تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

منیر فکر می کرد سه ساعتی از رفتن مراد گذشته اما عقربه های ساعت فقط نیم ساعت به تنبلی رفته بودند جلو!

اخمی به ساعت بی ریخت روی دیوار کرد و گفت: ای بمیری نکبت!

که چشمش به گوشه ی دیوار و تارهای عنکبوت افتاد. بلند شد و رفت جاروی دسته بلند حیاط را آورد و تارها را به موهای بلند جارو کشید. جارو را از در به حیاط پرت کرد و به اتاق برگشت. 

نگاهی به گوشه ی دیوار کرد و دید که جارو یک خط بزرگ روی دیوار نقش انداخته... خوب که به آن خیره شد، یک چشم بزرگ روی دیوار و جای خط باز شد و به او زل زد... بدون اینکه از جایش تکان بخورد، بدون زدن پلک نگاهش کرد. اما چشم از او سمج تر بود!

منیر زیر چشمی به ساعت منفور نگاه کرد. انگار انتظار داشت ساعت کاری کند، اما ساعت فقط با ناز و ادا یکی از عقربه هایش را با سر و صدا تکان داد و گفت: تیک، تاک!

منیر دوباره به چشم دیوار نگاه کرد. هنوز آنجا بود و گویی خیال رفتن نداشت... دیوار بغلی از دیوار اولی تقلید کرد و دیوار بعدی و بعدی!

جیرجیرک ها حیاط را روی سرشان گذاشته بودند، معلوم نبود عروسی دارند یا عزا؟

 جاروی دسته بلند  روی کاشی های حیاط خوابیده بود و ماهی ها توی حوض به دنبال هم گذاشته بودند.

منیر می دانست تا غروب که مراد بیاید، چشم  های دیوارها دست از سر او بر نمی دارند و ساعت بدترکیب روی دیوار، فقط هر از گاهی ناله می کند: تیک، تاک! 


جیر جیرکها یک آن ساکت نمی شدند و مدام جیغ می زدند...



برچسب‌ها: سوررئال ها
+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 28 اردیبهشت 1396ساعت 06:06  توسط نسرین  |  نظرات (0)