X
تبلیغات
رایتل

می خوام دوباره بچه بشم. یه کاغذ روبروم بذارم، یه خورشید گنده اون بالای سمت چپ با رنگ زرد و نارنجی بکشم و شعاع نورش را اونقدر بکشم تا برسه به اینور صفحه!

بدون اینکه هیشکی ببینه، دردا رو بذارم وسط صفحه و یه کوه روشون بکشم. بعد یه کوه سمت راستش ادامه بدم که غرور و یه کوه سمت چپ که احساسمه. اینا از همه اصلی ترند!

پایین کوه ها کلی گل آفتاب گردون و شقایق بکشم. سمت راست کاغذم، یه کلبه ی چوبی که فقط مال من باشه. باید یادم باشه که یه دودکش براش بذارم که معلوم بشه شومینه هم داره! هر طرف خونه یه پنجره داشته باشه که با پرده هایی پر از گلای ارغوانی و بوته های بلند تمشک پر شده باشه. هر دو پنجره رو به آسمون باز بشن... راستی یادم نره یه تکه ابر کوچولو هم سمت راست بذارم! 

در خونه هم حتمن چوبی باشه که وقتی دوستام میان که بهم سر بزنن، تق تق صدا بده... آخه من فکر می کنم تق تقِ صدای چوب، وقتی که یه آشنای خوب و صمیمی می خواد وارد حریم ات بشه، از هر صدایی قشنگتره.

اون پایین صفحه یه رودخونه باید باشه که صدای شر شر آبش رو حس کنی. تو آبش هی ماهی می کشم، زرد و نارنجی و سرخ! روون بودن رود رو با کشیدن کلی موج نشون میدم... ولی هیچ موجی رو روی ماهیها نمی کشم، می ترسم دردشون بیاد... یا دیده نشن.

بعد یه صندلی که زیرش بجای پایه های ثابت دوتا چوب هلالی باشه می کشم و اونو دم در خونه میذارم و روش می شینم. کتاب فروغ رو تو دستام می گیرم و تن به آفتاب می دم تا گرمم کنه... کتاب رو باز می کنم و می خونم:

"آفتاب زمستان تنبل است"

ولی لج کنم و اونقدر بشینم تا گرمم بشه.

با یه لبخند شیطنت آمیز!


***


دیروز علیرضا اومد و یه تاب دو نفره واسه نقاشیم آوُرد که زنجیرش تا آسمون می رسید. اونو سمت چپ کلبه گذاشت و بعد با کمک آقا نوید، آقا کامران، خان دایی، پسر های گلم نهانی و هانی به پشت کلبه رفتن و با یک درخت خشک شده ی تنومند برگشتن!

یه طرف درخت رو با اره صاف بریدن و سمباده کردن. بعد اونو وارونه روی زمین گذاشتن و ده سوراخ بزرگ و به اندازه ی پهنای یه درخت دیگه روی اون کندن. ده تکه ی کوتاه و پهن رو بجای پایه های اون، با چسب چوب چسبوندن درون همون کَندگی ها و گذاشتنش درست جلوی کلبه.

باز درخت پهن و خشک شده ای رو بریدند، بیست تکه کردن و بجای صندلی دور میز گذاشتن.

من رویا و هانیل و مهری رو به داخل کلبه دعوت کردم. نشونشون دادم که کلبه ی من پله نداره و روی زمین پهن شده چون اونو یه دختر چهار ساله کشیده. پشت هر پنجره رو نشون فرنگیس دادم که پر از گلای شمعدونی بود. ارغوانی و سرخ و سفید و سرخابی. او جیغ کشید و مثل بچه ها، مدام بالا می پرید. کتایون جعبه ی شکلاتی رو روی میز گرد با یه رومیزیه نارنجی گوشه ی کلبه گذاشت که هر چی از اون می خوردی تموم نمی شد!

مهربانو و عسلک با ورودشون همه جا رو پر از نشاط کردن... مهربانو بازم یه پانچوی زیبا پوشیده بود که پایینش پر از ریشه ریشه بود و تو می تونستی سالها بشینی کنارش و اونا رو بهم ببافی! خورشید مثل مهربانو می خندید!

ما خانما دست به دست هم دادیم، غذا و دسر و چای رو آماده کردیم.

فاطمه دفتر شعرش رو آورده بود و با دخترکش ملودی کنار رود نشسته بودن و به رقص ماهیها نگاه می کردن. با وجود انواع بازیها و خوردن یه عالمه بستنی و شکلات، لباس ملودی تا شب حتا یک لکه هم بخودش نگرفت! (آخه تو نقاشی بودیم هنوز) رضا، پدر ملودی مجبور شده بود که بره سر کار و نیومده بود.

نگین مثل همیشه با آب و تاب تعریفای خوب خوب می کرد و لبخند پر از مهری چاشنی حرفهاش بود. یسنا مثل همیشه ساکت و آروم، دستاش رو روی سینه بهم قفل کرده، پاهاش رو روی هم انداخته بود و لبخند می زد... کمرنگ!

رفیعه داشت روحیه می داد و مهربونی می کرد. او باز هم آبی پوشیده بود. آبی آسمونی و کمرنگ... مثل دلش.

ترانه یه قاب عکس خالی رو که روی دیوار مونده بود برداشت و نگاهی به من کرد. لبخندی نثارش کردم و او قاب رو با شیطنت و لبخندی شیرین روی صورتش گذاشت... من صاحب قشنگ ترین تابلو دنیا شده بودم.

تو دل دیوار روبرو، یه شومینه بود که چند تکه چوب منتظر آتیش بودن و روبروش یه مبل راحتی گرم و نرم. بالای شومینه یه تاقچه ی باریک و روش یه دفتر باز بود، یه قلم، یه شمعدون و شمعی نیمه سوخته با یه آینه ی کوچولو. یه قاب عکس هم بود که مزدک توش داشت لبخند می زد. او می دونست همیشه با اون لبخند، زندگی رو برام شیرین می کنه و درد ها رو می بره به یه دنیای دیگه.

کنار مبل راحتی، یه میز خیلی کوچیک بود با رومیزی خاکستری که روش چند تا کاغذ مچاله شده بود، هشت شیشه ی قرص، عکس ی از یه اخم و تنهایی و یه دستمال مچاله شده ی نم.

هانیل از کلبه ی من خوشش اومد. از همه چیز بجز محتویات روی اون میز خیلی کوچیک.

الهام با سر و صدا از راه رسید و کلبه رو پر از شادی کرد. دستش از دست همسرش نوید بیرون نمی رفت. قرار هم نبود!

داشت غروب می شد و آسمون نیلگون. خانم ماه می دونست که چی کم دارم. داشت بیرون کلبه، روی صفحه ی آسمون ستاره های کرمان رو می کشید. تا هر چه دلم بخواد!

با او تا کویر دویدم، روی شنها وول خوردیم و بعد هر دو ساکت روی شنها کنار دست هم دراز کشیدیم و فقط نگاه کردیم... تمام آسمون و ستاره هاش مال ما بود! کافی بود دست دراز کنیم و ستاره ها رو بچینیم.

آقا نوید در حالیکه تمام محتویات روی میز کوچیک رو تو همون رومیزی خاکستری مثل توبره ای ریخته بود، از در رفت بیرون. اونا رو باهم تو چاله ای که علیرضا کنده بود انداخت و خان دایی با پاهاش، خاک کنده شده را از دور چاله ریخت رو همش.


6 آذر 90

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.