X
تبلیغات
رایتل
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

آوازی برای مرگ


باز غروب جمعه بود و باران می بارید. هوای سرد بهمن، به منتها درجه ی برودتش رسیده و مرد نمی توانست از کنار بخاری دل بکند.

با شنیدن نوایی که دیگر غریبه نبود، کتاب و عینکش را بست و آنها را روی میز چهار گوش کنار صندلی راحتی اش گذاشت... باز هم صدای آواز غمگین آن زن ناشناس در همین نزدیکیها می آمد و در تمام رگ و پی او رخنه می کرد! درد این زن چه می توانست باشد که اینهمه سوزناک می خواند؟! مسلمن یکی از همسایه هاست اما کدام یکی؟ صدای دوری نیست! چند روز پیش با دقت به زنی که از پله های طبقه ی دوم پایین می آمد نگاه کرد، اما با لبخندی پر انرژی و گفتن "روز بخیر" به او، گمانش از بین رفت.

مشخص نبود چه می خواند اما چیزی شبیه لالایی های قدیم بود، ناله های دلی شکسته و محزون.

مرد تصمیم گرفت به تراس کوچک و خالی اش برود و سر را بسوی صدا بچرخاند تا شاید بتواند تشخیص بدهد که صدا از کدام دیوار گذر و به دلش رسوخ می کند؟

شال پشمی خاکستری را روی دوش انداخت و چتر بزرگ سیاهش را باز کرد و بیرون رفت. باران تندی می بارید و رعد و برق های پی در پی، هر صدایی را در خودشان خفه می کردند. اما همچنان صدای زن بریده بریده به گوشش می رسید و در هوای باران گم می شد...

***

زن باز هم به یک غروب لعنتی رسیده بود. اتاق تاریک می شد و او همچنان گوشه ای کز کرده و به در آپارتمان محقرش زل زده بود و با نگاه به او التماس می کرد که باز شود تا مرگ وارد شود. در از التماس های زن دلتنگ بود و با تمام توان سعی کرد که دستهایش را از دو طرف باز کند و او را در آغوش بگیرد، اما در یک چارچوب سخت میان گوشه ی خانه و یک دیوار بلند زندانی بود... مثل همیشه... مثل تمام درهای عالم!

زن چمپاتمه زده و آهسته شروع به تکان دادن ملایم تن کرد. انگار با این کار دنبال آرامشی می گشت که کسی غیر از خودش، آن را از او گرفته بود. قالی کهنه ی مهربان، به پاهایش چنگ انداخت و آنها را کشید تا او نتواند روی زانوهایش خم شود. اما زن آنها را دراز کرد و سرش را از عقب به دیوار کوفت!

اشکها بی محابا و آرام فرو می ریختند. سقف با نگرانی به او خیره شده بود و می دید که دیوارها آرام آرام جلو می آیند تا زن را مچاله کنند!

زن دوباره با حس کردن زنده بگور شدن، شروع به خواندن آواز همیشگی اش کرد.

هنوز می بارید، وقتی که زن به خواب رفت...



نهم بهمن 91


+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آذر 1396ساعت 00:13  توسط نسرین  |  نظرات (0)