تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

زن میزی را بیرون از کافی شاپ انتخاب کرد و روی صندلی نشست که رویش به آفتاب باشد. پاییز بود و آفتاب کم حرارت!

هنوز اثر سرما خوردگی را در استخوان های بی رمق اش حس می کرد و از اینکه خورشید امروز سر از لابلای ابرها بیرون کرده، لذت می برد... انگار این زیبای بی نظیر امروز فقط برای او نورافشانی می کرد و بس!

دست هایش را در جیب پالتو اش فرو برد، چشم ها را بست و سعی کرد از بینی کیپ شده اش نفس بکشد، اما زیاد موفق نشد.

صدای نازک گارسن چشم هایش را باز کرد:

ـ صبح بخیر، چی میل دارید؟

دختری بود بسیار لاغر، با چشمان عسلی. زیر آنها لکه ی تیره رنگ نیم دایره شکل و برجسته ای که زیبایی آنها را به فنا داده بود! لب های باریک و چانه ی ریزی داشت. با پوستی پر از کک و مک.

بلوز و شلوار مشکی و یک پیشبند کوچک سفید، او را ظریف تر از آنچه که بود نشان می داد. لبخندش شیرین بود و دلنشین.

ـ قهوه ی ایرلندی با خامه لطفآ.

ـ کیک مخصوص امروزمون کیک شکلاتیه، دوست دارید یه تکه شو امتحان کنید؟

و او با لبخندی جواب داد:

ـ دو تا نان تُست با کره رو ترجیح میدم، متشکرم.

دختر سرش را به علامت تآیید تکان داد، تشکر کرد و رفت.

در همین لحظه، چشمش به مردی افتاد که روبرویش نشسته و به او زل زده بود. حس کرد مرد تا آنجا که می شد نیش اش را باز کرده است... بی اختیار نگاهی به اطرافش کرد، اما کسی بجز خودش در آنجا نبود. مطمئن شد که مرد به او نگاه می کند. شاید او را می شناخت! در ذهنش مشغول جستجو شد که شاید او را بجا بیاورد اما هر چه گشت، چیزی بخاطر نیاورد.

سرش را کمی به پایین متمایل کرد و لبخندی به مرد تحویل داد. به امید اینکه اگر آشناست بیاید و خودش را معرفی کند، اما مرد از جایش جم نخورد و همچنان دندان هایش را به تماشا گذاشته بود!

زن سعی کرد خودش را به تمیز کردن عینک آفتابی اش مشغول کند و بعد خود را با تا کردن دستمالی که در دست داشت سرگرم کرد.

در همان حین نگاهی به اطراف انداخت و نیم نگاه سریعی به مرد روبرو. او همچنان و با همان حالت به او زل زده بود!

اصلآ راحت نبود و ترجیح می داد تا هر چه زودتر گارسن قهوه را بیاورد و او خودش را سرگرم خوردن کند. شاید در آن صورت مرد مزاحم هم برود... با خودش فکر کرد: راستی چه راحت می شود مزاحم دیگران بود، بدون آنکه کار بخصوصی انجام بدهی یا کلامی بگویی!

کمی بعد، دخترک با یک پیشدستی کوچک و قهوه برگشت. با وجودیکه نان را کمی سوخته دید، چیزی نگفت. نان و قهوه را خورد و همچنان مرد به او خیره مانده بود! برای یک لحظه فکر کرد که همان کار را متقابلآ با مرد بکند تا درسی به او داده باشد، اما فایده ای نداشت. نتوانست زیاد دوام بیاورد و فقط از نیشخندی که خود زده بود، خنده اش گرفت!

بلند شد و پول را درون پیشدستی گذاشت و رفت. 

وقتی به آن طرف خیابان رسید، برگشت و به مرد نگاه کرد. او همچنان با نیش باز نشسته و به همان نقطه که او چند دقیقه ترک کرده بود، زل زده بود!


2010.4.5



برچسب‌ها: داستان کوتاه
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد 1396ساعت 04:22  توسط نسرین  |  نظرات (0)