X
تبلیغات
رایتل

امروز انگار موشی شده ام و روی یک دیوار ترک خورده نشسته ام. یک تکه پنیر گندیده را در میان دستان بسیار کوچکم گرفته ام و تند تند گاز می زنم. بنظر می آید حتی آنها را قورت هم نمی دهم... 

پنیر را می خورم و هوای دور و برم را دارم. اینور دیوار، دختر بچه  ای که موهای کم پشتش را دو گیس بافته و روی سینه ی استخوانی اش انداخته، یک عروسک پارچه ای پاره پوره را در دستانش گرفته و انگار در گوشش لالایی می خواند.

 پسری که سر زانوی شلوارش پاره هست، توپی را زیر کفش های پلاستیکی کهنه ای که برایش بزرگ است، قل می دهد. اما توپ سوراخ است و مدام در میان قل خوردن هایش گیر می کند. یک تکه نان تازه در دست پسرک هست که بوی خوبی دارد!

زنی زیر سایه ی درختی، همان نزدیکی پسرک نشسته و نوزادی پستان دراز و باریکش را مک می زند. نه چانه ی نوزاد جان دارد، نه بنظر می آید چیزی به دهان و شکمش سرازیر می شود! یک تلاش بیخود و دردناک نمایش داده می شود و بس!

من اینور دیوار را دوست ندارم نگاه کنم.

 آن طرف دیوار، داستان دیگریست! دختری با لباس قرمز چین دار و موهایی رها دور شانه هایش، یک آبنات چوبی را لیس می زند و عروسکش یک تاج براق، روی موهای طلایی اش دارد!

پسری با لباس نو، کفش واکس زده ای به پا دارد. او مشغول تمام کردن یک ظرف بزرگ بستنی و شکلات داغ رویش هست!

زنی در لباس ارغوانی، با پستان های فربه اش، سیبی را گاز می زند و نوزادی را شیر می دهد که هنگام مک زدن، دستی زیر بغل مادر و دستی برای بازی با پایش درازند. از کنار لب نوزاد، شیر اضافی می ریزد و هدر می رود... 

نوزاد چه بوی خوبی دارد!


17 تیر 92


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.