X
تبلیغات
رایتل

هوای منیر


هواپیمای حامل عجوزه که رو زمین نشست، دل منیر پرواز کرد و رفت به روزهای دور ـ دور. روزایی که اول شاد می نمود اما خیلی زود پر از غم و اشک و کابوس شده بود. روزای بریدن بندهای رابطه ها و شکستن در خونه ای که همیشه براش محترم بود.

 افتادن پرده های ضخیمی که اتاق رو عریان می کرد و مراد و اون عجوزه رو هی تو رختخواب براش مرتب تداعی می کرد و هی دلش می شکست و فکر می کرد:

من براش بس نبودم؟ من کم بودم؟ چی شد که یهو مراد از این رو به اون رو شد؟ اونهمه اعتماد و احترام و عشق به اون عجوزه بعنوان یه آدم راس راستکی رو حالا کجای دلم بذارم آخه؟!

اون روزا بود که صورتای اونا رو بدون پوست دید! چه سیرت های وحشتناکی داشتن و منیر اونقدر برای سالیان درازی زیبا می دیدشون!!! گاهی ترجیح می داد چشمای ریزشو ببنده و فکر کنه داره خواب می بینه اما درد دندون قروچه باعث می شد بفهمه خواب نیست. برعکس... خیلی هم بیدار شده بود، فقط نمی خواست باور کنه... منتها آخرش که چه؟

آخرش همون لجنای بد بو چشماشو با زور انگشتاشون باز کردن و او دید که اونا آدمکایی بی ارزش بیشتر نیستن که خود منیر سالها هی بیخودی بهشون زر و زیور آویزون کرده بود... ای تف به هر چی زر بی قیمته...

وقتی دل منیر با ماه و ماهی ها جوره و بس، معلومه که آدمایی مثل عجوزه و اون مردک نمی تونن کنارش دوام بیارن. اونام از جنس همند و باید با هم جفت می شدن. رنگ منیر رنگ آبیه که میشه توش ماهی هاشو دید، اونا نه. اونا از یه جنس دیگه اند، خوب و بدش رو دیگه منیر کاری نداشت... می خواست گوش و خواب اش آروم بمونه. اونا رو بذاره واسه خودشون، خودشو واسه خودش...


و ایکاش دیگه کسی حتی تلنگری بر در خانه ی دل منیر نزنه.



نظرات (7)
سه‌شنبه 21 آذر 1396 ساعت 02:04
درود نسرین بانو
ببخشید دیر میام برای خوندنتون
خوشحالم که بعد از مدتها می خونمتون
اما این داستان
من فکر می کنم با عصبانیت نوشته شده
و همین باعث شده با اینکه داستان قشنگه اما کمتر قدرت قلم شما مجال بروز داشته باشه.. درست مثل وقتی که وسط دعوا جملات رو با عصبانیت ادا میکنیم و چه بسا کلمات پس و پیشم بشن. فکر میکنم اگه با یه ذهن آروم‌تر بازنویسیش کنید یه جاهائی رو تغییر بدین.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود هانی جان
ممنون از نظرت
حتمآ اینکار رو می کنم
ممنون
شنبه 18 آذر 1396 ساعت 00:04
چقدر حس و حال این داستان برام ملموس بود.خوبه که منیر اونها را بی نقاب دید و فهمید که از جنس خودش نیستند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشحالم این حسو داشتی
پنج‌شنبه 16 آذر 1396 ساعت 10:33
پاسخ:
کاش نظر یا حتی حستونو نوشته بودین
سه‌شنبه 14 آذر 1396 ساعت 14:42
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ماهِ منیر
بعد از مدتها حالم از هرچی کار کردن توی اداره است بهم خورد و اومدم حالی و احوالی از دوست و خواهر عزیز خودم بگیرم...
راهنمایی شدم به اینجا،
اومدم و خوندم و لذت بردم، یاد گذشته های نه چندان دور افتادم و منیر و ماه و مراد و دل نگرانیهای منیر... یادش بخیر
فقط با وقت کمی که داشتم فکر میکردم با چند صفحه قصه ی ناب مواجه میشم که دیدم سریع تمومش کردی! حالا چرا؟ نمیدونم ولی:
قلمت مانا مثل همیشه...
و اما اون حالی که ازم گرفته شده...
مثل قاطر دارم کار میکنم بدون اینکه کسی درک بکنه که مشکلات کاری ما چیه...
فقط دوستان عزیزی دارم که نصیحتم میکنن اینقدر حرص نخور... بدبخت میمیری و کسی حتی فاتحه ای برات نمیخونه...
آرررره...!؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام به همون دم و درازی سلام شما بهمن جان
ممنون بیادم بودین

داستان کوتاه رو باید زود تموم کرد دیگه، وگرنه اسمش داستان کوتاه نمیشه برادر که!

ممنون
خدا نکنه ولی من می دونستم شما نمی تونی مثل بقیه بی خیال کار کنی. حساسیت و حس مسئولیت کردن همینارم داره

ولی نه. من میگم همه یادشون میمونه خوبیا رو.
دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت 09:26
وای وای وای وای

مراد نگو مرده بگو عجوزه نگو جنازه بگو

برن بپوسن تجزیه شن قاطی لجنا

ممنون از نظرت
پاسخ:
یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 23:13
جااانم قربون دل ابی و روح سبز منیرم برم من .
منیرک من هیچوقت به بوی لجن عادت نمی کرد .. منیر من ، منیر تنها و با غیرت من رفت و رها کرد و هر چی پلشت و پلیدی رو پشت سر گذاشت ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فدات بشم که همیشه روحمو جلا میدی
یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 15:46
از عجوزه بدم میاد ...
و از مراد هم ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هر دوشون برن گم شن
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد