X
تبلیغات
رایتل

منیر حال خوشی نداشت، آخر مرادش را گرفته بودند و به جرم بوییدن گلی حبس کرده بودند! جریان از این قرار بود که مراد موقع برگشتن از سر کار، یک شاخه گل سرخ را می بیند که از لای درز دیواری بیرون زده. آن را با سر انگشتانش می گیرد و می بوید... 

جرم او برای این دنیا و آدم های مهربانش سنگین بود و دیگر هیچ امیدی نبود که زنده از زندان بیرون بیاید.

***

مراد پشت میله ها ایستاده بود و فکر می کرد که اگر روزی آزاد شد،تمام حیاط خانه و سراسر پیاده روی کوچه شان را گل سرخ خواهد کاشت!


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.