تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

راهی یک سفر رویایی ام،سفر به یک ستاره!

بقچه ام را بسته ام،یک مشت عشق، پاکتی پر از لبخند و یک دنیا هیجان در آن است... فکر می کنم همین ها برای سفر به یک ستاره که چندان هم دور نیست، کافی باشد!

تا شب،لحظه ها را می شمارم و دعا می کنم که ابرها بروند تا راحت راه را پیدا کنم. خدا صدایم را می شنود و ابرها را با باد پس می زند!

هوا که تاریک شد، لباس بلند سفیدی می پوشم، موهایم را شانه می زنم، بقچه را به دست می گیرم و به ایوان خانه ام می روم تا با گلهایم خداحافظی کنم. به آنها می گویم که نمی دانم آنجا چقدر بمانم و نمی دانم چقدر طول بکشد تا برگردم. از آنها می خواهم که مرا ببخشند اگر گاهی سر ِ وقت به آنها آب نداده ام و تشنه نگاهشان داشته ام... برگ های گل،دست روی لب می گذارند و گردن کج می کنند و زیر زیرکی می خندند. دارند خودشان را برایم لوس می کنند و می دانند که نازشان را خریدارم !

یک گل سفید شیپوری می چینم تا سوغاتی ام باشد. سرم را به طرف آسمان می کنم و چشم ها را می بندم. از پشت پلک هایم می بینم که از ستاره ای، نردبانی از جنس نور به پایین می افتد و انتهای آن، بالای سر من قرار می گیرد. بقچه ام را دور گردن می اندازم، دستم را به آن می گیرم و راحت از آن بالا می روم.

بعد از چند لحظه به ستاره می رسم و در ِ کوچکی که فکر می کنم به اندازه من نیست باز می شود. اما خیلی راحت به درون آن می روم... تا چشم کار می کند نور سفیدی است که با وجود یکنواختی اش، چشم را نمی آزارد. احساس خوبی دارم. یک احساس سبکی بی حد!

بی آنکه قدم بزنم، جلو می روم تا ببینم کسی آنجا هست؟ باید باشد که نردبان را درست کرده باشند... سایه های نقره ای کوچکی به طرفم می آیند و خوب که نگاه می کنم، می بینم که چندین ستاره کوچک که پر از صدای شادی اند، به من نزدیک می شوند. از هیجان نفسم را حبس می کنم و سلام می گویم. اولین ستاره بجای جواب می خندد و دستم را با یکی از دست هایش می گیرد و با خود می کشد. بقیه ی ستاره ها دنبال ما روانه می شوند و ما به درون دل ستاره ی بزرگ می رویم و جزیی از آن می شویم!

همه جا انگار پر از مه است اما فقط تا زانو. به سقف نگاه می کنم، چیزی نیست. یک خلآ سفید رنگ ِ پر از آرامش و بس!

در دل ستاره، یک ملکه روی تختی نشسته که با ابریشم سفید پوشانده شده است. آن بانو یک ردای سفید بلند پوشیده و تاجی از گلهای سفید تمام موهای سفید سرش را پوشانده. او زیبا ترین زن جهان است و چشم های مادرم را دارد!

پله های تخت همه ستاره اند. دیوار پشت سر ملکه هم از ستاره های روی هم سوار تشکیل شده و حتا روی درخت کنار دستش، بجای برگ ستاره آویزان است. با دقت بیشتری که نگاه می کنم، گوشواره های ستاره شکل من به گوش های او آویخته اند که مدام با حرکت سرش، تکان می خورند!

همه چیز اینجا پاک است! درد معنا ندارد و لبخند انگار یک عضو ثابت اینجاست. احساس می کنم در این ستاره عشق حاکم است و دلم می خواهد برای همیشه اینجا بمانم!

با هر حرکت کوچک ملکه، نوارهای حریرگونه ی ردایش در هوا حرکت می کرد. او انگار حاصلی بود از زیبایی و غرور! کدام زیبایی بدون غرور باشکوه می ماند؟

لبخندش یک آن قطع نمی شد و نگاهش مثل آب روانی بود که به درون بیننده رسوخ می کند و از او می گذرد. دلم می خواست او بودم. دلم می خواهد او باشم!

انگار ذهنم را شنید! رو به ستاره ای نمود و با دستهای ظریف و قشنگ اش اشاره کرد که برایم نشیمنگاهی بیاورد و من روی ستاره کوچکی که پشتم قرار گرفت، نشستم.

رو به من داشت و گفت:

ـ می خواهی یک ستاره باشی؟

با هیجان و تعجب پرسیدم:

ـ یک ستاره!؟

لبخند عمیق تری زد و گفت :

ـ اگر پر غرور باشی اما مثل خاک و آب و آتش، می توانی.

ـ صداقت و وفاداری چه؟

ـ یک انسانِ باغرور، این خصائل را دارد چون همان اجازه نمی دهد که عاری از آنها باشد.

نگاهی به اطراف کردم و پرسیدم:

ـ آیا همیشه اینجا به همین اندازه پر از آرامش هست؟!

ـ هرکجا عشق حاکم باشد، آرامش هم هست و اینجا همه عاشقند!

سوالی که عمری در سر داشتم را به زبان آوردم: 

ـ تمام ستاره ها به یک اندازه اند و فقط دور و نزدیک اند یا کوچک و بزرگ هستند؟

ملکه با لبخندی گفت :

ـ هر چقدر که ستاره های داخل بیشتر شادمانی کنند و رقص و خنده ی بیشتری داشته باشند، آن ستاره بزرگتر و درخشان تر است!

نم نم باران را روی صورتم حس کردم. با نسیمی سردم شد و چشم هایم را باز کردم...

در میان ایوان ایستاده بودم. شاخه گل شپپوری سفیدی در دست داشتم و سرم هنوز به سوی آسمان بود!

 



برچسب‌ها: سوررئال ها
+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد 1396ساعت 01:38  توسط نسرین  |  نظرات (1)