تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

وسط زمستان کنار ساحل نبود که بخواهد مغز استخوان هایش اینطور یخ زده باشند، فقط دنیا حسابی او را گائیده بود! وگرنه در این آفتاب داغ که هر لرزنده ای را می سوزاند و یاد جهنم می انداخت، پنگوئن های یخ زده از کجا سر در آورده بودند که بخواهند توی سرش هی وول بخورند و یک لحظه متوقف نشوند؟!

این تب ها چندی بود که دست از سرش بر نمی داشتند. منتها لرز ناشی از بالا بودن تب آنقدر زیاد بود که مدام با دندان قروچه های بی پدر و مادر بیدار می شد. انگار او را در دهان نهنگی کرده باشند و او بخواهد با زور نداشته اش، دندان های آن حرامزاده را از هم باز بکند و بیرون برود.

در دهان نهنگ، خبری از هوا نبود. بجایش، یک مشت ماهی بوگندوی سالها پیش را که هنوز لای دندان های او جا خوش کرده بودند، می شد دید... یا می شد ندید! کافی بود چشم هایت را ببندی. ولی با بوی گندش هیچکاری نمی توانستی بکنی بجز استفراغ!

همانطور که داشت دهانش را مزه مزه می کرد، تن اش به یکی از همان استخوان ها خورد و یک تیغه به حلقومش فرو رفت... خونی بیرون نزد، فقط بغض فرو خورده ی او را ترکاند و یک عالمه چرک و خون به بیرون فوران کرد و همه جا را گند زد. در عوض، درونش خالی و راحت شد!

چشمهایش دوباره گرم خواب شدند و دید که یک جایی دارند تدارک عروسی یا مراسم عزا را می بینند و آن زن لکاته هم انگار نه انگار که مرد کت آبی زن دارد، مدام با چشم و ابرو برای او عشوه های خرکی می آمد. مردک زن دار هم بدش نمی آمد و هی خودش را می خاراند.

بچه ای مابین آنها نشسته بود و مزاحم می نمود... زیر دماغ تا لب بالایی اش را دو خط خیس پر کرده بود، با آستین پیراهن شرنده اش، از شر دو خط مزاحم راحت شد و توپ پاره ای را شروع به باد کردن کرد!

مردک از دیدن اینکار بیهوده ی بچه نیشش تا بناگوش باز شد و زن در حالیکه زیر چشمی به مرد نگاه می کرد، دامنش را به بهانه ی خاراندن ران بالا زد و آدامسش را به اندازه ی یک تخم کفتر باد کرد.

مرد به ران های زن نگاه کرد و در خیال، از آنها بالا رفت.

پنگون ها بطرف پرتگاهی رژه می رفتند و دوتا دوتا سقوط می کردند و از نظر محو می شدند...


۹ اردیبهشت ۹۱

 


برچسب‌ها: سوررئال ها
+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد 1396ساعت 03:08  توسط نسرین  |  نظرات (0)