X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

تندی باران شمال باعث شده بود روی آب نهر پریشان بشود. نیلوفرهای آبی به جنب و جوش در آمده بودند و درخت پیر، سعی می کرد شاخه هایش را رو به بالا ببرد تا شاید باز آسمان را ببیند. اما نمی شد...

با خودش فکر کرد: اشکالی ندارد! همین که باران را روی شانه های بزرگم حس کنم، کافیست... از کافی بالاتر، محشر است.

نیلوفر کوچک آبی که تازه بدنیا آمده بود این حرف را شنید و روی دامنش نوشت: درس امروز نشانه هاست. فرعی ها را دریاب اما اصل را هم از یاد نبر.

بوته ی تمشک کنار رود خندید و ماهی ها زیر آب شروع به رقصیدن کردند... 

نیلوفر کوچک، به شکوفایی رسیده بود! 


برچسب‌ها: حاشیه ها و لحظه ها
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت 1396ساعت 03:46  توسط نسرین  |  نظرات (1)