X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود
مثل یک عنکبوت شده بودی! تار می تنیدی و دست و پایت را به هر جایی می کشیدی تا بلاخره به جایی بند شوی و بچسبی! 
اما آنقدر تنیدی، که دیگر راه بجایی نداشتی!

دور خودت چرخیدی و چرخیدی، تنیدی و باز هم تنیدی... 

به این کار عادت کرده بودی. تا شدی یک گلوله ی غیر قابل نفوذ!

و... مُردی!

ترا درون کارتنی گذاشتم. همان که توی راه پله ها گذاشته بودی و هر وقت می خواستم به پشت بام بروم، وسط راهم را گرفته بود.

می خواستم بروم تا پرواز کبوترهای پرویز را تماشا کنم. من از دیدن پرپر زدن آنها در آسمان لذت می بردم. می نشستم پشت خمیدگی راه پله ها تا مرا نبیند.

بعد به کبوترها نگاه می کردم. دلم می خواست جای یکی از آنها باشم. همیشه دلم خواسته که یک پرنده ی سفید بودم و اوج می گرفتم. می خواستم هر کجا که دلم بخواهد، پر بکشم... تا ابرها، تا ستاره های محبوبم، تا خدا!

می خواستم هر وقت که آفتابی بود، پرواز کنم روی رودخانه ها. از آن بالا، آب را آنقدر شفاف ببینم، که ماهی هایی که داشتند توی آب وول می خوردند را ببینم. وول که نه... من همیشه فکر می کنم ماهی ها در آب می رقصند. دُم هایشان را تکان تکان می دهند که راه رفتنشان خوش تر باشد! وگرنه چرا گاهی که خوش نیستند و از ما آدمها می ترسند، مثل فشنگ به زیر آب فرو می روند؟

بعد می رفتم تا برسم به درخت. روی جنگل ها. تا سبز بود فقط نگاه می شدم!

کاش صدای سوت زدن پرویز نبود که مرا از جا بپراند، داشتم به آبشار می رسیدم! رویایم را خراب کرد!

بر می گردم. کارتن ی که ترا در آن گذاشته ام بر می دارم و پایین می برم. پایین تر... دارند زمین را می کَنَند، ترا از کارتن در می آورند و چال می کنند و تو تمام می شوی!

 

6.2.90



برچسب‌ها: ایجاز
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد 1396ساعت 03:46  توسط نسرین  |  نظرات (2)