X
تبلیغات
زولا
تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

اتوبوس آنقدر آرام می راند که انگار تمام سطح خیابان پر از میخ هست. به بیرون چشم دوخته بود و به مردمی نگاه می کرد که از فرط گرما، سگرمه هایشان در هم بود. بی حالی و رخوتی که مخصوص تابستان بود و بس.

چقدر دلش هوای سرد زمستان را می خواست، انگار یادش رفته بود چندان علاقه ای به آن فصل ندارد. ولی هر چه بود، می شد با پوشیدن یک لباس کلفت، یک شال گردن پشمی و پوتین یا کفش و جوراب ضخیم گرمتر شد. اما در گرما آنهم در خیابان، هیچ کاری نمی توان کرد. لااقل کفش یا دمپایی ات را در بیاوری!... چه زندگی یکنواخت و گُهی شده بود. مثل تکرار عقربه های ساعت. مثل درخت دراز و بی بر روبروی پنجره ی آشپزخانه. مثل دیوار آجری زشت و بد قواره ی خانه ی همسایه... تکراری هایی که عوض نمی شوند و امیدی هم به تغییرشان نیست.

 چه خوب می شد اگر دو ایستگاه جلوتر بود تا او می توانست پیاده بشود و به کارش برسد.

همسایه بغلی مُرده بود و پرستار پیرش قرار بود جای او بماند و زندگی کند. بدون آنکه غرغرهای بیخودی و تمام نشدنی کسی را برای هر چیز کوچک یا بزرگ تحمل کند و دم بر نیاورد. حتی لازم نبود سگ سفید و پشمالوی صاحبخانه که همیشه گوشه ی چشمانش کثیف بود را تحمل کند. یا به دامپزشکی می برد و درمانش می کرد، یا به اقوام او می گفت بیایید تحفه تحویل بگیرید. دیگر کمر و نیرویی برای دولا شدن و جمع کردن مدفوع سگ را نداشت. تن شستن اش را هم. بوی بدی که از کثیفی می داد را هم!

امروز او می رفت تا به پرستار کمک کند. نقشه ها را در ذهن کشیده بود. تمام وسایل باید از اتاق ها یکی یکی بیرون برده می شدند، تمیز شده و هر چه لازم و خوب و قشنگ بود را به اتاق بر می گرداندند، بقیه را هم می بخشیدند یا دور می ریختند. 

بعد اتاق ناهارخوری و نشیمن را به همین ترتیب و می ماند آشپزخانه که آن کار فردا بود. همه ی  کابینت ها باید خالی و تمیز می شدند و بعد ظرف ها تصفیه می شدند. خوب ها می ماندند، بدها و لب پریده ها دور ریخته می شدند. بعد بالکنی را تر و تازه و مرتب می کردند و تمام. پرستار می توانست یک زندگی سبک و تمیز را شروع کند.

کاش اتوبوس حرکت می کرد. روز پر کاری در پیش داشت و دلش می خواست زودتر شروع کند و به نتیجه ی مطلوب برسد... سرش را به شیشه ی اتوبوس تکیه داد و  به فکر فرو رفت:

ما آدمها خوبه با زندگیمون هم همین کار رو می کردیم. به تصفیه تو روابط. تو عادتا. تو صبح را شب کردن ها. تو خوردن غذاهای یک جور و کلآ تو همه چی... 


اتوبوس که حرکت کرد، او خوابش برده بود و داشت رویای یک زندگی تازه را می دید.



برچسب‌ها: داستان کوتاه
+ نوشته شده در  سه‌شنبه 3 بهمن 1396ساعت 07:35  توسط نسرین  |  نظرات (6)