X
تبلیغات
رایتل

انگار تمام دارایی سیما در دستان مرد چندش آور بود. دیگر نتوانست تحمل کند، جلو رفت و دست دخترش را گرفت و به آرامی او را از چنگ مرد بیرون کشید. نکیتا با قدر شناسی به پاهای مادر چسبید و دست اش را به دور پاهای او حلقه کرد. در همین لحظه، زن همسایه با پیشدستی حاوی یک لیوان شربت به لیمو که در آن چند قطعه یخ شناور بود وارد شد و آن را جلوی مرد گرفت.

آن را یک نفس سر کشید و در حالیکه سبیل و دور لب های خیس اش را با دست پاک می کرد، ایستاد و لیوان را به زن همسایه برگرداند. دست به جیبش فرو برد و ده هزارتومان از پول هایش را جدا کرد و به طرف سیما دراز کرد!

او نمی خواست پول را قبول کند، از طرفی آه در بساط نداشت. اما به آن بها هم نمی خواست... می ترسید... مرد که دودلی او را دید گفت:

- آدما باید موقع ناراحتی و تنهاییا هوای همو داشته باشن، وگرنه وقتی تو فامیل و شوهرت دور و برت باشن که من هنری نکرده ام که بفهمونم: منهم هستم!... بگیر آبجی، دستم رو پس نزن!

زن همسایه که فکر می کرد مرد مشغول کار خیر است و ثواب کردن، با خوشحالی پول را از دست او کشید و در دستان یخ زده و لرزان سیما چپاند. بعد رو به مرد کرد و گفت:

- خدا خیرتون بده حاج آقا... خدا براتون خوش بخواد!

اما تا نگاه خیره مرد را با یک علامت سوال و تعجب به خودش دید، فورآ یادش آمد و با خنده گفت:

- مگه حاجی شدن فقط به حج رفتنه؟ همین که می دونید این بنده خداها امشب سر بی شام زمین نمیذارن و این زن شب با خیال راحت سرشو میذاره زمین و می خوابه، خودش به اندازه یه حج رفتن ارزش داره!

مردک با لبخندی از رضایت عازم شد. اما موقع ترک اتاق رو به او کرد و گفت:

- روی حرفام فکر کن، آخر هفته غروب میام که ببینم چه تصمیمی گرفتی.

زن همسایه نتوانست جلوی خودش را بگیرد و پرسید:

- خیر باشه حاج آقا!؟

- اگه ایشون بخواد من می خوام برم دنبال رضایت گرفتن از خانواده ای که آسیب دیدن تا شوهرش از زندان آزاد بشه. این بنده خدا بدون پناه، اونم با یه بچه، چند سال می تونه تنهایی تو این اجتماع راحت زندگی کنه؟!

زن همسایه با شادی به سیما نگاهی انداخت و گفت:

- خوش شانسی از این بیشتر؟!

و بعد سر و دست هایش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت:

- الهی شکر...الهی صد کرون شکرت خدا. امروز صبح با چه حال و روزی این بنده خدا بیدار شد و حالا به کجا ختم شد!؟

و سیما با خودش فکر می کرد: باید هر طور شده بچه ای که در شکم دارم را سقط کنم!


***

سیما با رفتن صاحبخانه، همچنان بر جای خودش بی حرکت مانده بود و نای تکان خوردن را نداشت. دلش می خواست زن همسایه برود و تنهایشان بگذارد تا فکری به حال زندگیشان بکند. اما او تازه یک سوژه ی جدید برای سرک کشیدن در زندگی سیما پیدا کرده بود و نمی خواست به این آسانی آن را از دست بدهد!

مرد که از در خارج شد، زن به اتاق سیما برگشت و با لبخندی به شادی از او پرسید:

- چه خوب شد که اومد دنبال اجاره، نه؟ میگن عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد... حالا با پول چیکار می کنی؟

سیما خسته بود و گرسنه، با بی حالی گفت:

- هیچی! من دست به این پول نمی زنم... بهش پس میدم.

- وا...! مگه زده به سرت سیما!؟ حالا هم که خدا کرده برات تو سبد و فرستاده پایین، میخوای پس بدی؟... پس اصلآ چرا گرفتی؟!

- من نگرفتم، تو گرفتی... و در حالیکه پول را در تاقچه می گذاشت ادامه داد:

- دستت درد نکنه مواظب نکیتا بودی. ایشالا بتونم جبران کنم.

زن در حالی که ابروهایش را بالا می انداخت دو بالِ چادرش را زیر بغل زد، لیوان و پیشدستی اش را با عصبانیت برداشت و همانطور که به طرف در اتاق می رفت گله کرد که:

- حالا بیا و خوبی بکن! وقتی یکی از رو محبت دستشو میزنه تو عسل و میکنه تو دهنت، دستشو گاز نگیر!... این بجای تشکرته؟!

و بعد همانطور که از پله ها پایین می رفت و وارد حیاط می شد، انگار با خودش ولی با صدای بلند ادامه داد که:

- بگو بیکاری براش دل میسوزونی؟ بچه شو بگیر، شربت درست کن، یه ساعت وایسا برای مرتیکه ی غریبه توضیح بده و التماس کن، آخرش هم این دستمزدت... ای بشکنه دست بی نمک!

سیما به سوی در رفت و در حالیکه طرف صحبت اش با او بود گفت:

- ازت ممنونم و دستت درد نکنه که نکیتا رو برام گرفتی و شربت درست کردی. خدا اجرت بده.

اما بی حوصله تر و خسته تر از آن بود که منتظر جواب یا واکنش او بشود. در را بست و چادرش را از سر برداشت و به جا رختی پشت در آویزان کرد.

سیب زمینی ها را درون قابلمه کوچکی انداخت و مقداری آب روی آن ریخت و روی چراغ گذاشت تا بپزد. اما دخترک گرسنه تر از آن بود که صبر کند. تکه ای از نان را کنده و مشغول خوردن شده بود.

سیما نگاهی به چشم های سیاه و درشت نکیتا انداخت و با لبخندی پر از عشق، برای چند لحظه، تمام دردهای دنیا را از یاد برد. او را بغل کرد و با تمام جان، گونه اش را بوسید. نکیتا تکه ی کوچکی از نان اش را پاره کرد و به دهان مادر گذاشت... چقدر طعم نان خوب بود!


ادامه دارد...


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.