X
تبلیغات
رایتل

صر که شد، سیما تصمیم جدیدی گرفته بود. دست نکیتا را گرفت و با اتوبوس به طرف خانه خواهرش سیمین به راه افتاد. امروز این زن بیست و پنج ساله، مثل پیرزنی هشتاد ساله احساس ضعف و درماندگی می کرد! اما چاره ای نداشت بجز اینکه به تنها امیدش پناه ببرد و از او کمک بگیرد تا همسرش از زندان آزاد بشود.

تمام راه فکر می کرد که چطور سر صحبت را باز کند و کمک بخواهد. او هم می توانست برای از بین بردن جنین به او کمک کند و هم می توانست بگذارد که تا مدتی، آنها هم گوشه ای از خانه اش بمانند.

آیا او دردش را خواهد فهمید؟ آیا اصلآ می تواند کمکی به او بکند یا فقط غرورش خورد خواهد شد؟... خدا کند که گریه اش نگیرد... نباید جلوی نکیتا گریه کند. نمی خواست التماس کند... اما اگر سیمین بگوید بیا با خودمان زندگی کن ولی شوهرش موافق نباشد چه؟... خدایا کمکم کن!

با حالی زار به پشت در رسید و زنگ را با دستی لرزان فشار داد...

مهری، دختر ده ساله ی سیمین در را باز کرد و از دیدن آنها خوشحال شد. صورت اش را به طرف هال برگرداند و فریاد زد:

- مامان! خاله سیماست!

سیمین با خوشحالی به استقبال خواهرش آمد و بعد از روبوسی و سلام و احوالپرسی، با هم به اتاق نشیمن رفتند.

چند دقیقه ای که نشستند، سیما رو به مهری کرد و با مهربانی گفت:

- مرمر، نکیتا رو می بری تو حیاط باهاش بازی کنی؟

مهری در حالیکه دست نکیتا را می گرفت و به طرف خودش می کشید گفت:

- بله که می برم... بیا ببرم تو رو سوار سه چرخه ام بکنم.

نکیتا که کنار سیما نشسته بود، خودش را به او چسباند و دست اش را از دست مهری بیرون کشید و گفت:

- نه، نمی خوام!

سیما اصرار کرد:

- برو ببین تو هم می تونی پا بزنی.

اما نکیتا که لرزش و حال درونی مادرش را احساس کرده بود، خودش را بیشتر به او چسباند و سرش را به زیر بغل او فرو برد.

سیمین با نرمی گفت:

- عروسک منو اذیت نکنید... دست ِ شو نکش مهری! بذارید یه ذره بشینه، خودش میاد...

بعد رو به نکیتا کرد و ادامه داد:

- بذار برم برات یه آبنبات کاکائویی بیارم که می دونم دوست داری.

وقتی سیمین با یک سینی که دو استکان و نعلبکی کمر باریک، قندان و یک شکلات خوری در آن بود وارد شد، دید که مهری عروسک اش را نشان نکیتا می دهد و با دادن شانه ای می گوید:

- بیا اگه می خوای موهاشو شونه کن!

نکیتا کمی از سیما فاصله گرفت و مشغول شانه کردن موهای عروسک شد. سیمین، سینی را کنار سماور گذاشت، سر شکلات خوری را برداشت و جلو آنها گرفت و تعارف کرد.

سیما حال زاری داشت و از درون می لرزید. اضطراب شدیدی داشت که نمی توانست درست و کامل پنهانش کند. آبنبات را از زرورق اش جدا کرد و به امید اینکه با خوردن آن دلهره اش کمتر شود، به دهان گذاشت. اما تا سیمین از او پرسید:

- خب، حال و احوالت چطوره خواهر؟ خبر جدیدی نیست؟

سیما احساس خفگی کرد و آب درون دهانش جمع شد. بناچار آبنبات را درآورد و سعی کرد حرف بزند... می خواست بگوید که دو هفته است که دیگر کفگیر اش به ته دیگ خورده و دارد با بافتن لیف، زندگی بخور و نمیرشان را می گذراند.

می خواست فریاد بزند که مرد صاحبخانه، بخاطر چند روز عقب افتادن اجاره، چشم به تن او دوخته. می خواست بگوید:

در این دیار بی مرد زندگی کردن سخت است. بی پول بودن مصیبت و بیکس بودن جان فرسا... می خواست خودش را فریاد بزند!

اما با باز کردن دهانش، بجای همه ی این حرف ها، صدای هق هق اش تمام اتاق را پر کرد. صورتش را پوشاند و با صدای بلند زار زد. انگار دیگر وجود آن دو دختربچه را هم فراموش کرده بود.

بخصوص نکیتا که شوکه شده بود و سعی می کرد با دستان کوچک اش، جلوی گریه ی بی امان مادرش را بگیرد. انگار فکر می کرد اگر موفق بشود که دست های مادر را از روی چشمان اش بردارد، گریه اش هم تمام می شود!

سیمین رو به دخترش کرد و گفت:

- مرمری، نکیتا روببر تا بقیه اسباب بازیهاتو ببینه و هر چی می خواد بهش بده بازی کنه. ولی نذار بیاد تو این اتاق تا خاله آروم بشه.

مهری بلند شد، اما نکیتا که ترسیده بود و نمی دانست چه خبر است، شروع به گریه کرد و دست هایش را محکم به دور گردن سیما حلقه کرد.

سیمین که اوضاع را دید، لیوانی آب خنک آورد و با دادن آن به دست سیما گفت:

- جلو بچه خودتو کنترل کن! تو روحیه اش اثر میذاره... آب رو بخور تا آروم بشی.

سیما با دست لرزان لیوان را گرفت، کمی از آن را سر کشید و آن را به زمین گذاشت. نکیتا را که مویه می کرد بوسید و از خودش کمی جدا کرد. نفس عمیقی کشید و اشک هایش را پاک کرد و به دیوار تکیه داد.

نکیتا دیگر نه به حرف خاله سیمین گوش می کرد و نه مهری که آنهمه دوستش داشت. حتا آبنبات را که هنوز باز نکرده بود، در شکلات خوری انداخت و با غیظ سرش را روی پای مادرش گذاشت و بعد از مدت کوتاهی، با نوازش های موهایش به خواب رفت.

سیمین، مهری را به حیاط فرستاد تا بازی کند. می خواست خواهرش با خیال راحت با او درددل کند.

سیما، همچنان که آرام اشک می ریخت، به او گفت که نمی داند تا چند سال شوهرش جواد، حبس خواهد بود و بخاطر همین نمی خواهد جنین را نگه دارد و او باید کمکش کند تا آن را سقط کند. داشتن یک نان خور دیگر، قوز بالای قوز بود. جریان عقب افتادن اجاره خانه و مرد صاحبخانه را هم گفت.

و در آخر از او خواست که مدتی در خانه شان به آنها جا بدهند تا فکری بکند اما مشخص کرد که رضایت شوهر سیمین برایش مهم ترین مسئله است.

سیمین با اطمینان گفت:

- مطمئنم حسین نه تنها مسئله ای نداره، حتی وقتی ببینه تو پیش منی و دیگه وقتی مسافرته من غر نمی زنم که تنهام، خوشحال هم میشه. بعدشم، همیشه میگه تو خواهر نداشته اش هستی.

من تا میرم شام بپزم و گوشه انباری رو خالی بکنم، تو هم برو وسایلتو بریز تو یه وانت بار و برگرد... پاشو تا نکیتا خوابه. نگران بیدار شدنش هم نباش. تو که نباشی، مجبوره بیاد تو جیگر خودم تا تو بیای.

پول اون مرتیکه رو هم بنداز جلوش و بیا. چند بهش بدهکاری؟

- ده روز.

سیمین با یک حساب سر انگشتی، اجاره بهای ده روز را با مقداری اضافه به او داد و گفت:

- با تاکسی برو که زودتر برسی. با وانت بار هم که برگشتی، کرایه رو خودم میدم... وای نسی چونه بزنی ها... اولین وانت که ایستاد رو ببر دم خونه، وسایلتو بار بزن و باهاش برو دم خونه اون مردک بی همه چیز و بعدشم بیا اینجا.

فردا صبح یه فکری برای بچه تو شکم ات می کنیم، تا چند روز دیگه هم که حسین از مسافرت برگرده، ببینیم چیکار میشه برای جواد آقا کرد.

سیما اول خودش را سرشار از انرژی خوب آغوش سیمین کرد و تا می توانست او را بوسید. بعد با عجله به طرف خانه اش به راه افتاد.

سیمین چند سال از او مسن تر بود. هفده سالگی ازدواج کرده بود و دو دختر و سه پسر داشت. شوهر اش تریلی داشت و به قول خودش، مدام آواره ی جاده و بیابان بود. اما در عوض، از نظر مالی، خود و خانواده اش در تامین و رفاه بودند.

حسین از آن دسته مردانی بود که حتی سواد خواندن و نوشتن را هم بزور داشت اما بقول معروف، مغز اقتصادی اش خوب کار می کرد.

از نظر اخلاقی، او گاهی از در یک دروازه رد نمی شد اما گاهی هم از سوراخ یک سوزن به راحتی می گذشت! حالا سیما با خودش فکر می کرد: با شنیدن ماجرای ما، او در کدام قطب خواهد ایستاد؟

"تا چه مدتی می تونیم اینجا بمونیم؟"

" خدا کنه جواد زودتر از حبس آزاد بشه... باید این جمعه نکیتا را بسپارم دست سیمین و به ملاقاتش برم. یادم باشه براش زیر پیرهنی و شورت ببرم "... و با صدای بلند، روبه راننده تاکسی گفت: همین جا نگه دارید آقا، ممنون.

کرایه را داد و پیاده شد و با سرعت به طرف لبنیات فروشی رفت و چند کارتن خالی گرفت و به خانه رفت. زن همسایه خانه نبود وگرنه سیما می دانست که به راحتی و بدون سوال و جواب های پایان ناپذیر او کارش پیش نخواهد رفت.

وسایل چندانی نداشت اما وقتی شروع به جمع آوری کرد، انگار تمامی نداشت! دو دست رختخواب را در شمدی پیچید و گره زد و پشت در گذاشت. بعد کارتن هایی که حاوی ظروف و وسایل جزئی دیگر بود را کنار آن قرار داد. چراغ خوراک پزی و یک کلمن و چند خرت و پرت دیگر و یک چمدان... و تمام!

 دریچه ها را باز کرد و اتاق را جارو کشید. در را قفل کرد و به کوچه رفت. با وانت بار برگشت و وسایل را با هم بار زدند. اما قبل از رفتن به خانه سیمین، باید صاحبخانه را یکبار دیگر می دید و بخاطر همین موضوع دلشوره داشت. از راننده وانت بار خواست تا آماده، سر کوچه ای که خانه ی آنها آنجا بود منتظر بماند و خود با زانوانی لرزان راهی شد.

در خانه صاحبخانه را کوبید. با باز شدن در، با چهره ی همسر او روبرو شد که با دهان باز آدامس می جوید! چه اهمیتی داشت...

ده هزار تومان را با اجاره ی ده روز روی هم گذاشت و به او داد و گفت:

- امروز صبح شوهرتون اومده بودن و با هم صحبت کردیم. ایشون در جریانه که من دیگه از عهده ی پرداخت اجاره برنمیام. بخاطر همینم منو راهنمایی کرد که اینجور موقع ها باید از نزدیکان کمک بگیرم و منهم دارم میرم پیش خونواده ام تا تکلیف شوهرم معلوم بشه. ازشون تشکر کنید. اینم اجاره ده روز به اضافه ده هزارتومن!

زن فکر کرد که سیما ده هزارتومان را بخاطر خبر ندادن از قبل می پردازد، پول را با خوشحالی گرفت و با هم خداحافظی کردند!

سیما احساس سبکی می کرد. چون واهمه داشت که با او دعوا کنند که نمی تواند بدون خبر قبلی از خانه اسباب کشی کند. با سرعت به سر کوچه رفت، کنار راننده نشست و با نفس عمیقی به طرف خانه ی خواهرش به راه افتادند.


ادامه دارد

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.