X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

انگار خانه خالی شده بود. می دانست که از این ببعد همین است که هست!... دیگر قرار نبود که او برگردد!

پریشان و درمانده بود. بغض داشت اما نمی خواست آن را با گریه باور کند... هنوز گوشه به گوشه ی خانه او را می دید. از این بابت هم خوشحال بود و هم او را پر از غم می کرد... در کمد را باز کرد تا ادوکلن اش را بردارد که دید قوطی کرم دست او خالیست... آه چرا یادش رفته بود برایش یکی بخرد؟!... اما مگر نه اینکه او دیگر در برگ های تقویم آینده اش جایی نداشت؟ مگر نه اینکه دیگر باید بدون او نفس می کشید. حالا دیگر فقط یاد او بود و خاطره هایش که او را تا مرز دیوانگی جلو می بُرد...

با دیدن پسرش که از کنار دیوار گذشت یادش آمد که هنوز باید بماند. پس باید راهی باشد که او را سر پا نگه بدارد... به سراغ آلبوم عکس هایشان رفت. قدیمی ترین را که همین اواخر... نه! همین اواخر که نه، بلکه تا وقتی نفس می کشید با او بود و هنوز چیزی تمام نشده بود... پس همین تازگی ها... همین تازگی ها عکس ها را به یک آلبوم نو منتقل کرده بودند.

آلبوم قدیمی از آنهایی بود که در چهار گوشه ی عکس، چهار برچسب کیسه مانند مثلثی می چسباندی و عکس را در آن گوشه ها گیر می دادی. رنگ عکس ها قهوه ای مایل به سبز بود و سفید... سفید بود؟... یک رنگ بخصوص سفید بود با ته رنگ سبز.

یادش آمد که چندتایی از عکس ها بر اثر مرور زمان به کاغذ صفحه ی آلبوم چسبیده بود و چقدر سعی کرده بودند با هم از هر گوشه آنها را به آرامی بکشند تا پاره نشوند!

حتا با آن آرایش غلیظ که در آن زمان مد بود، زیبا بود. یک تاج الماس نشان روی سرش بود و تور سفیدی از پشت آن وصل می شد و روی شانه هایش قرار می گرفت. به خواسته ی عکاس باشی، به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود و لبخند زده بود... ورق زد... یک عکس جفتی آنها که او را در لباس دامادی در کنار محبوبش نشان می داد. کت و شلوار مشکی، پیراهن سفید و یک کراوات باریک با یک گره کوچک که آن روزها متداول بود.

ایستاده بود و عروس زیبایش کمی به او پشت کرده و دسته گلی در دست داشت. دست اش را روی شانه ی عروس گذاشته بود و هر دو به روبرو نگاه می کردند... بدون لبخندی!

اما هر آنچه از آن ببعد روبروی آنها بود، عشق بود و دوست داشتن و پشت هم ایستادنی بی نظیر. لذت بردن از زندگی بود و کنکاش و کشمکش سخت آنها با روزگاری که مثل همه ی آدمها برایشان اتفاق افتاده بود... آلبوم را دوباره ورق زد و با دیدن عکس بعدی، لبخند تلخی زد و پیش خودش گفت: بلاخره کار خودش را کرد!

عکسی که بنظر خودش در آن خوب نشده بود و چشمانش روی هم افتاده بود را، دور از چشم مرد در آورده و گرد تا گرد، دور صورت خودش را چیده بود!

آلبوم را بست و به سینه چسباند و با بلندترین صدایی که در خودش سراغ داشت، برای اولین بار هق هق های خورده شده اش را بیرون ریخت...

 

1مهر90



برچسب‌ها: داستان کوتاه
+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 4 خرداد 1396ساعت 01:57  توسط نسرین  |  نظرات (0)