تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود


وقتی حرف هایش را با صاحب تولیدی تمام کرد، با خوشحالی پرسید:

-از کی می تونم شروع کنم؟

-اگه دوست دارید از همین الآن.

- می تونم دو ساعت بمونم. متاسفانه چون نمی دونستم به نتیجه ی دلخواه مس رسیم،  بقیه ی روزم رو آزاد نذاشتم. ولی از فردا تمام وقت میام.

-مسئله ای نیست. دو ساعت هم خوبه. می تونید هر چقدر تونستید ریشه دوزی کنید تا ماندانا چرخ دوزی رو انجام بده.

سیما با رضایت بلند شد و با سلمان به کارگاه نه چندان بزرگ که چسبیده به دفتر کار بود رفت. دختری با چشم های قرمز و ورم کرده مشغول ریشه دوزی لباس ها بود. او متوجه آمدن آنها نشد. سلمان گفت:

-ماندانا از امروز کمک داری. سیما خانم برای مدتی با ما کار می کنن، اما امروز دو ساعت بیشتر نمی مونن. فکر کنم اگر ایشون ریشه دوزی ها رو انجام بده و شما چرخ دوزی هاشونو، بتونیم خوب و سریع پیش بریم. از فردا کارها که زده شد، دو ساعت آخر سیما خانم دکمه ها رو وصل می کنه چون ریشه دوزی زودتر از دوخت تموم میشه.

ماندانا که سرش را بلند کرد، سیما مژه های خیس او را دید و لبخند شادی کار جدید بر لبانش خشکید. سر بینی ماندانا، مثل دماغ دلقک ها قرمز و متورم بود! به همان غم آوری...

به هم سلام کردند. ماندانا از جایش بلند شد و لباس هایی که ریشه دوزی کرده بود را از درون سبد بزرگی که کنار پایش بود برداشت و در سبد خالی سمت راست چرخ خیاطی ریخت.

سلمان که انگار دیدن چشمان اشک آلود ماندانا برایش عادی بود، بدون هیچ واکنشی قبل از رفتن به دفتر کارش رو به سیما کرد و گفت:

-اگر سوالی داشتید می تونید از ماندانا بپرسید. بخصوص که ساعت ده برای ده دقیقه وقت چاییه و می تونید بیشتر با هم حرف بزنید!

-ممنون.

سیما کیف اش را درون کابینت کوچک چوبی کنار چرخ گذاشت و اولین لباس را از درون سبد برداشت. در حال فکر کردن بود که اول کدام قسمت را بهم وصل کند که ماندانا به طرفش آمد و گفت:

-اول آستین ها رو ریشه زنی کنید و همراه سایز و مارک لباس، سمت چپتون بذارین. بعد جلوی لباس که دکمه می خوره و بعد قسمت شونه و آخر سر هم درزهای بغل شونه ها رو همراه آستین ها و مارک و سایز رو روی هم بذارید و بذاریدشون توی سبد سمت چپ اون پایین. من که چرخکاری رو تموم کردم شما باید پایین دامن و دور حلقه آستین ها و یقه رو ریشه زنی کنید... "چرا گریه کرده بود؟"

سیما با تکان سر و لبخندی گفت: فهمیدم.

و اولین آستین را برداشت.

***

مدتی گذشت که سلمان از دفتر کارش بیرون آمد و گفت: خانم ها وقت چای!

و به طرف میز درازی که کنار دیوار بود رفت و طاقه ی پارچه ای را روی آن پهن کرد. الگوها روی مقواهای خیلی ضخیم کشیده و بریده شده بودند تا بر اثر استفاده ی مکرر، پاره نشوند. یکی از آنها را برداشت و مشغول بریدن یک دسته پارچه با قیچی برقی شد.

ماندانا، سیما را به جایی پشت دفتر کار برد. روی یک میز چوبی کهنه و نه چندان تمیز، یک کتری برقی و دو شیشه ی مربا که حاوی چای کیسه ای و قند بود. کمی بالاتر از کتری، یک تکه فیبر را روی دو پایه ی بلند فلزی نسب کرده بودند که کار تاقچه را انجام می داد. روی آن چند لیوان دسته دار تمیز بود و چند قاشق مربا خوری و یک کارد اره ای دسته پلاستیکی قرمز.

ماندانا کتری که نصفه از آب بود را روشن کرد و دو لیوان برداشت و کیسه های چای را در آنها قرار داد. سیما پرسید: چیزی برای خوردن هست یا خودمون باید بیاریم؟

ماندانا با تعجب به او نگاه کرد.

سیما لبخندی زد و گفت: منظورم بیسکویت بود.

ماندانا جواب داد:

-نه. خودتون باید بیارین اگه می خواین. ولی وقت زیادی هم نیست. تا چایی قابل خوردن بشه، باید برگردیم سر کار.

سیما دلش می خواست با ماندانا دوست بشود. پس ساکت نماند!

-شما خیلی وقته اینجا کار می کنید؟

-دو سال میشه. خیلی ها میان و میرن ولی اگه کارتونو خوب انجام بدید و از زیر کار در نرید، آقا سلمان مرد بدی نیست. فقط یه کم حقوق کم میده که اونم نمیشه کاریش کرد.

-چرا نمیشه؟

ماندانا برای اولین بار خندید و کتری را که خاموش شده بود برداشت و گفت:

- اگه چیزی بگی، میگه نمی خوای برو. همینه که هست! بعد باید بدوی دنبال کار.

ماندانا چایی ها را درست کرد و شروع کرد به فوت کردن به آن. سیما خندید و گفت:

-شما هم مثل من نمی تونی چای داغ بخوری؟

-نه!

سیما دو لیوان از تاقچه آورد و چای ماندانا را از او گرفت و یله کرد درون لیوان سرد و خالی. برای خودش هم. بعد برای اینکه یک لبخند دیگر به لبهای خشک ماندانا بنشاند، لبه ی لیوانش را به لبه ی لیوان او زد و جرعه ای نوشید... ماندانا لبخند زد.

سیما با دیدن لبخند ماندانا جرئت پیدا کرد و تصمیم گرفت که به او نزدیک تر بشود... تا نزدیکی های اشک هایش.

-قبل از این دو سال، جای دیگه مشغول بودین یا از دو سال پیش شروع به کار کردین؟

-من از پونزده سالگی کار می کردم. پدرم که مرد، من موندم و مادرم. عموم سرپرست ما بود ولی ده روز بعد از مرگ پدرم دیگه نذاشت برم مدرسه. دستمو گرفت و برد به یه کارگاه خیاطی که مال خواهر زنش بود.

اونجا چرخکاری رو یاد گرفتم. البته یه مدتی مجانی می رفتم چون هیچی بلد نبودم، ولی بعد از دو هفته، شروع کرد به حقوق دادن که خیلی کم بود. بزور با اون پول شکممون رو سیر می کردیم. شانس آوردیم که یه آلونک بود که نخوایم دلواپس اجاره خونه باشیم... تا اینکه هجده سال ام که بود، یه آگهی پشت شیشه ی پنجره ی دفتر آقا سلمان دیدم و اومدم اینجا.

-عجب زندگی سختی داشتی؟... الآن چی؟ گفتی سلمان کم حقوق میده، با وجود این بهتر از اونجا حقوق میده؟

-بهتره ولی کافی نیست. همیشه هشتمون گرو نُه مون هست. الآن که یه مشکل بزرگ هم برامون پیش اومده و نور علی نوره...

ماندانا پشت کرد و لیوان چای را روی میز گذاشت. صورتش را در دستهایش پوشاند. لرزش شانه هایش باعث شد که سیما لیوانش را پایین بگذارد و دست هایش را روی شانه های او بگذارد...

-چی شده؟ بمن بگو!

درد همیشه آدم ها را به همدیگر نزدیک می کند. دیگر "شما"یی وجود نداشت! ماندانا اشک هایش را پاک کرد و گفت:

-ببخشید، نمی خواستم ناراحتتون کنم.

- بمن بگو چی شده؟ از امروز صبح که دیدم چشمات پف کردن و قرمزند، دلم به درد اومد. خواهش می کنم بهم بگو.

-دیگه وقت استراحتمون تموم شده. گفتنش هم دردی رو دوا نمی کنه. بهرحال ممنون... باید برگردیم سر کارامون...

و لیوانش را برداشته و مشغول شستن شد. سیما از او تبعیت کرد. اما از فکر بیرون نمی رفت. بعد از مکث کوتاهی گفت:

-من یه ساعت دیگه باید برم جایی کار دارم. ولی بگو وقت ناهارت کی هست تا بیام با هم باشیم.

-مگه وقت ناهار چقدره؟ ربع ساعت... چشم بهم بزنید تمومه. مثل همین حالا. وقتی برای حرف زدن نمی مونه. منهم نمی خوام شما رو با مشکلات خودم اذیت کنم، هر کسی به اندازه ی خودش داره... خدا قربونش برم پیشدستی هیچکسو خالی نمیذاره...

-همین که به یکی بگی خودش خوبه. پس بگو کی کارت تموم میشه؟ می تونیم بعد از کار با هم باشیم؟

-ساعت سه و نیم. ولی نمی خوام مزاحم باشم.

-مزاحم نیستی. ما حالا دیگه با هم همکاریم. می تونیم دوستای خوبی هم برای هم باشیم. شاید منهم یه روزی خواستم برای تو حرف بزنم، ها؟ چی میگی؟

ماندانا لبخندی زد و گفت: باشه.

یک ساعت بعد سیما از پشت چرخ بلند شد و به دفتر کار رفت. از سلمان خداحافظی کرد و بعد دستش را روی شانه ی ماندانا گذاشت و گفت: سر ساعت سه و نیم اینجام. خب؟

ماندانا سرش را بلند کرد و گفت: باشه.

-قول بده تا همو ندیدیم، گریه نکنی. فکر کن چکار باید بکنی ولی غصه نخور.

ماندانا قول داد و سیما رفت.

ساعت سه و بیست دقیقه بود که سیما در حالیکه یک پوشه ی قرمز در دستش بود، از در وارد شد. به ماندانا که مشغول سبد عوض کردن بود، با لبخندی سلام کرد و به دفتر رفت. در باز بود و چون ماندانا مشغول چرخ کردن نبود، شنید که سیما گفت:

-سلام آقا سلمان. خسته نباشید.

-سلام. شما هم خسته نباشید، مدارک رو آماده کردید؟

-همه چی اینجاست. کامل! فقط مونده شما به من بگید دقیقآ چه روزی می تونیم بریم محضر؟

-بهتون تا یه هفته ی دیگه خبر می دم.

سیما پرسید:

-فقط اگه ممکنه آپارتمان رو زودتر در اختیارم بذارید چون می خوام یه تغییراتی بدم و وسایل تهیه کنم. نمی خوام بیشتر از این مزاحم خواهرم باشم. فکر می کنید کارهای محضری کی تموم بشن؟

-من آشنا دارم. یه مقدار اضافی که بدید، کارتون خیلی سریع راه می افته.

-یعنی رشوه بدم!؟

سلمان خندید و گفت: اسمش زیر میزیه!

اما سیما نخندید و با افسوس گفت: و تا زمانی که آدم عجولی مثل من هست، این زیر میزی ها زندگی می کنن.

-بلاخره هر کسی از یه راهی نون می خوره.

-نون کنجد دار منظورتونه؟

سلمان که از این محاوره راحت نبود بلند شد، دماغش را با دو انگشت اشاره و شست گرفت و کشید: چیزی رو نمیشه عوض کرد.

سیما سرش را تکان داد و می خواست با عصبانیت چیزی بگوید که ترجیحن حرفش را خورد چون دنباله ی بحث را بی فایده دید:

-خب، من از فردا میام سر کار و طبق قرارمون، دو ساعت آخر رو تو دفتر کار شما خواهم بود. درسته؟

- در مورد کار تو دفتر، اجازه بدین یه سر و سامونی به دفترا و آرشیو مشتریا بدم، از شنبه بروی چشم.

-پس فعلآ خداحافظ

-خداحافظ

وقتی سیما از دفتر خارج شد، ماندانا آماده ی رفتن بود. با سلمان خداحافظی کرد و با هم از در بیرون رفتند.

-خب خانم خانما، کجا بریم؟ دلت می خواد یه ذره راه بریم پاهات ورزش کنن یا ترجیح میدی بشینیم یه جایی و لم بدی؟

-هر کدوم شما راحتین.

سیما ایستاد و با تعجب گفت:

- چرا دنده عقب می زنی؟ من یکی بیشتر نیستما!

ماندانا خندید و گفت:

- چه خوبه شما شوخید... ببخشید، تو... سختمه. آخه من تازه با شما آشنا شدم.

-هر جور راحتی ولی من ماندانا رو تو خطاب می کنم چون آدم به دوستش نمیگه شما... ناهار سنگین خوردی؟ گشنه ات نیست مثل من؟

-هر روز یه ساندویج از غذای شب قبل یا فقط نون و پنیر میارم. هم فاسد نمیشه و هم خوردنش آسون و سریعه.

-پس تو هم الآن می تونی غذا بخوری. مادرت منتظرت نیست؟ می خوام بدونم می تونیم دو سه ساعتی با هم باشیم یا نه؟

-مادرم سال پیش عمرشو به شما داد.

-پس مهمون من میریم رستوران یه چلو کباب بخوریم.

-آخه...

-آخه نداره من باید شیرینی بدم. کار پیدا کردم!

به این ترتیب، با خنده راهی شدند و سیما راهی برای نه گفتن ماندانا نگذاشت.

وارد رستوران که شدند، کمی تاریک بود. اول از همه به طرف دستشویی رفتند تا دستهایشان را بشویند و بعد از روی میز بزرگی که انواع پیش غذاهای خوش رنگ و بو گذاشته بودند، دو پیشدستی از چیزهایی که می خواستند برداشتند و در گوشه ای دنج، پشت میزی، روبروی هم قرار گرفتند.

کیف ها را بین خود و دیوار گذاشتند و مشغول شدند که گارسن آمد. سفارش ها را گرفت و تنهایشان گذاشت.

رستوران نسبتآ کوچکی بود که سعی کرده بودند دکور و رنگ های سنتی را بکار ببرند. گلدان های خیلی بزرگ حاویِ گلهای بزرگ و پلاستیکی که در دو گوشه ی در ورودی گذاشته بودند، توی ذوق می زدند. موسیقی آرامی پخش می شد... در گوشه ای، یک چراغ پایه بلند استیل، همه ی سنت ها را بهم ریخته بود! نور خوبی داشت و زیبا بود. سیما با دیدن آن چراغ لبخندی زد و گفت:

-همیشه و همه جا، چیز ناهمخونی هست که بودنش خیلی هم خوبه! عجیب نیس ماندانا... راستی چه اسم قشنگی داری!

ماندانا خندید و گفت: مرسی!

ماندانا صورت ظریف و کوچکی داشت با بینی کوچک و لبهای نازک. یک شقه مو که از زیر روسری روی پیشانی اش ریخته بود، زیباترش کرده بود اما چشم ها و مژه های بلندش حرف اول را می زدند. غم بخصوصی در صورتش بود که هر حرفی را از او می شد باور کرد و راه دیگری برای شنونده نمی گذاشت.

-خب... تعریف کن اما نه با غصه. خیلی هم باهام راحت باش.

-راحتم وگرنه اصلن باهاتون بیرون نمی اومدم.

-باریکلا. برام بگو بعد از هجده سالگیت چی شد و الآن مشکلت چیه؟

ماندانا کمی مکث کرد و بعد شروع کرد:

-هجده سالم که شد، زمانی بود که اومدم پیش آقا سلمان کار گرفتم. پسری کارای دفتری رو داشت و هر وقت کاراشو تموم می کرد، کار الآن شما رو انجام می داد. میثم خیلی مهربون و نجیب بود. کم کم ما به هم نزدیک شدیم و به مرور زمان هر دومون احساس کردیم عاشق هم شدیم. دیگه برامون مهم نبود آقا سلمان کم حقوق می ده یا گاهی پشت سر هم ده دقیقه بیشتر از ساعت مقرر ازمون کار مفتی می کشه. خوشحال بودیم که با همیم. دیگه جمعه ها رو دوست نداشتم چون نمی تونستم باهاش زیر یه سقف باشم. مهم نبود که فقط گاهی یواشکی با هم حرف بزنیم!

سیما با خوشحالی حرف او را قطع کرد و گفت:

-الهی... خب خب.

ماندانا که با بیاد آوردن خاطراتش، لبخندی بر لبانش نقش بسته بود ادامه داد:

یک سال گذشت و اولین خواستگار من در خونه مون رو زد. خیلی ترسیدم ولی شانس آوردم که خودم در رو باز کرده بودم و جوابشون کردم. ولی می دونستم اگه دوباره پیش بیاد، عموم نمیذاره که من دیگه مجرد بمونم. او اعتقاد داره که هر جوونی باید هر چه زودتر ازدواج کنه و متاهل بشه. بخصوص من که پدر بالای سرم نبود.

فرداش تا اومدم سر کار به میثم گفتم و تصمیم گرفتیم او برای خواستگاری بیاد.

گارسن غذاهای آنها را آورد و پرسید:

- چیز دیگه ای میل ندارید؟

سیما به ماندانا نگاه کرد. ماندانا با تکان دادن سر جواب منفی داد: من که نه. مرسی.

سیما گفت: منهم.

با رفتن گارسن، سیما در حالیکه قاشق و چنگالش را بر می داشت گفت:

- هر وقت تونستی ادامه بده. می خوای هم راحت غذاتو بخور و بعد برام بگو.

ماندانا در حالیکه کاغذ روی کره ی کوچکی که کنار پیشدستی اش بود را باز می کرد ادامه داد:

- یه غروب جمعه، همراه دایی و زن داییش برای خواستگاری اومدن، کس دیگه ای رو نداشت. عموی من و دوتا داییم هم با خانم هاشون اومدن. عموم که انگار من بار سنگینی براش بودم، ایراد چندانی نگرفت و همون روز حرف ها رو تموم کرد. فقط از میثم خواست که باید برای من جشن عروسی بگیره و یک سری طلا هم بخره.

مهریه رو چون خیلی مومن بود چهارده سکه به نیت چهارده معصوم در نظر گرفت و خلاصه همه چیز خوب پیش رفت بجز عروسی که خرجش زیاد می شد و میثم پول چندانی نداشت. این بود که حسابی رفت زیر قرض.

من عمدن طلاهامو طوری انتخاب کردم که مزد ساخت کمی داشته باشه و بهش گفتم که روز بعد از عروسی همه رو پس میدیم. بخاطر اینکه ناراحت نشه بهش گفتم که طلا دوست ندارم... واقعن هم خوشم نمیاد. فقط نتونستم رو حرف عموم حرف بزنم. بخصوص که ایراد چندانی نگرفت و من دلم می خواست زن میثم بشم.

مادرم اینجا خیلی تو جونمون رسید و گفت من یه شرط دارم، اونم اینکه باید تو همون خونه ی پدریم بمونیم چون او تنهاست و فقط یه دختر داره و نمی خواد ازش جدا بشه.

با این ترتیب از اجاره خونه راحت شدیم. اما خیلی ناراحت بودم که بخاطر جشن، میثم زیر بار قرض می رفت.

روزهای خوب اول زندگیمون شروع شد تا اینکه یک ماه گذشت. پرداختن قرض عروسی خیلی برامون سنگین بود. من کارم رو ول نکرده بودم و می تونستم کمی کمک باشم ولی بازم کافی نبود و همیشه رومون فشار بود.

یک سال گذشت و مادرم سخت مریض و جاگیر شد. من مجبور شدم مدتی خونه بمونم و تمام سنگینی مخارج افتاد گردن میثم. طفلی هیچی نمی گفت ولی من می دیدم که چقدر استرس داره. بخصوص اول ماه که می شد و باید قسط وام عروسی رو بده. خرج دوا و درمون مادرم هم اضافه شده بود و درآمد منهم قطع شده بود... اینا دست به دست هم داد که اینهمه استرس و فشار مالی رو زندگیمون تاثیر بذاره. منهم خسته بودم و روم خیلی فشار بود.

تا اینکه مادرم عمرشو داد به شما و خرج کفن و دفن، روی تمام مخارج اضافه شد... انگار قرار نبود که ما دوتا نفس بکشیم. دلمون برای همون حرف زدنای یواشکی مجردی تنگ شده بود. چه راحت بودیم و نمی دونستیم!

اینجا ماندانا از خوردن دست کشید و انگار به دنیای دیگری رفت. سیما سفارش چای داد و منتظر شد تا ماندانا به حرف هایش ادامه بدهد...

ماندانا همانطور که با سر انگشت اشاره اش قندی که در دستش بود را درون نعلبکی به آرامی می چرخاند و چشمانش به آن بود، به آرامی ادامه داد:

-همه چی عوض شد! دیگه خبری از اون ضربان تند قلب نبود که موقع نزدیک شدن اومدنش به خونه، تمام تنم رو پر از شادی می کرد. بجاش منتظر بودم وقتی میاد، ببینم چقدر کلافه و خسته است؟ بد بودن وضع مالیمون رو تمام زندگی و رابطه هامون اثر گذاشته بود. دیگه خوشحال نبودیم. هر دومون خنده و شادی و لذت رو فراموش کرده بودیم.

سیما جرعه ای از چای اش را سر کشید و پرسید:

-برنگشتی سر کار؟

ماندانا که با جرعه ای از چای، گلویش را تر کرده بود جواب داد:

-چند روز بعد از مرگ مادرم از میثم خواستم که به آقا سلمان بگه ولی دو سه هفته طول کشید تا کسی که به جای من آورده بود ول کنه بره و من برگردم. با آقا سلمان حرف زدیم و گفتیم ببین هیشکی بیشتر از یه ماه اینجا نمی مونه؟ یه کم حقوق ما رو ببر بالا چون هم دیگه به خرج و برج هامون نمی رسیم و هم اینکه قیمت و مزد همه چی بالا رفته. و هم هر دومون به تمام ریزه کاری های خواسته های او واردیم و نمی خواد توضیح بده. ولی قبول نکرد و گفت براش مقدور نیست.

خلاصه دردسرتون ندم، با هر سختی ادامه می دادیم تا اینکه دو هفته پیش میثم موقع بردن لباس هایی که آماده کرده بودیم و می برد به تعاونی، تصادف کرد و دستش شکست. آقا سلمان هم دو روز تحمل کرد ولی بعد عذرشو خواست و گفت هر وقت گچ رو باز کردن و خوب شدی برگرد، شاید هنوز بتونی کارتو بگیری. ولی تا اونموقع معذورم!

اگه بدهکار نبودیم می تونستیم با حقوق من سر کنیم تا او خوب بشه ولی سر هر ماه عزا می گیریم.

-پس میثم خونه نشین شده.

-چند روز اول آره، ولی بعدش خیلی تو خونه کلافه می شد. زن عموش از شهرستان تلفن کرد و گفت عموت مریضه. او هم تصمیم گرفت یه مدتی بره مغازه ی او وایسه که لااقل کمکی برای اونا باشه. منم دیدم واسه روحیه خودش خوبه، مخالفت نکردم. اما خیلی دلم براش تنگ شده و یه چیزی هم شده که نمی خوام بهش بگم چون می دونم داغون میشه. اما نمی دونم چکار کنم.

-چی؟

ماندانا بجای جواب زد زیر گریه. سیما گفت:

-قرار بود حرف بزنی... بگو ببینم.

ماندانا اشک هایش را پاک کرد و در حالیکه دو طرف نعلبکی را گرفته بود و به استکان خیره شده بود با بغضی فرو خورده گفت:

-دیشب وقتی رفتم خونه، مردی پشت در منتظر بود. وقتی کلید رو انداختم تو جاکلیدی، نزدیک شد و سراغ میثم رو گرفت. بهش گفتم واسه چند روز رفته مسافرت. با عصبانیت گفت کسی که نمی تونه بدهیشو بده نمیره مسافرت! مگه کار نمی کنه؟ گفتم دستش تو تصادف شکسته و الآن هم رفته عیادت عموش که مریض و پیره. زود برمی گرده. گفت بهش بگید تا ده روز دیگه پول منو نده، چک اش رو به اجرا میذارم. این ماه قسطشو نداده... جمعه صبح میام جواب آخر رو بگیرم.

ازش پرسیدم قرضتون چنده: جواب داد نزدیک پونصد تومنش مونده!... نمی دونم چی میشه سیما خانم؟ همش می ترسم بندازنش زندان...

با گفتن آخرین جمله دستمال را به چشمانش کشید و بی صدا گریه کرد...

سیما دستش را گرفت و پرسید:

-این آخرین قرضتونه؟

-آره...

-بذار ببینم... خونه ی شما چندتا اتاق داره؟

ماندانا با تعجب جواب داد: دوتا!

-اتاق مادرت الآن بی استفاده است؟

-آره.

سیما لبخندی به رضایت زد و گفت: خب... حالا بهتره تو یه ذره از من بدونی تا بیشتر با هم دوست بشیم و به هم کمک کنیم

من تازه به این شهر اومدم و قراره آپارتمان آقا سلمان رو که بالای سر تولیدیه بخرم. فقط امضاها و کاغذ بازی های آخرش مونده... ولی به یه اتاق کوچک برای نگه داشتن وسایل اضافیم احتیاج دارم چون آپارتمان یه اتاق بیشتر نداره. اگه راضی باشی، من ششصد تومن بهتون می دم و واسه یه سال اتاق رو اجاره می کنم. اما اگه شما راضی باشید، چون حتمن دلیلی داشته که تا حالا اونو اجاره ندادید.

ماندانا که خوشحال شده بود، با آرامش گفت: چون که اتاق ها تو یه هال هستند. اتاق اون طرف حیاط نیست که بخوایم مستقل باشیم. ولی اگه بخواید فقط وسایل بذارید، فرق می کنه.

و با شادی اضافه کرد: فکر کنم اینجوری بشه اون اتاق رو اجاره بدیم... ولی اتاق خیلی کوچکه. می خواید اول ببینیدش؟

-میشه الآن بریم؟

ماندانا با خوشحالی گفت: بریم!

-اول یه دسر خوشمزه بخوریم؟

-من برای دسر جا ندارم.

-پس بریم...

سیما تاکسی دربست گرفت، راه زیاد دوری نبود و هر دو ساکت و غرق افکار خودشان بودند. وقتی رسیدند، ماندانا در را باز کرد، از یک حیاط نقلی که یک باغچه ی سبزیکاری و یک درخت گل سرخ در آن بود گذشتند و به یک در باریک که نصف پایین آن فلزی و نصف بالایش شیشه ی مات بود رسیدند.

ماندانا در را با کلید باز کرد و تعارف کرد.

یک هال کوچک که دو مبل کوچک، یک میز عسلی که رویش تلفن قرار داشت و تلویزیون ی آن را پر کرده بود. یک قالی کوچک ترکمن قرمز، روی موکت کف اتاق پهن بود. سمت راست یک آشپزخانه ی کوچک که در آن آبگرمکن، یک اجاق گاز و یک یخچال نه چندان بزرگ بود.

کابینت فلزی بالای سینک که ظرف های شسته شده در آن دیده می شد و یک لیوان خالی، درون سینک تنها نشسته بود و منتظر بود!

بعد از آشپزخانه، سه در بود که هر سه بسته بود. ماندانا در سمت راست را باز کرد و گفت: مقداری وسایل اینجا هست که می تونم بذارمشون زیر تختمون یا بالای کمد... خالیش می کنم بهرحال. ولی اندازه اش براتون خوبه؟

سیما با هیجان گفت: باورم نمیشه... این اتاق دقیقآ همون چیزیه که من می خواستم... ببخش ولی قفل نمیشه؟

ماندانا گفت: نه. ولی فکر کنم بشه دستگیره رو عوض کنیم که کلید خور بشه.

سیما که حالا دیگر وسط اتاق ایستاده بود گفت: اگه اینکار رو بکنید من مشکلی ندارم. همین جمعه وسایلمو میارم و پولشو می پردازم که دیگه تا یه سال راحت باشم. بین خودمون رسید رد و بدل می کنیم که پول محضر هم ندیم... ولی می خوای با میثم برای مقدار اجاره حرف بزنی؟ بهرحال باید اول بهش خبر بدی، شاید او راضی نباشه.

-همین امشب بهش زنگ می زنم. مطمئنم او هم خیلی خوشحال میشه... خدا شما رو برای ما فرستاده بود، چون شما می تونستی جای دیگه ای هم اجاره کنی ولی ما راه به جایی نداشتیم.

-برو بهش زنگ بزن و بپرس تا اگه موافق بود، قرارمونو تموم کنیم

 

ماندانا به طرف تلفن رفت، شماره را گرفت و آهسته مشغول حرف زدن شد. بعد از خداحافظی با میثم به اتاق رفت و گفت: چایی درست کنم؟

-نه، ممنون. منم خسته ام و دیگه باید برم. تا تو با میثم حرف می زدی منهم به خواهرم زنگ زدم و بهش خبر دادم اتاق پیدا کردم و گفتم یه ساعت دیگه خونه ام. من فعلن با خواهرم و خونواده اش زندگی می کنم... خب، میثم چی گفت؟

-همه چیو براش گفتم. خیلی ناراحت شد که طلبکار اومده دم خونه ولی بعد که گفتم شما چه پیشنهادی دادین، خوشحال شد. گفت اون اتاق رو هم نشونتون بدم که اگه بخواید اونو بردارید

و بعد همینطور که از در وسطی عبور می کرد گفت: اینکه حمام و دستشوییه... به طرف در سمت چپ رفت و آن را باز کرد. اتاق خواب خودشان بود که یک تخت دو نفره در آن بود و یک کمد و میز توالت کوچک. از اتاق قبلی بزرگتر بود اما سیما گفت:

-نه ماندانا. همون خوبه. ضمنن اگه وسیله ای هست که ماه ی یه بار زودتر لازمش ندارید، بذار تو همون اتاق باشه. من ماه ی یکبار ممکنه یه سر بزنم که چیزی بردارم یا چیزی اضافه کنم. شایدم هر دو ماه یه بار. ولی قبلش ازتون می پرسم که چه روزی بیام. باشه؟

-مطمئنید؟

-آره!... اون مرده چه ساعتی جمعه میاد؟ می خوام قبل از او بیام که تو پول تو دستت باشه. ولی یادت باشه چک رو ازش بگیر و بعد بهش پول بده. یه رسید هم بگیر بگو می خوام نشون شوهرم بدم... سعی کن اونروز یه مرد باهات باشه، تنها نباش!

ماندانا خندید و گفت:

-میثم گفت پنجشنبه میاد. که وسایل رو از تو اتاقتون برداریم. عموش هم بهتره و دیگه لازم نیست برگرده پیشش. او هم گفت لزومی نداره دیگه با طلبکار روبرو بشم... خیلی خوب شد سیما خانم. خیلی ممنون.

-به نفع هممون شد. غصه ی میثم رو هم نخور. براش یه کار در نظر دارم... آقا سلمان می گفت بُرِش بلده، آره؟

-آره! گاهی که آقا سلمان نمی تونست بیاد سر کار به او زنگ می زد و میثم الگوها رو می برید. ولی تمام ریزه کاری ها رو یادش نداده. با وجودیکه هفت ساله براش کار می کنه.

-پله پله. صبور باش! بهت قول می دم تا شنبه خبرشو بهت بدم. تو فقط غصه نخور و دیگه گریه نکن، خب؟

ماندانا دیگر طاقت نیاورد. همراه با گریه خندید و سیما را به بغل کشید و گفت: اینبار از خوشحالی گریه می کنم... 

 

صبح روز بعد، وقتی که ماندانا با روحیه ای خوب وارد کارگاه شد، با تعجب دید که سیما یک سبد را پر و آماده ی چرخکاری کرده است!

-سلام!

سیما سر برداشت و با لبخند همیشگی اش گفت:

-به به! درود بر عروس شادمون... تعجب کردی زود اومدم؟

-آره. معلومه این کار رو دوست داری.

-اگه آدم کارشو دوست نداشته باشه، زجره و بس. تو کارتو دوست داری؟

ماندانا کیفش را کنار چرخ گذاشت و نشست:

-خیلی. وقتی کار می کنم به هیچ چی نمی تونم فکر کنم بجز کار تمیزی رو تحویل دادن. البته بجز دو هفته ی قبل که داغون بودم و اصلن حوصله ی حتا از خونه بیرون اومدنو هم نداشتم.

-خیلی خوبه... فقط خیلی گدابازی درمیارن بعضیا برای حقوق دادن و آخر ماه خستگی تو تن کارگر میمونه. نه؟

ماندانا زیر چشمی نگاهی به دفتر سلمان کرد و با خنده ی ریزی گفت: دقیقن!

-البته من امروز یه ساعت زودتر اومدم چون بعد از ناهار یه ساعت مرخصی می خوام. حالت خوبه خدا رو شکر. آره؟

-آره، مرسی... شما خوبید؟

سیما خندید و جواب داد:

-خیلی خوبم... من همیشه خیلی خوبم!

و مشغول کار شد.

ماندانا خندید و گفت: خدا رو شکر!

وقت چای و تنفس رسید و هر دو به قسمت پشت دفتر کار سلمان رفتند. اینبار سیما با دقت به دور و برش نگاهی کرد و گفت: اینجا رو یه رنگی هم نمی زنه؟ مگه ما موشیم؟!

ماندانا خندید و کیسه های کوچک کاغذی چای را داخل لیوان های دسته دار انداخت و آب جوشیده را روی آنها ریخت. سیما یک جعبه ی شیرینی را از روی کابینت پایین آورد و گفت: ما باید جون داشته باشیم تا بتونیم کار کنیم. من کیک آوردم.

و بعد جعبه را جلوی او گرفت.

سلمان از دفتر کارش بیرون آمد و بسوی میز بریدن رفت و مشغول شد.

سیما پرسید: همیشه مانتو می دوزیم؟

-آره. چون فروشش بهتر و بیشتر از لباسای دیگه است. دو سال پیش شلوار هم می دوختیم ولی چون نمی رسیدیم به موقع تحویل بدیم، دوختن اونا قطع شد.

-چرا دو نفر دیگه رو استخدام نکرد؟

-هم کارگاه کوچکه و جای چرخ بیشتر نداره هم تا اونجایی که بشه نمی خواد مزد کارگر بده.

-اگه من جای او باشم می دونی چکار می کنم؟

-نه!

-این میز دراز بُرِ ش رو با دوتا چرخ نو کشدوزی عوض می کنم و یه میز کوچکتر برای بریدن میذارم اون جلو نزدیک در و بجای مانتو، لباس زیر می دوزم. فقط شورت. اینجوری هم دو نفر بیشتر از بیکاری در میان هم اینکه درآمدش بیشتر میشه و می تونه یه حقوق درست و درمونی به کارگراش بده. چون هر کی نتونه سالی یه مانتو بخره، ولی مجبوره ماهی یه شورت بخره... بد میگم؟

ماندانا باز هم خندید و گفت:

-فکرتون خوب کار می کنه. ولی اگه صابکار بشید دیگه اینجوری به فکر کارگر و مزدش نیستید... نمی تونید.

-من به یه چیز معتقدم ماندانا. اینکه اگر کارگر و کارمند از مزایاشون راضی باشن، بهتر کار می کنن و بازدهی کار خیلی بهتر ه. پس در نهایت به نفع کارفرما هم هست. چون کار بهتر تحویل میدن و مشتری بیشتر می گیرن.

ماندانا در حالیکه لیوانش را می شست گفت: درسته. ولی فکر نکنم کسی اینکار رو بکنه.

و بعد دستش را به طرف لیوان سیما دراز کرد تا آن را هم بشوید که سیما تشکر کرد و لیوان را به او داد و پرسید:

-اگه بهت بگن چه کارهایی باید اینجا انجام بشه که تو از کارت راضی تر باشی، چه پیشنهادی می کنی؟

ماندانا کمی فکر کرد و گفت:

-فقط حقوق رو یه کم زیاد کنند و چند روز مرخصی در سال رو بدون حقوق نکنند. همین.

سیما در حالیکه مشغول شستن لیوانش بود، گفت:

-برای کار خیاطی، ده دقیقه صبح و بیست دقیقه ناهار کمه. اینجوری هیچ چرخکاری نمی تونه بیشتر از چند سال دوام بیاره. یه بیست دقیقه هم باید دو ساعت قبل از تعطیل کار، اضافه بشه. اگه تو با همین وضع چند سال دیگه کار کنی، نه کمر برات می مونه نه گردن سالم.

موقع ناهار شد و هر دو دوباره کنار هم ایستادند و مشغول خوردن شدند. از ساعتهای متوالی نشستن خسته بودند. سیما در فکر بود و ماندانا سکوت را نشکست.

سیما کمی با گردنش بازی کرد و کمرش را به چپ و راست پیچاند و گفت:

-ماندانا فکر می کنی شوهرت بتونه تا صبح جمعه که من وسایلمو میارم، دستگیره رو عوض کنه؟ چون اگه نمی تونه، خودم امروز عصر دارم میرم یه سری خرید کنم، می خرم و وقتی اومدم عوضش می کنیم.

-ببخشید. یادم رفت در مورد دستگیره ی کلید دار بهش بگم.

-مهم نیست. دیگه هم نگو، خودم امشب می گیرم. من صبح جمعه با شوهر خواهرم میام. هم کمکم می کنه و با ماشینش وسایلمو میاره و هم مته داره و راحت دستگیره رو عوض می کنه... راستی... من کلید در خونه رو نمی خوام چون هر وقت بخوام بیام چیزی جابجا کنم، قبلش با خودتون هماهنگ می کنم. ولی کلید در اتاق رو هم بهتون نمی دم. اگه خواستین کارتنی چیزی بذارید تو اون اتاق حرفی ندارم ولی وقتی میام می تونی چیزی رو برداری یا اضافه کنی. البته اگه موردی پیش اومد بهم بگو من میام. اینجوری هر دو طرف استقلال خودمونو داریم. موافقی؟

-من دیشب خوابم نمی برد. اتاق رو خالی کردم و تمیزش کردم. چندتا کارتن هست که می تونم زیر تخت جاشون بدم ولی مقداری رختخواب اضافی هست که نمی دونم چکارشون کنم. اگه واقعن اشکالی نداره خیلی خوب میشه بذاریمش گوشه ی اتاق شما.

-هر چی می خوای بذار. من نصف اتاق بسمه... راستی امروز بعد از کار تو برنامه ای نداری؟ می تونیم با هم باشیم مثل دیشب؟ باهات کار دارم.

-نه کاری ندارم. ولی امشب بریم خونه ما. یه چیزی درست می کنم و با هم می خوریم.

-نه. یه روز دیگه میام خونه شما که میثم هم باشه و با او هم بیشتر آشنا بشم... تو همیشه اینقدر زود به آدما اعتماد می کنی؟ خوب نیستا...

ماندانا لبخندی زد و گفت: حرف آدما رو باور می کنم ولی هیچوقت در حدی نیست که اگه تنها خونه باشم، کسی رو که از قبل نمی شناسم ببرم خونه. دیشب هم فکر کردم چرا به خانم مهربونی مثل شما اعتماد نکنم؟ بخصوص که دنبال اجاره ی اتاق بودید.

سیما خندید و گفت:

-من که نه! من خیلی آدم خوبی ام... ولی شاید من دروغ گفته بودم دختر خوب. دیگه اینکار رو نکن!

بعد از ناهار، ماندانا به سر کارش برگشت ولی سیما به دفتر کار سلمان رفت و در را از پشت سر بست! ماندانا کنجکاو شده بود و تعجب کرده بود، اما سر به کار خودش برد و مشغول شد. فقط کمی دلشوره داشت و فکر می کرد دقیقن چه چیزهایی را راجع به سلمان به سیما گفته که ممکن است برایش مایه ی دردسر بشود؟ آیا ممکن بود که سیما حرف هایی که بین آنها زده شده بود را برای سلمان برده باشد؟!

چند دقیقه گذشت و هر دو از دفتر کار بیرون آمدند. سیما کیفش را برداشت، از ماندانا خداحافظی کرد و گفت زود بر می گردد، و با سلمان بیرون رفتند اما یکی دو ساعت طول کشید تا برگشتند.

عصر شد و سیما و ماندانا از سلمان خداحافظی کردند و به طرف رستوران دیروز به راه افتادند. ماندانا راحت نبود و گفت:

-امروز مهمون من باشید.

-اصلن حرفشم نزن. بعد می فهمی چرا. آخه تو یه شیرینی از من طلب داری!

-شیرینی چی؟

-بذار برسیم رستوران و بشینیم، بهت می گم.

وقتی سفارش غذا را دادند، سیما شروع به صحبت کرد:

- حتمن متوجه شدی که گاهی من با آقا سلمان خصوصی حرف می زنم. نمی خواستم بهت بگم تا راحت بهم بگی در مورد محیط کارمون چی فکر می کنی و هم اینکه کارای کاغذیش تموم نشده بود. من تولیدی رو از سلمان خریدم و امروز ظهر رفتیم محضر و همه چی تموم شد. سلمان تا دو هفته ی دیگه بیشتر اونجا نیست.

ماندانا خشکش زده بود و نمی دانست چه بگوید. باورش نمی شد زنی به جوانی سیما اینهمه پول دارد که هم تولیدی و هم آپارتمان سلمان را خریده. سیما با لبخندی مشغول خوردن پیش غذا شد و گفت:

-همینجور که داری حرفای منو هضم و جذب می کنی، غذاتو هم بخور.

ماندانا شروع به خوردن کرد ولی مزه ی غذا را نمی فهمید، نمی توانست روی چیز مشخصی تمرکز کند. سیما متوجه شد که باید توضیحات بیشتری به ماندانا بدهد.

-من می خوام یه تغییراتی اونجا بدم. اول از همه همون ایده ای که ازش باهات حرف زدم. دوتا چرخ کش دوزی سفارش دادم که تا دو هفته ی دیگه می رسه. تو این دو هفته باید هر سه مون خیلی سخت کار کنیم و هر چی سفارش مانتو هست رو تموم کنیم. یا روزی ده ساعت یا جمعه ها هم بیایم سر کار... البته اضافه کار رو از سلمان می گیریم.

می خوام از میثم خواهش کنی از شنبه بیاد سر کار. می دونم دستش تو گچه ولی به هر آهستگی هم کار کنه، مقداری جلو میریم. ولی اگه نتونه، می خوام باهاش حرف بزنم که اگه راضی میشه، دوستمو بیارم که بهش آموزش کامپیوتر بده. من دوست ندارم کاغذ و پرونده رو میزم ولو باشه یا کشوها پر از پوشه باشه. کارهای سفارش و تحویل و حسابداریمونو با کامپیوتر انجام می دیم. یه پیکان استیشن هم دارم می خرم که سه شنبه تحویلش می گیرم و بیشتر زیر پای میثمه.

- یعنی میشه؟

-چی؟

-این چیزایی که شما می گید!

سیما خندید و گفت:

-میشه که دارم بهت می گم دیگه... در ضمن یادم نرفته که حقوق هر دوتون هم بیشتر کنم.

ماندانا از خوشحالی اشتهایش را از دست داده و اشک در چشمانش جمع شده بود که سیما با لبخند قشنگی گفت:

-یه نقشه ی دیگه هم براتون دارم...

-چی؟

-دو هفته ی دیگه که مانتو ها رو تموم کردیم، برای چار _ پنج روز تو و میثم رو می خوام بفرستم به یه ماموریت به بندر انزلی. چند تا بسته رو تحویل می دید به یه تولیدی و فکر کنم دو روز باید اونجا منتظر بمونید و بعد اونا رو دوباره تحویل بگیرید و برگردید. تو این دو روز، میثم بریدن لباس زیر  و دوختشون رو یاد می گیره . وقتی برگشتید خبر بسلامت رسیدنتون رو بهم تلفنی بدید و بعد از یه روز استراحت، با کارتن ها برگردید سر کار. مآموریتتون هم جزو روزای کارتون حساب میشه.

تو این یه هفته که شما نیستین، می خوام یه دستی رو در و دیوار اینجا بکشم و بعدش دیگه یه شروع تازه با هم داریم. من و تو چرخکاری ها رو انجام میدیم. میثم به گرفتن و تحویل سفارش ها و بریدن، به اضافه ی حساب کتاب ها می رسه. ماه ی یک روز هم چند تا از کارهای بخصوص رو برای معرفی و تبلیغ به فروشگاه های بزرگ می بره.

در سال یه ماه می تونید سر کار نیایید با حقوق. ولی از قبلش باید بهم خبر بدید که آماده باشم. اگه یه ماه پشت سر هم نباشه ممنون میشم چون منم و شما دوتا فعلن... همین دیگه... اگه به چیزی هم فکر نکردم بهم بگید. می خوام باهام راحت باشید. بخصوص که من تا یکی دو ماه دیگه درگیر تغییر دکور آپارتمان هم هستم. و بعد هم باید مبلمان بخرم و اسباب کشی و... ولی همش درست میشه. پله پله!

ماندانا حرف های او را می شنید اما باور کردنش سخت بود. انگار داشت خوابی می دید که حتا به رویاهایش هم نیامده بود.

 

***

 

صبح جمعه بود که طبق قرار قبلی شان، سیما سر ساعت هشت و نیم در خانه ی آنها بود. با مردی بنام مرتضا که او را شوهر خواهرش معرفی کرد. ده ـ دوازده کارتن کوچک و بزرگ و دو فرش دستباف و یک کمد یک نفره و چند صندلی آنتیک را از داخل وانت بار به حیاط منتقل کردند.

وقتی وارد خانه شدند، سیما بعد از چند دقیقه، آنقدر راحت بود که انگار سالهاست آنها را می شناسد. میثم صمیمی و گرم  بود. قدی نسبتن کوتاه، موهای سیاه و سبیل باریکی که به صورتش مهربانی خاصی می بخشید.

کلن مثل ماندانا جثه ی کوچکی داشت و ساده و تمیز پوشیده بود، شلوار جین و یک تی شرت آستین کوتاه سفید که راه راه باریک آبی داشت. دست چپ اش که در گچ بود، انگار بزور از زیر آستین بیرون زده بود و خود نمایی می کرد. بخصوص که با یک نوار تمیز سفید پارچه ای، از گردنش آویزان بود و روی شکمش قرار داشت تا سنگینی دست را بگیرد. تنها زینت های این زن و شوهر، حلقه های ازدواجشان بود.

اول از همه، مرتضا بعد از تآیید میثم، دستگیره ی در را عوض کرد. میثم از سیما پرسید:

-ببینید ما زیاد فضای اتاق را نگرفتیم؟ اگه زیاد بود بگید چندتاییشو بر می دارم.

سیما سرکی کشید به اتاق که تمیز شده بود و دو سه کارتن مرتب و سر بسته را دید و یک شمد که معلوم بود حاوی رختخواب است، روی آنها قرار گرفته بود. خندید و گفت:

-خیلی هم کمه...

و تا مرتضا دستگیره را عوض کند، پاکتی را به دست میثم داد و اضافه کرد:

-لطفن بشمارید و زیر رسید دریافت پول رو امضا کنید و تاریخ بذارید.

میثم تشکر کرد و بعد از شمردن پول، رسید را تاریخ گذاشت و امضا کرد. در همین حال، ماندانا با یک سینی چای از آشپزخانه خارج شد که زنگ در خانه به صدا در آمد. میثم که کنار دست مرتضا ایستاده بود و برایش تعریف می کرد چطور تصادف کرده بود، حرفش را قطع کرد و گفت:

-ببخشید، فکر کنم این طلبکاره... ماندانا بشمار و چارصد و هشتاد تومن از پول رو جدا کن تا من برگردم.

سیما سینی چای را از ماندانا گرفت و روی میز، کنار تلفن گذاشت:

-برو به کارت برس... مرتضا بیا چاییت سرد میشه.

ماندانا به اتاق خواب رفت. میثم به حیاط رفت و در را باز کرد. طلبکار که منتظر دیدن او نبود، با تعجب جواب سلام او را داد و با سستی به او دست داد. اخم هایش در هم بود و مرد جوانی همراهش بود. میثم گفت:

-باقیمونده ی طلبتون آماده است. تشریف بیارین تو تا برم از اتاق بیارم. چک ها همراتونه؟

مرد که خوشحال شده بود گفت:

-تمامشون اینجان.

-جمعشون چقدره؟

مرد شش عدد چک را با هم جمع کرد و گفت:

-شیش تا هشتاد تومن... چارصد و هشتاد تومن .

-الآن میارم خدمتتون. ببخشید اینجوری شد.

مرد که خوش اخلاق شده بود با لبخند گفت:

-بجاش با صاف کردن بدهی جبران کردی. این به اون در!

میثم لبخندی زد و به اتاق رفت. پول را از ماندانا گرفت، به حیاط برگشت و با گرفتن چک ها که پشت آنها نوشته بود: واصل شد و زیرش را امضا کرده بود، پول را به او داد.

آنها خداحافظی کردند و رفتند و میثم به داخل خانه برگشت دیدن لبخند پر آرامش ماندانا، پر ارزش بود... رو به سیما گفت:

-شما از آسمون برای ما رسیدید سیما خانم. وقتی که هیچ راهی به جایی نداشتیم.

سیما که طبع شوخی داشت با خنده گفت:

-نه والا... من همین اطراف داشتم دنبال دو تا فرشته مثل شما می گشتم.

همگی خندیدند و سیما ادامه داد:

-حتمن ماندانا همه چیو براتون گفته. شما موافقید؟

-خیلی هم خوبه. من چندبار به آقا سلمان پیشنهاد دادم که میز رو برداره و کار بریده و آماده بگیره. فکر می کردم با اضافه کردن دو تا چرخ و دو تا کارگر پیشرفت بیشتری داشته باشه، منتها انگار از این کار خسته شده بود. ولی هیچوقت از فروختن تولیدی چیزی نگفته بود!

-مهم نیست. البته اینو بگم که براش سخت بود که اگه من شما رو لازم نداشته باشم یا نخوام، چی بسر شما میاد. دلش می خواست اونجا رو که فروخت، ماندانا بیکار نشه. شما هم برگردی.

-خب... باز جای شکرش باقیه که ما هم تو یادش بودیم... بهرحال با تمام چیزایی که به خانمم گفتید، صد در صد موافقیم. اون سفر شمال برای خودمون هم خیلی خوبه چون ما تا حالا با هم مسافرت نرفتیم.

-هیچوقت!؟

میثم و ماندانا با هم با لبخندی تآکید کردند:

-هیچوقت!

-پس امیدوارم بهتون خوش بگذره.

مرتضا صندلی و کارتن ها را با کمک سیما و ماندانا به اتاق منتقل کردند و کنار دیوار روی هم چیدند. قالی های لوله شده را هم کنار آنها گذاشتند و در را قفل کردند و بعد از قرار دیدنشان برای فردا صبح در کارگاه، خداحافظی کردند.

وقتی میثم و ماندانا تنها شدند، میتم او را بغل کرد و با شادی گفت: باور کنم یا دارم خواب می بینم!؟

اما در همان حال، به سیما مشکوک و فکرش مشغول او بود... "نکنه که این زن کاسه ای زیر نیم کاسه داشته باشه؟ اصلن از کجا معلوم که درون همان کارتن هایی که الآن در خانه ی آنها بود، پر از مواد مخدره، کاغذای ممنوعه یا اسلحه نباشه؟... کاش راهی برای اطمینان به او بود."

وقتیکه شنبه صبح میثم و ماندانا با روحیه ای خوب وارد کارگاه شدند، سیما و مرتضا مشغول حرف زدن با سلمان بودند. همگی سلام و احوالپرسی کوتاهی کردند و ماندانا مشغول کار شد. سیما از میثم خواست که به آنها ملحق بشود و همگی به دفتر کار رفتند. سیما گفت:

-آقا میثم فکر نکنم بتونی با یک دست چرخکاری کنی. بخاطر همین تا وقتی گچ دستت باز میشه، کارهای تبلیغ سفارش گرفتن و کارهای دفتری رو انجام بده. اول از همه با کمک آقا سلمان تمام این پوشه ها رو چک کنید و هر چی که از دور خارج شده یا دیگه بدرد نمی خوره بذارید کنار. آدرس جاهایی که ممکنه لباس زیر هم بخرند یادداشت کنید و بقیه در اختیار شما آقا سلمان... یا ببریدشون یا اجازه بدید دورشون بریزیم. تا داوود برسه و کامپیوتر رو وصل کنید و شروع به یاد گیری کنی... تا حالا با کامپیوتر کار کردی؟

-نه.

-مهم نیست. زود یاد می گیری... چقدر درس خوندی؟

- تا دهم خوندم.

-خوبه...

و در حالیکه رو به شوهر خواهرش می کرد گفت:

-مرتضا جان نمی دونم چطور ازت تشکر کنم. من دیگه امروز مزاحمت نمی شم.

مرتضا در حالیکه سامسونت مشکی اش را از روی صندلی برمی داشت گفت:

-تشکر لازم نیست... هر کاری داشتی بهم زنگ بزن.

-باشه. ممنون.

مرتضا با همه خداحافظی کرد و رفت. سیما کنار ماندانا نشست و مشغول ریشه دوزی شد. سلمان دو کارتن را روی میز گذاشت و با میثم شروع به بررسی پوشه ها کردند.

میثم نگاهی به سیما کرد و هنوز در فکر این بود که سر از کار او در بیاورد. همانطور که مشغول کار بودند،آرام به سلمان گفت:

-دلمون براتون تنگ میشه آقا سلمان.

سلمان لبخندی زد و گفت:

-شما لطف داری آقا میثم.

-چی شد تصمیم به فروش گرفتین. بنظر می اومد راضی باشین.

سلمان آه کوتاهی کشید و گفت: خسته شدم آقا میثم... از دوازده سالگی تو پارچه و صدای چرخ خیاطی و نخ و سوزن بودم. یه تکه زمین دارم که می خوام با پول فروش اینجا، خونه ام رو که دیگه کلنگی شده رو بزنم زمین و یه دستگاه آپارتمان دو طبقه بزنم و با اجاره ی یه طبقه اش زندگی کنیم. بچه ها بزرگ شدن و ما هم دیگه داریم پیر میشیم. موقع بازنشستگیه. دیگه نمی خوام هر روز صبح با نگرانی اینکه کارها به موقع تموم میشن یا چک اون روز وصول میشه یا نه بیدار بشم.

-ببخشید می پرسم ولی واسه فروش کارگاه آگهی داده بودین یا سیما خانم رو از قبل می شناختید؟

-آگهی داده بودم... چطور مگه؟

-خیلی به ماندانا لطف دارن و خیلی محبت بزرگی بهمون کردن. دلم می خواد بیشتر بشناسمشون.

- که نگهتون داشت؟ خب اونم بهتون نیاز داره.

میثم جریان اتاق و طلبکار، پیشنهاد کار و مسافرت را برایش گفت. همچنین اضافه کردن حقوق و مرخصی ماهانه. سلمان از تعجب دست از کار کشید و گفت:

-یا زیادی پول داره نمی دونه چجوری خرجشون کنه یا اصلن این کاره نیست. اینجوری یک سال نشده ورشکست می کنه.

میثم با سماجت پرسید:

-پس شما نمی شناسیدش؟

-نه به اون صورت. می دونم که دنبال یه گاراژ خالی می گشت وسایل اضافیشو توش بذاره، ولی با این تفاصیلی که تو میگی باید رئیس خوبی براتون باشه. نگران چی هستی؟

-نگران نیستم... دلم می خواد بیشتر و بهتر می شناختمش.

-به مرور می شناسی، نگران نباش!

سیما زنی بود قد بلند و خوش فرم. موهای مشکی صافش از زیر روسری کمی بیرون زده و حالت صورتش را جذاب تر کرده بود. چشم های عمیق مشکی داشت که با نگاه کردن به آنها، اعتماد و مهربانی خاصی را انتقال می داد و مخاطب نمی توانست حسی بجز احترام به او داشته باشد. بینی و لبهای خوش فرم اش، او را زنی زیبا و لبخند همیشگی اش او را جذابتر و دوست داشتنی می کرد.

در رفتار، محکم و مودب بود ولی معلوم بود که زیاد آدم صبوری نیست. کار و رفتار شوخ و خوبی داشت اما در مقابل، منتظر بهترین جواب بود! زن مسئول و مقیدی بنظر می رسید چون وقتی پشت چرخ خیاطی می نشست، انگار که کارگر سخت کوشی بیش نیست. سر از روی پارچه بر نمی داشت و با دقت و سرعت کار می کرد.

ساعت نُه که شد، مرد خوش تیپ و قد بلندی با یک کارتن وارد کارگاه شد. سیما چرخ را خاموش کرد و به ماندانا گفت:

-اینو که تموم کردی خاموش کن بریم برای چایی.

و خوشحال به طرف مرد تازه وارد رفت:

-سلام داوود جان. چه سر وقت، خوشمان آمد!

- می دونم چقدر رو وقت شناسی حساسی. پنج دقیقه پیش رسیدم ولی وایسادم یه سیگار دود کردم و هوا رو یه ذره پاکسازی کردم ، بعد اومدم تو...

هر دو با خنده به دفتر کار رفتند. کار پوشه ها تمام شده بود و فقط چند کاغذ و رسید مانده بود که سلمان آنها را بیرون آورد. داوود کارتن را روی میز گذاشت. سیما همه را بهم معرفی کرد. داوود گفت:

-با اجازه ی همگی من باید یه سری دیگه برم تو ماشین و برگردم... سیما مطمئنی می خوای روی این میز قراضه کامپیوتر نو و نازنین رو بذاری؟

سیما بخاطر حضور سلمان خنده اش گرفت و گفت:

-دو هفته ی دیگه اینجا رو کاملن تخلیه می کنیم و بعد از یه نقاشی درست و درمون، میز و صندلی و چرخ و آشپزخونه، همگی نو میشن. بعد ما این تحفه ی تو رو منتقل می کنیم روی یه میز خوشگل و نو.

میثم رو به داوود گفت:

-اگه چیز سنگینیه من بیام کمک.

-نه، دستت درد نکنه، فقط یه پرینتره که اونم وزنی نداره.

سیما از داوود خواست تا کارتن حاوی کامپیوتر را گوشه ی دفتر بگذارد و با کمک ماندانا چایی و جعبه ی کیک و بیسکویت را روی میز گذاشتند. سلمان و میثم که کار پوشه ها و کارتن ها را تمام کرده بودند، آنها را گوشه ی دفتر گذاشتند و به آنها ملحق شدند.

سیما در حالیکه تکه ای از کیکش را می کَند، گفت:

-لطفآ از خودتون پذیرایی کنید. در ضمن از امروز، همگی بیست دقیقه برای صبحونه و دستشویی رفتن، بیست دقیقه برای ناهار و بیست دقیقه هم ساعت دو داریم. خیاطی کاری نیست که بشه بیشتر از دو سه ساعت پشت سر هم نشست . می خوایم برای سالها توانایی کار کردن داشته باشیم.

سلمان ساکت به او خیره ماند. ماندانا با شرم گفت:

-این درست نیست شما هر روز صبحونه بیارید.

-این رسم رو من جای دیگه ای یاد گرفتم و خوشم اومد ماندانا جان. خیلی هم درسته. بخور عزیزم... آقا میثم تعارف نکن، آقا سلمان...

سلمان در حالیکه کیکی را از پوستش جدا می کرد پرسید:

-تو این دو هفته می خواید من اینجا چکار کنم؟

-ریشه دوزی. من باید دنبال چرخ و وسایل جدید برم و بخصوص از پس فردا که صاحب ماشین می شیم، با آقا میثم بازاریابی کنیم که از دو هفته ی دیگه کار داشته باشیم. فقط اگر آدرس جایی رو به من بدید که چرخ ها رو ازشون خریدید ممنون می شم.

- اتفاقن اونو روی تمام برگه های توی پوشه ی آبی رنگ گذاشتیم. توی کارتن بزرگه، اولین پوشه... کارت مشخصات کسی که چرخ ها رو تعمیر می کنه هم همونجاست. کارش خیلی خوبه، منصفانه هم اجرت می گیره.

-دست شما درد نکنه. فکر می کنید این چرخ ها رو بردارن که مابقی رو بدیم و چرخای نو بخریم... حالا به هر مبلغی. چون دیگه به درد ما نمی خورن و جاگیرند.

- فکر کنم... می تونید ازشون بپرسید. مطمئن نیستم.

داوود با کارتن دوم وارد شد و در میان در دفتر ایستاد و دور و برش را نگاه کرد. دنبال کارتن حاوی کامپیوتر می گشت که سیما آن را به او نشان داد. کارتن را کنار آن گذاشت و به طرف لیوان دسته داری که از آن بخار بلند می شد رفت و همزمان که کیکی را از جعبه بر می داشت گفت:

-از کجا می دونستی من صبحونه نخوردم؟

- کلاغه برام خبر آورده بود!

بعد از صبحانه، روی میز دوباره تمیز شد و آن را به گوشه ی اتاق که نزدیک پریز برق بود منتقل کردند. داوود و میثم در اتاق ماندند و مشغول باز کردن کارتن و وصل کامپیوتر و پرینتر شدند.

ماندانا به همراه سلمان به طرف چرخ ها رفتند و سیما کارتن بزرگ را باز کرد تا پوشه ی آبی را پیدا کند!

***

بعد از دوازده روز کار کردن با ساعت های طولانی، دوخت مانتو ها تمام شد و آقا سلمان با همه خداحافظی کرد و رفت. میثم هنوز با یک علامت سوال در ذهنش، صمیمانه و پر انرژی برای سیما کار می کرد. زندگی او و ماندانا رنگ خوش و راحتی بخود گرفته بود و انگار تازه می توانستند طعم خوش زندگی زناشویی را در کنار هم بچشند.

غروب آخر، شماره تلفن و آدرس یک تولیدی را به میثم داد و گفت:

- سری اول را می خوام اینا برامون بزنند چون کارشون خیلی تمیزه. موقع تحویل کار، دو سه ساعت هم اونجا باشید کافیه. که هم بریدن و هم طرز کار با چرخ های کشدوزی رو یاد بگیرید.

وقتی اونا رو آوردید، اونا میشن نمونه ی کارمون و شروع سرمایه گذاریمون.

-ولی اونا کار ما نیستن.

سیما لبخندی زد و گفت:

- بخاطر همینم باید عین اونا کار تحویل مردم بدیم... برید بسلامت، هم فاله هم تماشا براتون. پر انرژی برگردید که خیلی کارتون دارم.

میثم کمی این پا و اون پا کرد و گفت:

-ببخشید ولی مگه تولیدی خوب تو این شهر کمه؟ چرا اینهمه هزینه و راه دور؟

-  این تولیدی یکی از اولین تولیدی هاییه که تو ایران تاسیس شده آقا میثم. من کار خوب می خوام و شما دوتا تا حالا لباس زیر کار نکردید. نمی خوام هیچ کاری از پیش مشتری برگرده. من آدم سخت گیری ام، ولی اگه دوست ندارید برید، مجبورتون نمی کنم منتها ده روز براتون کار ندارم. چون اینجا شایسته ی کار کردن برای هیچکس نیست. نقاشی و یه جزیی تعمیرش که تموم شد، خودم میرم و دو روزه بر می گردم. چون می دونم اگه بالای سر اینا نباشی، درست و سریع کار نمی کنند. منهم نمی خوام بیشتر از پنج روز طول بکشه و اینجا زیاد تعطیل بمونه... 

حالا تصمیم با خودتون. هیچ اجباری نیست... من فقط فکر کردم سفر خوبی برای شما میشه، تعطیل موندن اینجا هم نصف میشه. هم به نفع شماست هم به نفع من... حالا خود دانید. یا برید بسلامت و خوشی یا ماشین رو بذارید برای من... باید یه تلفن بکنم به داوود، تصمیمتون رو بگیرید و بهم بگید چی رو ترجیح می دید.

میثم نگاهی به ماندانا کرد. ماندانا دلش می خواست به شمال بروند اما نمی خواست تصمیم را او بگیرد. انگار از چیزی واهمه داشت.

سیما کمی با داوود حرف زد و قراری با او گذاشت و قطع کرد. از دفتر خارج شد و به آنها نگاه کرد. منتظر تصمیم نهایی آنها بود. میثم گفت:

-ما میریم شمال ولی سعی می کنیم زودتر برگردیم که اگه کمکی هست به شما بکنیم.

-عالی شد. ولی شما کمکتون رو اونجا بمن بکنید. خواهش می کنم سعی کنید ریزه کاریها رو هم اگه متوجه نشدید بپرسید. نباید کار سختی باشه. بخصوص برای شما که تجربه ی چرخکاری رو دارید.

و بعد پاکتی که چند تراول چک در آن بود را به میثم داد و گفت: فکر می کنم این برای هزینه مسافرخونه و غذاتون کافی باشه... برید بسلامت.

***

یک هفته بعد ماندانا و میثم، هر کدام کارتن به دست و با شوق و هیجان دیدن شکل جدید کارگاه وارد آنجا شدند. حتا بیرون در، رنگ جدید و خوبی داشت. داخل کارگاه بنظر بزرگتر می آمد. شاید بخاطر تغییر رنگ آبی دیوارها به رنگ فیلی روشن و یا چون دیگر اثری از میز بلند بُرِش نبود. آن را نصف کرده بودند. دو چرخ نو کِش دوزی به جای چرخ های قبلی گذاشته بودند با چراغ هایی با پایه های بلند و باریک که روی میز ها نصب شده بودند و صندلی های چرخدار نو و مناسب کار.

دفتر کار نیز به رنگ فیلی رنگ شده و یک میز چوب ساده اما شیک کشو دار، جای میز کهنه ی قدیمی را گرفته بود. بجای کاغذ های پخش و پلای روی میز، کامپیوتر و یک دستگاه تلفن نو گذاشته شده بود. یک میز کوچک، گوشه ی دیگر اتاق بود که رویش دستگاه فکس و پرینتر بود.

 روی دیوار بغلی، چندین الگوی لباس زیر که با مقوای ضخیم بریده شده بود، بر گیره ای ظریف اما بلند آویزان بودند.

در آشپزخانه کابینت جمع و جور نو بر دیوار، و بر میز باریک آن، یک کتری نو و یک ماکروویو کوچک بود. یک یخچال متوسط نیز در کنار آن قرار داشت. دیوارها به رنگ آبی کمرنگ نقاشی شده و کابینت ها سفید بودند. چهار صندلی و یک میز گرد چوبی در وسط گذاشته شده بود که نمک و فلفل دان سفیدی بشکل پرنده و یک جعبه دستمال کاغذی روی آن بود.

ماندانا با هیجان خوبی در کابینت را باز کرد و دید مقداری پیشدستی و لیوان های آب و دسته دار مخصوص چایی گذاشته شده است. بسته های بیسکویت و چای و شیر خشک هم بود. در یخچال یک تنگ بلور آب، یک پیشدستی حاوی کالباس، مقداری گوجه و کاهو و یک بسته نان بود

همه چیز نو و آماده ی یک شروع تازه بود، اما هنوز میثم که سال ها با همه جور شرایطی کار کرده بود و چنین چیزی برایش عجیب و باور نکردنی بود. فکر می کرد: چرا یک صاحب سرمایه باید اینهمه خرج راحتی و زیبایی محیط کار بکند!؟ و دوباره ذهنش به خانه شان و اتاقی که به او اجاره داده بود و آن کارتن ها رفت... 

اگر فقط می توانست بداند درون آن کارتن ها چیست...

پایان

۱۲/۶/۹۰

 

 


برچسب‌ها: داستان کوتاه
+ نوشته شده در  پنج‌شنبه 18 خرداد 1396ساعت 03:50  توسط نسرین  |  نظرات (0)