تقدیم به مادرم، که خاتون تمام قصه هام بود

منیر و قاب خالی

باز هم یک روز خاکستری و سرد بود که منیر بیدار شد. از زور سرما دلش نمی خواست از زیر لحاف بیرون بیاید. لبه ی آن را در دستان کوچکش گرفت و آن را به روی لب هایش فشرد.

خیره ماند به پنجره که گه گاه از لای دو پرده، دانه های تک تک ریز باران او را مهمان می کرد... یادش از لای پرده و پنجره بیرون رفت... به سالها قبل...  انگار همین دیروز بودکه پدر پالتوی سنگین پشمی مشکی اش را به تن کرده بود و عازم بود، گویی هر قدم را با عصبانیت بر می داشت و زمین و زمان را لعنت می کرد که چرا همیشه بهار نیست؟!

مادر شال گردن خاکستری رنگی آورد و بسویش دراز کرد. پدر بدون آنکه اخم هایش را باز کند، شال را گرفت و آن را دور گردن انداخت. دنباله هایش را درون یقه ی دکمه شده ی پالتو فرو برد و به طرف در رفت. قبل از خارج شدن شانه اش به گوشه ی قاب روی دیوار خورد و کج شد. با اخم برگشت و به حساب خودش آن را صاف کرد و بعد با قیافه ای که انگار زهر مار خورده باشد، از در بیرون رفت... چقدر خوب می شد اگر دیگر بر نمی گشت! اصلآ بودنش بجز نانی که به سفره می آورد چه خوبیتی داشت؟

قاب هنوز کج بود!

مادر آن را راست کرد و پرده ی پشت در را انداخت.

تقریبآ نصفِ در شیشه ای بود، قطعه های کوچکی با رنگ های سرمه ای، زرد و قرمز تیره. آن روز اگر آفتابی بود، نورهای رنگی از کنار پرده ها سرک می کشیدند و منیر آنها را روی دیوار با نگاه دنبال می کرد.

مراد جورابش را پوشید و بطرف در رفت. یک خداحافظی کوتاه توآم با خستگی از خواب کم و بار زیاد فکری این زندگی گُه مرغی.

منیر از زیر لحاف بیرون آمد و به طرف کمد رفت. یک دست کت و شلوار پدر را هنوز نگه داشته بود و نمی دانست چرا. دکمه های کت را باز کرد و بعد کراوات باریک را کنار زد و دکمه های پیراهن را که باز بود. انگار دنبال "پدر" می گشت. یک موجود گم شده که همیشه کم داشت. لب هایش را به پایین جمع کرد و سعی کرد بغضش را فرو دهد. گویی تازه می فهمید که آنجا هیچ کس نیست، هیچوقت نبوده. نه برای مادرش نه برای او. 

لباس پدر را از سر چوب لباسی در آورد و آنها را با عصبانیت مچاله کرد و به دنبال یک کیسه ی بزرگ گشت. لباس ها را در آن انداخت و سرش را پیچاند و بیرون پشت در گذاشت تا بعد ترتیبش را بدهد و به اتاق برگشت. 

قاب حاوی عکس پدر مثل همیشه ی خدا کج شده بود. هنوز در عکس اخم کرده و دو طرف سبیل هایش مثل همیشه آویزان بودند. گردنش را طوری صاف گرفته بود که به قول مادر انگار عصا قورت داده باشد! آن را با بی قیدی برای هزارمین بار صاف کرد، اما دوباره کج شد... پدر را از سر میخ در آورد، سر کیسه را باز کرد، او را درون آن انداخت و درش را بست.



برچسب‌ها: سوررئال ها
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر 1397ساعت 05:44  توسط نسرین  |  نظرات (4)