تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

 هواپیمای حامل عجوزه که رو زمین نشست، دل منیر پرواز کرد و رفت به روزهای دور ـ دور. روزایی که اول شاد می نمود اما خیلی زود پر از غم و اشک و کابوس شده بود. روزای بریدن بندهای رابطه ها و شکستن در خونه ای که همیشه براش محترم بود.

 افتادن پرده های ضخیمی که اتاق رو عریان می کرد و مراد و اون عجوزه رو هی تو رختخواب براش مرتب تداعی می کرد و هی دلش می شکست و فکر می کرد:

من براش بس نبودم؟ من کم بودم؟ چی شد که یهو مراد از این رو به اون رو شد؟ اونهمه اعتماد و احترام و عشق به اون عجوزه بعنوان یه آدم راس راستکی رو حالا کجای دلم بذارم آخه؟!

اون روزا بود که صورتای اونا رو بدون پوست دید! چه سیرت های وحشتناکی داشتن و منیر اونقدر برای سالیان درازی زیبا می دیدشون!!! گاهی ترجیح می داد چشمای ریزشو ببنده و فکر کنه داره خواب می بینه اما درد دندون قروچه باعث می شد بفهمه خواب نیست. برعکس... خیلی هم بیدار شده بود، فقط نمی خواست باور کنه... منتها آخرش که چه؟

آخرش همون لجنای بد بو چشماشو با زور انگشتاشون باز کردن و او دید که اونا آدمکایی بی ارزش بیشتر نیستن که خود منیر سالها هی بیخودی بهشون زر و زیور آویزون کرده بود... ای تف به هر چی زر بی قیمته...

وقتی دل منیر با ماه و ماهی ها جوره و بس، معلومه که آدمایی مثل عجوزه و اون مردک نمی تونن کنارش دوام بیارن. اونام از جنس همند و باید با هم جفت می شدن. رنگ منیر رنگ آبیه که میشه توش ماهی هاشو دید، اونا نه. اونا از یه جنس دیگه اند، خوب و بدش رو دیگه منیر کاری نداشت... می خواست گوش و خواب اش آروم بمونه. اونا رو بذاره واسه خودشون، خودشو واسه خودش...


و ایکاش دیگه کسی حتی تلنگری بر در خانه ی دل منیر نزنه.




برچسب‌ها: سوررئال ها
+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر 1396ساعت 23:00  توسط نسرین  |  نظرات (7)