تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

وقتی سعید همه چیز را برای محمود تعریف کرد، منتظر ماند تا ببیند دوستش چه نظری دارد. محمود آهی کشید و گفت:

-چرا اصرار داری وقتی نمی تونه باهات باشه؟ مگه عاشقش نیستی؟

سعید خندید و گفت:

- چون عاشقشم می خوام مال من باشه مرد مومن!

- نه سعید. این عشق نیست. تو عشق، احساس مالکیت کردن یعنی قفل و زنجیر. یعنی اسارت.یعنی کشتن عشق با دستای خودت!

سعید با تعجب پرسید:

- یعنی تو می گی عاشقش باشم ولی بذارم مال یکی دیگه باشه؟

- همین دیگه! بازم میگی مال من. تو باید بذاری عشق رها باشه تا خودش انتخاب کنه که کجا و با کی پرواز کنه. تو نمی تونی واسه عشق تکلیف معلوم کنی.

- پس حساب دل من چی میشه؟

- هیچی، عاشق می مونه.

سعید سرش را تکان داد و گفت:

- نُچ...قبول ندارم. من رویا رو از دست نمی دم. او دختریه که می تونه تمام لذات دنیا رو به من بده و من می تونم خوشبختش کنم. می تونم تمام شادیهای دنیا رو به پاش بریزم.

محمود در حالیکه راهی خانه بود گفت:

- تو رویا رو از دست نمی دی، رویای تو، تو رو از دست می ده. دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره!

سعید پرسید:

- حالا کجا داری میری؟ هنوز که یک نشده.

- خونه ی مادرزنم. فعلآ اونجا موندگار شدیم تا همسری تنها نباشه و حالش کاملا خوب بشه. هم او می ترسه تنها بمونه خونه و هم من.

- اونوقت واسه من سخنرانی می کنی!

- سخنرانی نکردم خره. زندگی ما فقط یه چی کم داره و اونم تنوعه که اون اضافه بشه و سفرهای هرازگاهی، برمی گردیم به روزای خوش اول زندگیمون. قراره از این ببعد، گاهی بچه مونو بذاریم پیش مادر من یا او و شب برای خودمون سینما و بیرون بریم. واسه هم هر از گاهی کادو بخریم و...

رو حرفام فکر کن تا بفهمی چی می گم. اونی که تو می خوایش، تو رو نمی خواد. حالا به هر دلیلی. تو باید به خواسته ی او احترام بذاری و بهش اعتماد کنی که تصمیم درست رو واسه زندگیش گرفته. عشق بدون احترام و اعتماد یعنی کشک! همین!... یا علی.

سعید ماند و یک عالمه فکر و خیال. چکار باید می کرد؟ بقیه ی نقشه اش را عملی می کرد، یا قید همه چیز را می زد؟ می توانست؟...

"نه! باید تلاشمو بکنم تا بعد پشیمون نشم..."

 

***

روزها گذشت، اما حال و روز رویا تغییری نکرد. از بیخوابی، زیر چشمهایش گود افتاده بود و ساعتی نبود که به سعید فکر نکند. بارها خواست به بهانه ی گردنبند انگور به او سر بزند، اما می دانست سعید می فهمد که گردنبند بهانه ای بیش نیست!

افسانه و محبوبه او را تنها نمی گذاشتند و هر روز به درد و دلهایش گوش می کردند. گاهی ساکت می ماندند و گاهی اگر کاری بنظرشان می رسید می کردند تا او حواسش پرت بشود و سعید را فراموش کند. اما رویا فقط یک تغییر کرده بود، حرف دلش را از همه پنهان می کرد! تا روز تولدش رسید.


***


محبوبه حسابی از صبح به خودش رسید و سر ناهار، رو به سعید کرد و گفت:

- هدیه چی خریدی سعید؟

- تو ماسک و تاج برام خریدی؟

محبوبه با تعجب گفت:

- هنوز ندیدیش؟ اونو ده روز بیشتره که گذاشتم رو میزت! یه تاج شاهی هم خریدم که خیلی طبیعی بنظر می رسه. میشی یه شاه درست و حسابی.

سعید با صدای آرومی پرسید:

- دوستت که تولدشه چی می پوشه؟

- به هیشکی نگفته تا سورپرایز بشه. اما افسانه کَت وومن میشه!

سعید خندید و گفت:

- با اون چشمایی که او داره، حسابی گربه هم میشه.

- آره، من بهش گفتم که فقط باید حسابی دور چشاشو سیاه کنه.

مادر گفت:

- شما جوونا هم بیکارید بخدا.

پدر قاشق را در خورشت خوری زد و گفت:

- بذار جوونی کنن خانم.

- کاریشون ندارم ولی آخه اینهمه وقت و هزینه واسه یه جشن تولد زیادیه.

سعید زودتر از سر میز بلند شد و از محبوبه پرسید:

- ساعت چند باید اونجا باشیم؟

- ساعت هفت.

سعید از مادرش بابت غذا تشکر کرد و گفت:

- من نُه و نیم میام خونه.

- خیلی دیره سعید!

- نمی تونم که زودتر از این مغازه رو ببندم.همینم خوشحال باش... اصلآ تو آدرس خونه شونو به من بده تا خودم بیام. تو هم با ماشین آژانس برو تا من بهت برسم.

محبوبه انگار ترقه ای روی آتش از جایش پرید و گفت:

- خودت می فهمی چی داری میگی؟ با این مو و آرایش، لباس سفید برفی بپوشم، سوار ماشین آژانس بشم و برم مهمونی؟

- با مانتو برو، لباستو ببر اونجا بپوش... نمی دونم. بهرحال نمی تونم مغازه رو زودتر از این ببندم. فقط تکلیف منو مشخص کن تا بدونم اگه خودت میری، من از در مغازه بیام.

محبوبه قاشقش را در پیشدستی گذاشت و با غیض گفت:

- چرا هیچ چی به این شازده نمی گید آخه!؟ با من قرار گذاشته و قول داده با هم بریم و بیایم، حالا میگه خودت برو!

سعید خیلی خونسرد جواب داد:

- میگی چیکار کنم؟

- مغازه رو یه شب تعطیل کنی که ورشکست نمی شی. درشو ببند و یه اطلاعیه بذار که: خریداران مشتاق که فقط همین امشب طالب خرید بنجل از مغازه ی فکسنی من هستید، بدانید و آگاه باشید که برای من یک موضوع خانوادگی...

سعید تو حرفش دوید و خونسرد و ریشخندانه گفت:

-خانوادگی نه، حیاتی!

پدر پادرمیانی کرد و رو به محبوبه گفت:

- خب نمی تونه در مغازه شو بروی مشتری ببنده، واسه کاسبیش خوب نیست... چرا منطقی فکر نمی کنی؟ اگه تو جای سعید بودی چکار می کردی؟

محبوبه اشکهایش پایین ریختند و گفت:

- شما همیشه طرف او رو می گیرید. به من بگید من چکار کنم؟ من از صبح تا حالا آرایشگاه بودم و کلی خرج کردم چون خاطرم جمع بوده که با ماشین برادرم میرم. حالا با این شکل و شمایل با تاکسی برم؟

مادرش که نگران خراب شدن آرایش او بود گفت:

- حالا گریه نکن تا راهی براش پیدا کنیم.افسانه نمی تونه بیاد دنبالت؟

محبوبه با دستمال سفره اش آروم زیر چشاشو تمیز کرد و گفت:

- نه! او هم داره با سه تای دیگه میره. تو ماشینشون واسه من جا نیست.

پدرش گفت:

- صبر کن ببینم من می تونم نرم سر کار و ببرمت... شما خانمها هم که همیشه اشکتون تو مشتتونه!

محبوبه با حاضرجوابی پرسید:

- باعثش کیه؟

سعید در چشمهای او خیره شد و آرام و به شوخی گفت:

- لابد مردای بیچاره!

- بیچاره ما که نمی تونیم هیچوقت رو حرف شما حساب کنیم.

بعد از تلفن پدر به شریکش، قرار شد که آنروز عصر او به سر کار نرود و محبوبه را برساند.بعد هم با همسرش برای یک ماشین سواری و خوردن شام بیرون بروند.

سعید با خیال راحت به اتاقش رفت و در را پشت سرش بست. امشب باید رویا را متقاعد کند که آنها متعلق به هم اند و باید با هم بمانند.حالا تا چه حد موفق می شد، دیگر خدا عالم بود.


ناتمام...

+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 10 فروردین 1396ساعت 01:34  توسط نسرین  |  نظرات (0)