X
تبلیغات
رایتل

وقتی وارد گورستان شدم، هوا داشت تاریک می شد. سایه روشن اندام زنی که چادرش را زیر چانه مچاله کرده بود و قوز داشت را از دور می دیدم. پیرمردی کنار دست او نشسته بود و با صدای ناهنجار و عذاب دهنده ای دعا می خواند.

مچاله کردن چادر در دستان زن نشانه ی درد بود یا یک فکر عمیق؟ 

قوز کرده بود چون که سردش بود یا شانه هایش دیگر تاب سنگینی سنگ های ریز و درشت زندگی را نداشت؟

وقتی از کنارشان رد می شدم به گور نگاهی کردم. چیزی که توجه ام را جلب کرد، تکه ی کنده شده ی گوشه ی سنگ قبر بود و یک تکه گچ سفید کوچک، کنار یک مربع ترسیم شده که داخلش را خط خطی کرده بودند. یک سنگ قبر ارزان و معمولی بود... وقتی خودت نیز جزیی از خاک می شوی، چه فرقی می کند که چه نوع سنگی رویت بگذارند!؟

خاک سرد... باید آن زیر خیلی تاریک باشد! بدتر از همه وقتی به این فکر می کنم که کرم ها توی گوش و بینی و مغز مُرده می روند، بی اختیار شانه هایم را بالا می برم و مور مورم می شود... آدم ها باید مرده ها را درون تابوت های آهنی دفن کنند. من از کرم ها بدم می آید!

دنبال اسم روی قبر می گردم، باید همین ردیف باشد... ردیف صد و بیست و هفت، قبر شماره ی هشت... سنگ ها را می شمارم و به گور مورد نظرم می رسم، رویش با خطی خوانا و نستعلیق اسم مرا نوشته اند:

زنی با آرزوهایش



15.2.90


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.