X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

 همه جا تاریک بود و زن از ترس می لرزید. گوشه ی اتاق کز کرد و چشمهایش را از حدقه درآورد و کف دستهایش گرفت. اما جرئت نکرد که مشت هایش را ببندد!

چشمها به گوشه ی سقف اتاق خیره شدند... عنکبوتی داشت تار می تنید و به او می خندید! انگار داشت طنابی را دور گردن زن حلقه می کرد و راه نفس اش را تنگ و تنگ تر...

عنکبوت یک حفره ی کوچک روی تنیده اش باز کرد و از ته دم اش یک تار باریک و دراز را به زمین فرستاد. زن چشمهایش را روی زمین گذاشت و سر تار را گرفت و از آن بالا رفت!

وقتی از حفره وارد خانه ی عنکبوت شد، تمام تن اش پر از درد شد. به گوشه ی سقف پناه برد و زانوانش را در بغل گرفت.

زن از جیغ دیوار پرید! انگار به حریم آن تجاوز کرده بود و نمی دانست... او تبدیل به مگسی شده بود، اما از ترس نتوانست گریه کند. در عوض صدایی شبیه زوزه از گلویش در آمد... همچنان صدای جیغ می آمد که در، محکم به دهان دیوار کوبید!

عنکبوت در حالیکه از خنده ریسه رفته بود، روی حفره را تار تنید. چشم های زن روی زمین، دور خودشان تاب می خوردند و اشک می ریختند!


2010.4.6



برچسب‌ها: سوررئال ها
+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 4 خرداد 1396ساعت 02:26  توسط نسرین  |  نظرات (0)