X
تبلیغات
رایتل

یه قصه ی قدیمی!


صدای جیرجیرک ها با وجود تکراری بودنشان، نه تنها خواب آور و کسل کننده نبود، بلکه خواب را از چشمان سیما دور می کرد. شب گرمی بود و او نمی توانست پنجره را ببندد، پس تصمیم گرفت که کار اش را تمام کند.


دست های یخ کرده اش را بهم مالید، نزدیک دهان برد و با گرمای نفس اش، سعی کرد که آنها را گرم کند. اما انجمادی که مدتها به سراغ آنها موقع قلاب بافی آمده بود، انگار ماندگار شده بود.

خوشحال بود که اینبار با یک کلاف و نیم کاموا، دو تا لیف حمام بافته بود. دو قسمتی که دایره وار و به اندازه ی کف دست آماده بود را روی هم گذاشت و اطرافش را با پایه های کوتاه بهم وصل کرد و بعد به سراغ دومی رفت.

وقتی دور مچ دست ها را هم حدسآ و حلقه وار بافت، دیگر شب از نیمه گذشته بود. چشمانش می سوخت اما با رضایت، چراغ کم سو را خاموش کرد و کنار دخترش، به زیر لحاف کهنه خزید.

اول از درد خوابش نمی برد، بخصوص دست راست اش. آن را زیر بغل گذاشت تا گرما کمی درد را تسکین دهد و کم کم بخواب رفت.

در عرض شب، چندبار از زور درد بیدار شد. انگار میخ ی را درون مفصل های دستانش فرو می کنند و به کُندی بیرون می کشند. لحاف را کناری زد و نشست. باز آنها را زیر بغل گرفت و به آرامی و تلخی، از درد گریست. انگار شب خیال گذشتن لحظات را نداشت. عمری گذشت تا صبح شد.

صبحانه ی مختصر نان و پنیر و چای را که خوردند، سه عدد لیف دیگر را هم که قبلآ بافته بود برداشت تا مثل هر روز آنها را به کوچه ببرد و به مغازه دارها و رهگذران نشان بدهد و بفروشد. اما با نگاهی دوباره، متوجه شد که اندازه آن دو آخری بیش از حد کوچک اند و به درد بچه های پنج ـ شش ساله می خورند... آنها که توانایی شستن خودشان را ندارند!

چه کرده بود؟! یک صرفه جویی بیجا!

همیشه از یک کلاف، یک لیف می بافت و مقدار کمی زیاد می آورد که برای وصل کردن اطراف آنها ازشان استفاده می کرد ولی دیشب فکر کرد هر کدام را دو دور کمتر ببافد که زودتر تمام شود و از درد لعنتی خلاص شود و هم اینکه بجای یکی، بتواند دو تا در بیاورد. اما حالا با دیدن آنها مطمئن شد که هیچکس، آنها را نخواهد خرید.

تنها عروسک پلاستیکی دخترک را به دستش داد و او را به همسایه سپرد. چادرش را به سر کشید و از خانه با ناامیدی تمام بیرون رفت. اول به مغازه کوچک وسایل بهداشتی رفت و از مغازه دار پرسید:

- لیف حمام لازم ندارین؟

و مغازه دار با دیدن آنها، بجای جواب خندید و گفت:

- اینارو برای دست عروسک بافتی خانم؟!  این سه تا رو می تونی بذاری برات بفروشم. اما پولشون رو پیشا پیش نمیدم!

بعد آنها را جلو سیما گذاشت، رو برگرداند و خودش را با قفسه های پشت سرش سرگرم نشان داد تا او اصرار نکند.

 آنها را برداشت و از مغازه خارج شد. به تمام مغازه هایی که ممکن بود بتوانند آنها را بفروشند سر زد ولی کسی آن دو لیف کوچک را نخرید. نمی دانست چکار کند. حتی پول برای خریدن  یک کلاف دیگر کاموا را نداشت که دسته ها را بشکافد و دایره های کف دست را بزرگتر کند. چادرش انگار صد من وزن پیدا کرده بود و از درون یخ زده بود که به زنی تنه خورد. سریع و بدون اینکه فکر کند گفت:

- ببخشید، ندیدمتون.

زن با لبخندی گفت:

- اشکالی نداره.

با دیدن لبخندش دلگرم شد و از او پرسید:

- لیف حمام ازم نمی خرید؟

زن نگاهی به لیف های کوچک انداخت و پرسید:

- چنده؟

- هر دوتاش هزار و پانصد تومن!

کسی که همراه زن بود فورآ گفت:

- چه گرون! تازه اینا اندازه دست هیشکی نمیشه... بیا بریم خواهر!

- تو رو خدا بخرید خانم.

زن کیف اش را در آورد و دو هزار تومان به او داد و لیف ها را از او گرفت و گفت:

- خیلی قشنگ بافتینشون. فقط دفه ی دیگه یه کم بزرگتر بباف تا راحتتر فروش بره.

و راه افتاد.

سیما که از خوشحالی دست و پاچه شده بود گفت:

- نه! جون بچه ام نمیشه اینقدر!

زن خندید و پرسید:

- شما مگه نگفتین دوتاش هزار و پونصد تومن؟

- چرا.

- خب؟!... من که یه ذره هم بیشتر دادم!

شرمنده و با لبخندی، عذرخواهی کرد و خوشحال بطرف کاموا فروشی به راه افتاد تا دو بسته کاموای دیگر بخرد و بعد برای خریدن نان راهی نانوایی بشود.

 

***

 

سیما با نان گرم، دو عدد سیب زمینی و دو کلاف کاموا به خانه وارد شد که دید صاحبخانه پشت در اتاقشان با عصبانیت ایستاده. دخترش و زن فضول همسایه نیز آنجا بودند.

او با خجالت سلام کرد و در حالیکه در را باز می کرد تا وارد شوند پرسید:

- حالتون خوبه انشاالله... بفرمایید.

مرد در حالیکه داخل می شد با اخم جواب داد:

- وقتی که صابخونه یه مشت بدبخت و بیچاره باشی و هر روز برای یه چندرقاز مجبور باشی بری دم در خونه شون و حرص بخوری، چطور خوب باشم؟ دارم ضعف اعصاب می گیرم از دست شماها. فشار خون و هزار درد بی درمون دیگه هم روش... من که خیریه باز نکردم!

بعد سری تکان داد و نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

- خانم... این ممر درآمد منه، من از این راه نون می خورم و دو خانوار رو باید بچرخونم. زن و شش تا بچه ام یه ور، پدر و مادر مریض و خواهرم هم یه ور، ملتفتی چی می گم؟

سیما سرش را پایین انداخته بود و فقط به آرامی گفت:

- شرمنده تونم، بخدا دعاگوی همیشگی هستم.

مرد صدایش را بالا برد و تقریبآ داد زد:

- دعا که برای من پول نمیشه... این نون رو که گرفتی با دعا بهت دادن؟

زن زیر چانه، چادرش را محکم در دست فشرد و بجای جواب، به زمین خیره شد. زن همسایه به حرف درآمد که:

- حاجی رحم داشته باش. خدارو شکر شما که همه ی کارات برای اجاره ی این یه اتاق نمونده. خب بنده خدا شوهرش تو زندانه، از کجا بیاره؟

مرد کمی مکث کرد و به صورت سیما نگاه کرد و گفت:

- راست میگه؟

- بله.

- جرمش چیه؟ 

- با ماشین مسافر کشی می کرد زده به بچه مردم. اونا هم رضایت نمی دن.

- خب، حالا تو می خوای چیکار کنی؟

- نمی دونم. روز به روز می گذرونم. گاهی می رم خونه مردم کمک کارای خونه. یه مقداری هم بافتنی می کنم.

مرد با تعجب پرسید:

- تو این گرما کی بافتنی می خره؟!

زن همسایه که ذهنش بی طاقت و زبانش بی تحمل بود گفت:

- لیف حموم می بافه حاج آقا.

مرد با شکم گنده اش نشست روی رختخواب تا شده و رو به زن همسایه کرد و گفت:

- چرا هی به من میگی حاج آقا؟ من که حج نرفتم! قربون دستت یه لیوان آب خنک واسه من بیار اگه زحمتی نیست.

زن که از اتاق بیرون رفت، لحن حرف زدن مرد عوض شد و با لبخند که بویی از مهربانی نداشت، رو به دخترک کرد و دستش را به طرف او دراز کرد و گفت:

- بیا اینجا ببینم عمو جون!

دختر با کمرویی و ترس به طرفش رفت. مرد او را بغل زد و روی پاهایش نشاند. دست اش را دور کمر نحیف او حلقه کرد، سرش را به پشت گوش اش چسباند و با صدایی آرام پرسید:

- اسم این دختر قشنگمون چیه؟

دخترک در حالی که راحت نبود و دست هایش را به هم می پیچید، گردنش را کج کرد تا از شر صورت مرد راحت شود... لب هایش را جوید و به آرامی گفت:

- نکیتا.

- چند سالته؟

دخترک در حالیکه دو انگشت شست و اشاره دست چپ اش را توی دهانش می برد فقط گفت:

- سه!

مرد با چشمانی هیز و گویا، به سیما که داشت ذره ذره ذوب می شد و خشمگین بود برگشت و گفت:

- باید منو در جریان میذاشتی تا تنهات نذارم. بعد نگاهی به کیسه نایلونی که دو سیب زمینی در آن بود کرد و ادامه داد: دستت هم حتمآ خالیه.

جواب او فقط یک نگاه اخم آلود و عمیق بود که دستش را خوانده بود... مردک دستی به موهای صاف و مشکی دخترک کشید و همانطور که با دست، مو و پشت دخترک را لمس می کرد ادامه داد:

- تو مجبور نیستی تو این وضع بمونی، می فهمی که!... من می تونم یه وضعیت راحت تری براتون فراهم کنم. معلوم که نیست شوهرت تا کی تو زندون بمونه... درست هم نیست زنی به خوشگلی تو، تنها بمونه... هر آدمی نیاز هایی داره که نمیشه ندیده گرفتشون، درست می گم؟

 

ادامه دارد



نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.