تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

دلم می خواست قصه ی جدیدی بنویسم و دنبال سوژه می گشتم. دفترم را جلویم گذاشتم و خودکارم را به دست گرفتم و مشغول فکر کردن شدم:

چطور داستان را شروع کنم؟

از اول تعریف کنم و ساده جلو بروم؟

هسته ی داستان را مطرح کنم و بعد به صورت تعریف، به عقب برگردم؟

یا آخر را توضیح بدهم و بعد بصورت گذری بر خاطرات به ابتدای ماجرا برگردم؟

دفتر باز شد! صفحه ـ صفحه ورق خورد و در هر صفحه، یکی از افرادی که داستانم را تشکیل می دادند، به صورتی خودنمایی کردند. دخترک بازیگوش قصه سرک کشید و بعد با دست موهایش را با کمک حرکت تند گردن به پشت ریخت و با اهنگی که زمزمه می کرد، به حالت رقص به اتاقش رفت.

از دومین صفحه پیرمردی آینه ی کوچک دستی اش را با یک ریش تراش دستی به بیرون پرت کرد و با عصبانیت فریاد زد: راحتم بگذار زن!

سگ پشمالوی سفیدی دنبال گربه ی ملوسی افتاده بود و پسرکی که قلاده ی سگ در دستش مانده بود، از چهارمین ورق به دنبال آنها به صفحه ی بعدی دوید!

صفحه ی پنجم روی آن ورق خورد. زن زیبایی  که در دستش یک فنجان قهوه بود و از آن بخار بلند می شد، به طرف تلفن رفت و شماره ای را گرفت. همزمان مردی با پیراهن چهارخانه ی آبی و سفید  و شلوار سرمه ای کلید را در در خانه انداخت و به صفحه ی بعدی وارد خانه شد. زن گوشی را قطع کرد و گفت: 

داشتم شماره ی تو رو می گرفتم... باید در مورد موضوع مهمی حرف بزنیم.

هر دو با صدای افتادن پرده ی اتاق نشیمن و صدای سگ به آنجا هجوم بردند.

صدای گریه ی پسر بچه که بلند شد، حوصله ام را از من گرفت و دفتر را بستم ... صداها همه خوابیدند!

دکمه ی ته خودکارم را فشار دادم و موکول کردم برای بعد.


برچسب‌ها: حاشیه ها و لحظه ها
+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت 1397ساعت 14:27  توسط نسرین  |  نظرات (3)