X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

ساعت نه که شد، سعید کت خوش دوخت ایتالیاییش را پوشید و برای چهارمین بار جعبه ی محتوی گردنبند را بررسی کرد. بعد با رضایت لبخندی زد و به راه افتاد. حتی برای یک لحظه هم ناراحت نبود که امشب رویا نمی داند چه سورپرایزی در انتظار اوست. چون برای او، بودنش در تولد رویا نشانه نبود، اینکه ده سال می شد که خواهرش با او دوست بود و او مرتب به خانه شان می اومد و می رفت بود. اینکه یک روزی یک جای دیگری، باید سینه به سینه ی هم، با هم روبرو می شدند و عاشق.

ترافیک سنگین تهران باعث شد که ساعت از ده گذشته به آدرسی که محبوبه به او داده بود برسد. زنگ را فشرد و ماسک را به چهره زد.کسی از آنطرف آیفون پرسید:

- کیه؟

- سعید برادر محبوبه هستم.

- بفرمایید!

و با باز شدن در، خواست تاج را به سر بگذارد، ولی سخت اش بود. آن را با جعبه در دست گرفت و وارد شد. محبوبه با شتاب به استقبالش آمد و اول از هر چیز پرسید:

- کادو آوردی؟

- سلام بروی ماهت، چه خوشگل شدی امشب!

- تو رو خدا اذیت نکن، چیزی خریدی یا نه؟

- آره بابا.

- بده به من، اینقدر دیر اومدی که داره کادوها رو باز می کنه... بعدش شام می خوریم. ولی کیک خوشمزه ی شکلاتی رو از دست دادی.

- بیا! ... مهم نیست. دوستت کجاست؟

با جیغ زدن مهمانها برای دیدن کادویی، محبوبه فریاد کشید:

- اگه بیای جلوتر، همه رو می بینی. بعد از کادو باز کردنا به رویا معرفیت می کنم. بذار برم کادومون رو بدم... راستی چیه؟...وای... نکنه یکی از بنجلای مغازه رو بالاخره آوردی؟

و خواست در جعبه را باز بکند که سعید مانع شد و گفت:

- اگه بازش کنی دیگه باهات حرف نمی زنم. می خوام رویا و تو با هم سورپرایز بشید. قول می دم خیلی خوشش بیاد... شک ندارم از همه ی کادوها بیشتر دوستش داشته باشه.

محبوبه در چشم های سعید خیره شد و فهمید یکی از آن موقع هایی است که می تواند و باید به سعید اطمینان کند. گذشته از آن، دیگر برای هر کاری دیر بود و باید به انتخاب برادرش اطمینان می کرد. این دست گلی بود که خودش به آب داده بود!

سری به تایید تکان داد و به طرف رویا که آنشب خیلی خوشگل تر شده بود رفت. او زیر چلچلراغ وسط سالن بزرگ پذیرایی شان ایستاده بود. بقیه ی چراغها را موقع کیک بریدن و کادو باز کردن، بنا به خواست دوستی که فیلمبرداری می کرد، خاموش کرده بودند.

او مثل یاقوتی می درخشید و خوشحال بود. خیلی ملایم آرایش کرده بود و تنها زینت آلاتی که استفاده کرده بود، یک گردنبند ظریف با مدال ستاره بود!

محبوبه نزدیک رفت و جعبه را به دست رویا داد و گفت:

- از طرف من و برادرم سعید. تولدت هزار بار دیگه مبارک.

رویا با لبخندی از او تشکر کرد، یک طرف صورتش را بوسید و در تاریکی به دنبال برادر دوستش گشت. محبوبه به خیال اینکه سعید او را دنبال کرده، به پشت سرش نگاه کرد، ولی او اونجا نبود! محبوبه از روی ناچاری گفت:

- بعد از اینکه کادو ها رو باز کردی، او رو بهت معرفی می کنم. الآن نمی دونم تو تاریکی کجا غیبش زد!

رویا گفت:

- بهرحال از محبوبه و برادرش ممنونم بخاطر زحمتی که کشیدند. تا بعد شخصآ ازشون تشکر کنم.

همین موقع چشمش به روی جعبه افتاد که با خطی زیبا نوشته شده بود:

 

یک نشانه کافی است!

 

رویا با خواندن این جمله خشکش زد و بی اراده دنبال نویسنده در جمعیت گشت، اما صورت هیچکس را تشخیص نمی داد. مهمانها اصرار می کردند:

- باز کن دیگه دلمونو آب کردی!

- چرا معطلی؟

- نمی خوای نشون ما بدی؟

در جعبه را باز کرد و گردنبند را دید. بی اختیار دست دیگرش را روی قلبش گذاشت و با صدای آرومی که بزور شنیده می شد گفت:

- خدای من!

سرش را بالا آورد و مردی را دید که ماسک بر چشم، با یک تاج شاهزاده ای برسر، از میان جمعیت بیرون آمد و روبروی او ایستاد، دست او را گرفت و برای بوسه ای بر آن خم شد...



پایان


اکتبر  ۲۰۱۰

 


+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین 1396ساعت 01:37  توسط نسرین  |  نظرات (1)