X
تبلیغات
رایتل

***


چند روز گذشت. نیمه شب بود که از دل درد شدید بیدار شد. درد هر لحظه بیشتر می شد اما او خوشحال بود و فکر می کرد که داروی عطاری دارد اثر می کند و بچه درحال سقط شدن است.

بعد از گذشت چند ساعت، احساس کرد شکم اش در حال ترکیدن است اما از درون. خبر و نشانه ای از بین رفتن جنین نبود! منتهی چاره ای نداشت بجز صبر کردن، تا اینکه صدای قوقولی قوقوی خروس همسایه، خبر از طلوع آفتاب داد. منتظر ماند تا سیمین برای گرفتن وضو از اتاقشان بیرون بیاید و صدایش کرد:

- سیمین!

سیمین که هنوز چشم هایش درست باز نشده بود، پلک هایش را بهم نزدیک کرد و در تاریکی راهرو به طرف اتاقی که قبلآ رختخواب های اضافی و وسایل خیاطی و اتو کشی اش را می گذاشت رفت. حالا دیگر اینجا، اتاق خواب سیما و نکیتا هم بود!

- چرا اینجوری نشستی؟... درد داری؟

- خیلی... ولی خبری از خونریزی نیست سیمین!

- مطمئنی؟

- آره، از دیشب تا حالا تو خودم مچاله شدم... هی میرم توالت که شاید اونجا راحتتر بچه رو بندازم ولی خبری نیست... یه کاری بکن سیمین، دارم از درد میمیرم!

سیمین در حالیکه دست های او را برای دلگرمی دادن گرفته بود، مستآصل گفت:

- هزار بار بهت گفتم این کار رو نکن! همیشه گفتن: هرآن کس که دندان دهد، نان دهد. بچه رزق و روزی شو با خودش میاره سیما. ول کن تو رو خدا. اصلآ به معصیت اش فکر کردی؟

- توبه کردم سیمین... غلط کردم... الآن موقع سرزنش کردن نیست... دارم از درد میمیرم!

- می خوای ببرمت بیمارستان؟ این تنها کاریه که می تونیم بکنیم.

- نمی دونم... فقط به دادم برس که دیگه تحملم تموم شده. نذار نکیتا بی مادر بشه.

- زبونتو گاز بگیر... الان لباسمو عوض می کنم تا بریم اورژانس.

سیما که می دانست سیمین روی خواندن نماز سر وقت حساس است گفت:

- نه. برو نمازتو بخون و یه دعایی بهم بکن، شاید خوب شدم. بعد اگه افاقه نکرد، میریم بیمارستان.

سیمین نمازش را خواند و دوباره پیش سیما برگشت. با نگرانی به صورت او دستی کشید و عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت:

- چی به روز خودت آوردی قربونت برم؟! کاش لااقل رفته بودیم پیش یه مامای خونه گی.

سیما که از زور درد به نفس نفس زدن افتاده بود و آب دهانش را به زور قورت می داد و بریده بریده گفت:

- سه هفته پیش رفتم... گفت اگه حاضری با چاقو بیافتم به جونت، می تونم کاری بکنم... چون بچه بزرگ شده و از سه ماهش هم گذشته... گفت اگه بیافتم رو خونریزی شدید نباید اسمشو بیارم وگرنه منکر میشه... گفت خیلی ریسکیه و برای خودم خطرناک.

منهم فکر کردم نکیتا که پدر نداره، منم برم اون دنیا چی به سر این طفل معصوم میاد؟... این بود که منصرف شدم... کاشکی جواد سه ماه زودتر تصادف کرده بود... ای خدااا...

و بعد زد زیر گریه ای خفه و تلخ... آخر بچه ها نباید بیدار می شدند.

هر طور بود تا روشنایی صبح صبر کردند و بعد از صبحانه خوردن همه بجز سیما، که از درد توان هیچ کاری را نداشت، با سیمین و نکیتا به مطب دکتر محله رفتند. آنقدر رنگ چهره و وضعیت ظاهری سیما پر درد و بد بود که منشی فورآ او را به داخل اتاق معاینه فرستاد.

دکتر بعد از شنیدن ماجرا و معاینه ی سیما گفت:

- اگه عطار ها درمون می دونستند که دیگه دکتر شدن معنا نداشت خانم. لااقل می اومدی و قبل از خوردن اون مواد با من مشورت می کردی نه حالا!

می دونی که ممکنه این کارها روی جنین اثر بذاره و مُنگول یا بدون انگشت و هزار عیب دیگه بدنیا بیاد؟ اونوقت یه عمر خودتو ملامت می کنی که چرا اینکار رو کردم!

من فکر می کنم شما مسمویت شدید بهم زدی. نمی دونم چی به خوردتون دادن! اما در تشخیص مسمویت شک ندارم. تا می تونی آب بخور و اگه وضع به همین بدی موند، باید برید بیمارستان و شستشوی معده بدید. وگرنه که هیچ... من کاری از دستم بر نمیاد، خدا بهت رحم کنه!

سیما تا سه روز درد داشت اما چون کم کم رو به بهبودی می رفت، به بیمارستان نرفت.

روز پنجم ماندنشان در خانه ی سیمین بود و جمعه، که موقع نماز صبح سیما متوجه شد که حسین از مسافرت برگشته است. اما تا هنگام صبحانه، نتوانست بفهمد که او ناراحت شده و می خواهد کمک شان کند.

قرار شد حسین هم با او راهی زندان بشود تا با جواد صحبت کند و آدرس خانه ی والدین پسر بچه ای که با او تصادف کرده بود را بگیرد. او به سیما قول داد که:

- هر طور شده، رضایت خانواده ی او رو می گیرم و تا هر وقت لازم باشه، شما دوتا مهمون عزیز مایید. نگران نباش!


***


پنج ماه طول کشید تا سیما توانست با رفتن های پی در پی به در خانه ی خانواده ی شاکی و خواهش و التماس، رضایت والدین مقتول را بدست بیاورد و حالا قرار بود فردا آزاد بشود.

سیما مرتب به خودش دلخوشی می داد که:

وقتی جواد آزاد بشه، تمام مشکلات رو یکی یکی حل می کنیم. کار می گیره و جای کوچکی رو دوباره اجاره می کنیم و زندگی جمع و جوری شروع می کنیم... دیگه سربار شوهر خواهرم نیستیم. هرچند سیمین همش سعی میکنه من این حس رو نداشته باشم ولی مگه میشه طور دیگه ای فکر کنم؟

علاوه بر آن، کابوس های هر شب زایمان او را راحت نمی گذاشتند... بخصوص شب هایی که باران می بارید و سرد تر بود، و صدای زوزه ی باد و باران بر روی شیروانی نمی گذاشت خوابش ببرد. فقط غصه می خورد و باز آرزو می کرد که حامله نبود. 

از کجا معلوم که با آنهمه داروهای مختلف دعانویس و عطاری، بچه کج و کوله، بدون دماغ یا عقب افتاده به دنیا نیاید... اگر باشد چه؟ یک عمر سرزنش خانواده های خودش و جواد را باید تحمل کند... از همه مهمتر خود طفل بیگناه... "باید تف به صورتم بیاندازد... جواب او رو چی بدم؟ او که خودش نخواسته بود بیاد... خدایا خودت رحم کن! بگذار سالم باشه..."


***


روی تخت بیمارستان خوابیده و سیمین کنارش بود. پرستار همان زن صاحبخانه بود، آن طرف تخت ایستاده بود و داشت یواشکی پول می شمرد! ماما پایین پاهایش، روی یک صندلی کوتاه نشسته و مرتب از او می خواست که فشار بدهد... بدن اش بی حس بود و نا نداشت. به هر جان کندنی بود، زور می زد. اما نوزاد بدنیا نمی آمد!

بعد از مدتی، ماما چاقوی بلندی را برداشت و آن را نشانش داد و با لبخندی گفت:

ـ این تنها راهشه که بتونیم بیاریمش بیرون...

سیما وحشت کرده بود و التماس گونه جیغ زد: نه!

ولی انگار کسی صدای او را نمی شنید... زن صاحبخانه در حالیکه با دهان باز آدامس می جوید، بدون احساس ترحم می خندید! سیمین با خونسردی چشم به چاقوی دست ماما دوخته بود و ساکت بود.

زن همسایه پایین پاهایش ایستاده و در حالیکه چادرش را دور کمرش گره می زد، ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

-کسی که مرد بالای سرش نیست، نون خور اضافی می خواد چیکار؟ خب باید فکر اینجاهاشم می کردی خواهر!

بالاخره کودک بدنیا آمد. بیشتر شبیه یک حیوان عجیب و غریب بود تا نوزاد انسان! بینی نداشت و یک دستش نیمه بود. دست دیگرش بجای پنج انگشت، ده تا داشت! و پاهایش کج و رو به بیرون بود...

سیما وحشت زده رو به ماما کرد و پرسید:

ـ پس چطور راه بره؟ چه جوری نفس بکشه؟ وای خدای من! با دستای خودم چه به روز بچه ام آوردم؟

گریه می کرد و خیس عرق بود که با صدای گریه ی نکیتا بیدار شد...

او را به بغل گرفت و آرام گفت:

ـ هیس! خاله اینا بیدار میشنا... آروم باش.

نکیتا با بغض گفت:

ـ چت بود ناله و گریه می کردی؟

ـ خواب می دیدم. چیزی نیست... چیزی نیست!... فردا بابات میاد خونه و همه چی درست میشه! هیس!

و آرام با خودش زمزمه کرد: گوش شیطون کر... گوش شیطون کر...

 


پایان

2010.2.10


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.