X
تبلیغات
رایتل

اصغر در اتاقش را بست تا خانواده اش مزاحم حشیش کشیدن او و سه نفر از دوستانش نشوند و حسابی خودشان را ساختند. بخصوص اصغر که از همه وضع مالی اش بهتر بود و باز امروز هم میزبان بقیه بود.

وقتی کار کشیدن سیگاری ( اصطلاحی برای سیگار حشیش ) تمام شد، به طبقه ی پایین رفتند و با چای و شکلات، نئشگی شان را تکمیل کردند. سر اصغر گیج بود اما بی توجه به خطرهایی که ممکن بود پیش بیاید، پشت فرمان شاسی بلند اش نشست و بقیه هم در کنار و صندلی های پشت نشستند. اصغر تند می راند، بخاطر همین، حمید که کنار دست اش نشسته بود گفت:

- داری سر شیر می بری اصغر؟ حال دادی، به این زودی نگیرش!

اصغر خندید و گفت:

- چیه جوجه، می ترسی؟

- دیوونه ما تازه حشیش کشیدیم و تو از همه بیشتر حرص زدی، ممکنه یه کاری دست خودت و ما بدی.

- من میدونم دارم چکار می کنم، نگران نباش. حالا برای اینکه بهت ثابت کنم کنترل همه چی دستمه، تندتر میرم.

حمید با دلهره دستش را به داشبورت چسباند و گفت:

- نمی خواد چیزیو بمن ثابت کنی، میدونم کله خری... و بعد با دیدن صحنه ی روبروی اش فریاد زد: اصغر...

اصغر باورش نمی شد که با آن سرعت و شدت تصادف کرده، می خواست ترمز بگیرد اما مغزش کار نمی کرد و بجای ترمز، گاز را فشار داد! حمید، امید و مهران با هم فریاد زدند:

- ترمز کن!

اما او دستپاچه شده بود و فقط می خواست از آن صحنه فرار کند. پدال گاز را فشار داد و ...

***

آن روز ابراهیم بدون اینکه از قبل گفته باشد، قبل از اداره سری به مادرش زد و به صورت خواهرش خیره شد و گفت:

- میدونی موی کوتاه خیلی بهت میاد؟

و خواهرش خندیده و با انرژی که گرفته بود، کمی سربسر او گذاشته و قرار گذاشتند که جمعه ی آن هفته برای ناهار دور هم جمع بشوند. و بعد به سر کار رفته بود.

اولین کار آن روز این بود که با شاگردش مصطفی به مغازه ی گلفروشی در خیابان زرگری بروند تا ببینند دلیل اینکه قبض های برق این مشتری، چرا هر ماه سر به آسمان می گذارد؟ با هم وارد مغازه شدند و صاحب گلفروشی رو به ابراهیم که از مشتری های همیشگی اش بود، کرد و با خوشحالی گفت:

- ممنونم که اینقدر زود اومدید، تا شاگردتون بره جعبه ی برق را چک کنه، من یه چای براتون بریزم.

- دستتون درد نکنه، من الآن از خونه ی مادرم میام و تازه دو تا استکان چای خوردم، بریز برای آقا مصطفی، خودم بجای او میرم برای چک کردن. اول بذار برم از بیرون ببینم سیم برق از بیرون امکان برق دزدی نداره؟

از مغازه بیرون رفت، به طرف راست پیچید که در یک آن دید یک ماشین شاسی بلند به سرعت بطرفش می آید... آنقدر فاصله کم و سرعت ماشین زیاد بود که فرصت هیچ کاری نداشت... ماشین به شدت به او خورد و برگشت و دو تایر عقب اش در جوی کوچک کنار خیابان افتاد و ماشین گیر کرد.

ابراهیم آرام و به سختی بلند شد. راننده که قصد فرار داشت، بجای اینکه اول دنده عقب بگیرد و بعد گاز بدهد، دوباره بطرفش آمد و اینبار او را آنچنان زد که به دیوار چسبید و بیهوش شد...

گلفروش با عجله با صدای تصادف از مغازه بیرون آمد و آنچه را دید، باور نکرد. قد بلند ابراهیم خم شده بود و راننده که اصغر نام داشت، همچنان پشت فرمان شوکه نشسته بود.

مصطفی فورآ به بیمارستان و پلیس تلفن کرد و یک ساعت بعد ابراهیم در بیمارستان نمازی شیراز بود، اما بهوش نمی آمد. او به کُما رفت. پسر عمویش که جراح قلب آنجا بود با تلفن همکارش به قسمت اورژانس آمد و هرکاری که از دستش برمی آمد کرد، اما در نهایت ابراهیم به قسمت ویژه ی سی سی یو منتقل شد. به برادرش تلفنی خبر دادند و او به خواهر، برادر، پدرش و همسر ابراهیم خبر داد.

یک ساعت بعد پری بدون اینکه به مادرش بگوید که ابراهیم تصادف کرده به بیمارستان رفت. همسر ابراهیم و برادرهایش و پدر آنجا بودند.

دو روز گذشت و او بیدار نشد...

عصر ِ روز دوم، هر چهار نفر داشتند از پشت پنجره به او نگاه می کردند. یک شقه از موهای لَختش روی پیشانی اش افتاده بود و صورت جذاب و دوست داشتنی اش، از همیشه بهتر بنظر می آمد.

مادرش دو شب بود که خواب های پریشان می دید ولی هنوز از تصادف خبر نداشت.

در یک آن با تغییر خطوط دستگاهی که به تن عزیزش وصل بود، دکتر و دو پرستار به طرف اتاق او می دوند و بعد از ماساژ قلب، سوزنی به قلب او می زنند که آخرین امید دکتر بود اما...



***


برادر عزیز من بخاطر یک لذت زودگذر جوانی ابله به دیار ابدی رفت و چند ماه بعد خبردار شدیم که مادرم به سرطان مبتلا شده است!


آنها همیشه با منند.


 

نظرات (3)
یکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت 23:29
یادشون گرامی نسرین جان.
چند روز قبل سالگرد یکی از برادرهای من بود.غمت را درک میکنم.
امتیاز: 1 0
پاسخ:
فدای تو
یادشون گکرامی باد
چهارشنبه 28 تیر 1396 ساعت 09:38
روحشون شاد...
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سپاس
شنبه 10 تیر 1396 ساعت 09:47

یادشون گرامی نسرین جانم ... چقدره دنیا نا حقه، که ابلهان، خوبان رو خاموش می کنند.
پاسخ:
ممنونم شیرین جان

خیلی ... خیلی
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.