X
تبلیغات
رایتل

روی زمین دراز کشیده ام و به دیوارهایی که دور و برم هست نگاه دوخته ام. یک دیوار منحنی و صاف و بدون روزنه.

از پنجره خبری نیست آنچه من بیشتر از هر چیزی در اتاقم دوستش دارم. دیوارها بی زاویه اند و حتی جاهایی که به سقف وصل می شوند، انحنای بخصوصی دارند و از گوشه ها فرار کرده اند.

قاعدتآ هیچ رنگی هم به اتاق راه ندارد و این زجر بزرگی است. باید کاری کنم... سقف آنقدر به من نزدیک است که دستم را دراز می کنم، مشتم را باز می کنم و یک تکه از سقف را می کَنم! مثل یک تکه مقوایی کُلُفت ِ خیس، نرم و آسان کنده می شود!

تکه را می گذارم بغل دستم و به روزنه ای که درست کرده ام نگاه می کنم... خدای من! آسمان هنوز آبی است و انگار از هزار سال پیش که من درون این... اسمش را چه بگذارم؟... دخمه... دخمه خوب است و نمی دانم چرا؟ فقط می دانم که من هزار سال بود که درون اش دراز کشیده بودم و دستم به هیچ کجا دراز می شد!

هیچ دریچه ای نبود. هیچ رنگی ، هوای تازه ای و بخصوص صدای نسیم لابلای برگهای محبوبم نبود. و حالا یک تکه از آسمان مال من است!

می توانم آبی آن را ببینم. می توانم دعای باران کنم و بعد حتی رنگین کمان را ببینم!

می توانم فردا به یک پروانه سفید تبدیل شوم و از این لاک بیرون بروم و دنیا را دوباره ببینم. می توانم یک زندگی کامل داشته باشم و هرگز به درون این پیله برنگردم... آه... پس اسم اصلی این دخمه، پیله بود!

کاش تا هنوز کرم ی هستم، دوباره سرم را روی چمن ها بگذارم و به صدای مادر زمین گوش کنم. می توانم ظهر که شد، پروانه باشم و بپرم روی پشت بام و هی دور خودم بچرخم و دیوانه وار زندگی کنم و شب پیش ستاره ای بروم که چشمک می زند... نمی توانم؟

هنوز اینجا هستم... اما چه باک؟ فعلن یک تکه از آسمان مال من است!

 

تیر 89


نظرات (1)
پنج‌شنبه 25 خرداد 1396 ساعت 03:32
خیلی حس عجیبی و جالبی پیدا کردم
بعد پنج شش سال به یاد قدیما اومدم وبلاگمو باز کردم گفتم وب گردی کنم مث قبلا ها
اصلا انتظار نداشتم هنوزم کسی تو این فضاها باشه
فضاهای مجازی جدید گند زدن به همه چی
کاش تو همین سبک میموند

وبلاگ خوبی داری خسته نباشی
پاسخ:
سپاس
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.