواد بدست بیاره، تا به دستش نیاره، هیچ چیز و هیچ کسی نمی تونه مانعش بشه.همینطور که اگه خواست بره، هیچی و هیشکی نمی تونه جلوشو بگیره.

رویا جعبه رو گرفت و نگاهی به گردنبند کرد.تشکر کرد و به طرف در رفت. سعید گفت:

- قول؟

رویا برگشت و با لبخند تلخی گفت:

- قول!

و از در مغازه با دلی گرفته بیرون رفت...



***


این داستان سیزده قسمت است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین 1396ساعت 01:07  توسط نسرین  |  نظرات (1)