X
تبلیغات
زولا
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

این روزا، مدام یه ترانه ی قدیمی گوگوش خودش رو توی ذهن و روحم می چرخونه:

دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر؟ کجاست گهواره ی من

همون گهواره ای که خاطرم نیست....

وقتی دلتنگم، برام مهم نیست که خواننده ای گذارش به اینجا بیافته و فکر کنه ناله دادم. اینجا گوشه ی دنج منه و حریمش محترم. ولی می دونم دوستای واقعیم، گاهی هم حاضر میشن به دلتنگیام گوش کنند. بعد یا ساکت بگذرند یا مرهمی باشن. هر دوش برام غنیمته و باارزش.

 

***

بین تمام گلهای بالکنیم، یه گلدون شب بو دارم که اونو بیاد مادرم خریدم چون همیشه فکر می کنم او یه دسته گل شب بوی سفید و بنفش بود! شاید بخاطر یادی از گذشته... 

 بین سن های شش تا یازده سالگی، با خاله ام و خانواده اش همخونه بودیم. حیاط بزرگی بود که دو طبقه داشت. سه تا اتاق بالا که ما بودیم و دوتا پایین که خاله ام و خانواده ش زندگی می کردن. تا عصر هر کسی مستقل بود و فقط در حد یه احوالپرسی موقع خرید خوراکی صبح همدیگر رو می دیدم، مگر اینکه نیازی بود چیزی از هم قرض کنیم. قرض هایی که هیچوقت از هیچکدوم پس گرفته نمی شد. زمستونا زیاد تو ذهنم نیست، اما غروب تابستونا خوب یادمه که دوتا خواهری حیاط رو آبپاشی می کردن و گلها رو با هم آب می دادن و مشغول کندن علف های هرز و تمیز کاری باغچه می شدن... من تا بزرگ (؟) نشدم نفهمیدم نصف بیشتر باغبونی، تمیز کاری و نگهداریشه نه فقط آب دادن. 

کنار این باغچه که بشکل اِل و هر دو کنار حیاط رو گرفته بود، دو درخت پر شاخ و برگ نیلوفر بود که به تیغه ی دیوار ما و همسایه وصل بود. وسط، چندتا درخت رز به رنگهای مختلف، یه درخت یاس سفید در آخر خط و دور تا دور باغچه هم همیشه پر از نرگس یا شب بوهای بنفش و سفید بود که شبها حیاط رو پر از بوهای خوبشون می کردند و بخاطر لطافت بیش از حدشون، روز با تابیدن حرارت خورشید بر تنشون، خبری از رایحه و عطر نبود... بهرحال اون بوی شب هنگامشون، هنوزم منو یاد مادر و خاله ام میندازه. مادرم حتمآ شب بوی سفید و بنفش بود، حتمآ!

و اما این شب بوهای کنونی من که بعد از بزرگ شدن، خودبخود نصفی سفید و نصف بنفش شدن! هر روز غروب یا صبح زود قبل از آفتاب که می خوام بهشون آب بدم و گُل و برگهای خشکشونو جدا کنم، به یاد اونا می افتم و معمولآ با لبخندی از یاد اونا بهشون می رسم. ولی این روزا پر از بغض بزرگی ام که نمی دونم تکلیفم باهاش چیه.

همین خاله ام بر اثر یه آمپول اشتباهی توسط پرستاری در یکی از بیمارستانهای شیراز مُرد و آب از آب هم تکون نخورد، او هنوز پنجاه سالشم نبود!

و حالا بخاطر حماقت شش ساله ی یه دکتر و اعتماد به او، برادرم حالش اصلآ خوب نیست. مسلمآ خوب میشه ولی متخصصی که او رو دیده گفته شش ماه تا یکسال طول می کشه تا اثر اون داروهای اشتباه از تنش بیرون بره.

افسردگی بدی گرفته که حتا گوشی رو روم بر نمیداره و جواب اس ام اس هامو نمیده. مدام حالشو از همسرش می پرسم و گاهی با بچه هاش لحظاتمو پر می کنم ولی... کسی که بیش از حد پر کار بوده و حالا از شدت ضعف و استرس نمی تونه بسر کار بره و خانواده اش دارن از هر لحاظ اذیت میشن. هیچ کاری ازم بر نمیاد که براش کنم و این منتهای درماندگی این روزامه.

از من به شما نصیحت، اگر بیماری خاصی داشتین و مدتی طول کشید، حتمآ به متخصص مراجعه کنید.


21/10/91


 

جرعه ای آب، به اندازه قورت دادنش یک بغض بزرگ را به عقب می اندازد... فقط همین!



برچسب‌ها: حاشیه ها و لحظه ها
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر 1396ساعت 04:00  توسط نسرین  |  نظرات (4)